تبليغاتX
باور کن رفتنم را

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

واقعا از همه دوستان عزیزی که تولدمو تبریک گفتن ممنونم... مرسی که اینقدر به من لطف دارید...

یک دوست قدیمی خیلی خیلی عزیز دارم که از ۱۰ روز قبل از تولدم شمارش معکوس برام اس ام اس میکرد... ۱۰- روز بعد ۹- تا شب آخر که برام نوشت:

نی نی کوچولوی دیروز، خانم موقر امروز، کودکی که در همچین روزی قلب مهربونش برای یافتن حقیقت تپید. خانم موقری که برای رسیدن به حقیقت امروز عشقش رو به همه از طریق رقص قلم مویش روی بوم نشون میده. با علاقه و عشق سالروز ورودت رو تبریک می گویم....

اشک توی چشمام جمع شد... در جواب نوشتم: مرسی دوست خر مهربونم

نوشته شده توسط آلما در 8:0 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

اووووووووف

سلام... زنده ام... از شنبه منتقل شدیم به یک ساختمون جدید توی تخت طاووس... مردیم از بس دوندگی کردیم تا اینترنت و تلفنمون وصل شد و جابه جا شدیم و ...

اینجا رو دوست دارم... هم اتاقم خیلی خوبه هم اینکه بچه های واحدهای دیگه آدمهای خوبی هستند... البته درمورد پرسنل اینجا بعدا می نویسم...

این یعنی اینکه شرکت منحل نمیشه فعلا ... من هم بیکار نشدم...

راستی... کم مونده... همش ۳۰ ساعت دیگه.... چیزی نمانده است.... من ۳۵ ساله خواهم شد

فردا ۲۶ اردیبهشت ساعت ۲۱.۲۰ 

تولدم مبارک....

 

 

نوشته شده توسط آلما در 14:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387

اگه روزتون رو با سوار شدن تاکسی خطی ای شروع کنید که راننده اش داستانهای پورنو برای بغل دستیش تعریف میکنه....

اگه تا پاتون به شرکت رسید خبر احتمال منحل شدن شرکت به گوشتون برسه....

اگه تا نشستید بهتون گفتند باید صندلیتون رو تحویل بدید و در جواب اینکه پس من روی چی بشینم و کار کنم؟ روی جعبه پرتقال؟ بهتون بگن نمی دونیم...

اگه مدیرعامل صداتون کنه توی اتاقش و بگه سلام.. چطورید؟ خانم آلما راستی شما برنامه ای برای خودتون ندارید؟؟؟؟ ممکنه شرکت منحل بشه... البته من قراردادتون رو تا پایان سال امضا کردم...

اگه توی مغزتون مدام تکرار بشه نکنه مجبور بشم با مدیر قبلیم کار کنم....

اگه شما بنشینید روی صندلیتون (صندلیمو نگرفتن هنوز) و تا نفس دارید کشمش سبز بجوید...

واقعا فکر می کنید امروز تا آخر شب چه اتفاق های دیگه ای ممکنه بیفته...

نوشته شده توسط آلما در 10:10 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

پنج شنبه ها رو خیلی دوست دارم... روز پر انرژی ایه...

روز پنج شنبه عصر با مامان و خواهرم و بچه هاش رفتیم تئاتر "حسن و دیو راه باریک پشت کوه" ... خیلی عالی بود... واقعا دست افشین هاشمی درد نکنه... خیلی جالب بود که اینقدر جمعیت زیاد بود که تا وسط صحنه مردم نشسته بودند... من که خیلی خوشم اومد... فکر کنم یک بار دیگه هم برم ببینم... هفته دیگه پنج شنبه به احتمال زیاد نوبت "کلبه عمو تم" ... کسی میاد؟

پی نوشت: ساعت ۷ صبح روز جمعه با صدای اس ام اس از خواب بیدار شدم (ساعت ۴ صبح خوابیده بودم) دیدم یکی از دوستانی که چند سال پیش توی تور مسافرتی که به آذربایجان داشتم باهاش دوست شده بودم و توی اون سفر خودشو با رقصیدن و مشروب خوردن خفه کرده بود نوشته: من دارم میرم نماز جمعه بعدش هم میرم نمایشگاه کتاب... شما چیزی لازم ندارید؟؟؟

نوشته شده توسط آلما در 7:56 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387

روز جهانی کارگر بر تمام زحمتکشان مبارک باد

نوشته شده توسط آلما در 10:50 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

پسر عمه ای دارم که خیلی باهاش دوستم و خیلی هم دوستش دارم... از بچه گی خیلی درسخون و مودب بود طوری که همه معلمهای مدرسه دوستش داشتند... مخصوصا توی دوران راهنمایی و دبیرستان که یک معلم دینی و بینش اسلامی داشت که خیلی خیلی مجید (پسر عمه ام) رو دوست داشت. یادتونه اون موقع مسابقات دینی و قران و ... برگزار می شد؟ این آقا معلم که اسمش احمد صادقی بود به مجید زنگ میزد و سئوالات مسابقه رو به مجید می گفت  (البته اخیرا مجید این قضیه رو لو داد) با این حال مجید همیشه از دست این آقا معلم فراری بود... می گفت وقتی آقای صادقی حرف میزنه باید یک چتر بالای سرت بگیری تا از تف هایی که میندازه خیس نشی .... تا اینکه مجید دانشگاه قبول میشه و خلاصه ....

همین چند وقت پیش بود که یه روز یک SMS با شماره ناآشنا به مجید میرسه با این مضمون: میلاد با سعادت امام جواد (ع) را به شما تبریک عرض نموده آرزوی سعادت برای شما دارم... مجید در جواب می نویسه: شما؟ جواب میاد که: احمد صادقی

مجید میگه از تعجب چشمام داشت درمیامد.... فکر کنید از دوران دبیرستان مجید ۱۲ سال گذشته و حالا دیگه مجید فوق لیسانسشو هم گرفته... میگه پیش خودم گفتم این دیگه از کجا پیداش شد؟ از کجا شماره موبایل منو پیدا کرده؟ بلافاصله هم شماره رو به نام احمد صادقی ذخیره می کنه که دیگه به تلفنش جواب نده...

حالا چرا مجید نمیخواسته با این آقا روبرو بشه؟ چون قبلش زنگ زده بود به خونه عمه اینا که دختر من فلان دانشگاه درس میخونه آقا مجید بره بهش سر بزنه... مجید هم گفته بود آخه چرا من باید به دخترش سربزنم و.... خلاصه از زیرش در رفته بود...

بعد از ۶ ماه یک روز مجید داشته با خواهرش از بیرون برمیگشته که یهو صدای sms موبایلش میاد... به موبایلش نگاه میکنه میبینه  از احمد صادقی... به این مضمون: آقای مجید... این درست نیست که شما با یک خانم غریبه توی ماشین نشستید و گفتگو می کنید... از شما انتظار نداشتم... من ماشین پشت سری شما هستم.... مجید با تعجب برمیگرده می بینه توی تاریکی یک پراید پشت سرشه و یک آقای ریشو هم توشه.... به خواهرش میگه: وای مریم... این احمد صادقی منو از کجا پیدا کرده؟ داره منو تعقیب میکنه... ای بابا... حالا چیکار کنم؟

مریم هم یهو میزنه زیر خنده و مجید می فهمه که تمام این مدت دخترعموی شیطون من با همدستی مریم داشته مجید رو اذیت می کرده و اصلا احمد صادقی ای در کار نبوده....

نوشته شده توسط آلما در 7:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم اردیبهشت 1387

۵شنبه رفتیم تئاتر... من و سارا و یکی از بهترین دوستام...

قرار شد من و سارا یه کمی زودتر بریم و بلیط بگیریم تا اون دوستمون خودشو برسونه... شنیده بودم یک تئاتر جدید اومده که بد نیست... فکر کنم اسمش "حسن و دیو پشت کوره راه" یا یه چیزی توی همین مایه ها بود... ساعت ۵ بود که رسیدیم دم گیشه... گفتم ۳ تا بلیط "حسن و... " آقای مسئول گیشه گفت: خانم یا باید روی پله ها بشینید یا تشکچه می دیم روی زمین بشینید یا شاید هم مجبور شید ایستاده تماشا کنید... گفتم چرا؟ خوب سالن قشقایی همیشه همین طوری بود که روی پله ها می نشستیم... گفت نه... سالن قشقایی خیلی وقته درست شده... صندلی گذاشتند... گفتم نه مرسی ... نمیشه ۶۰ دقیقه ایستاد و تئاتری رو که هنوز چیز زیادی ازش نشنیدی رو تماشا کرد... نگاهی به لیست انداختم... کلبه عمو تم هم بود ولی دوستمون گفته بود که تئاتر خیلی طولانی دوست نداره... چشمم افتاد به "کریستال تاور" ... گفتم خوب برای کریستال تاور چی؟ اون هم باید روی زمین بشینیم؟ یا بلیط هست؟ ... خلاصه بلیط گرفتم...

ساعت اجرا ساعت ۷ بود... راستش نمی دونم راجع به نمایش چی بنویسم؟ راستش یه کمی خسته کننده بود اما بازی ها... عالی بود ... پیام نمایش هم همینطور... ولی نمیتونم بهتون بگم حتما برید ببینید چون فکر کنم آخرین شب اجرا بود...

پی نوشت: اگر کسی نمایش "کلبه عمو تم" رو رفته لطفا برام بگه که چطور بود... راستش یه کمی برای رفتن شک دارم... آخه اون کتاب رو میشه توی ۳ ساعت خلاصه کرد؟

نوشته شده توسط آلما در 7:44 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

بعضی اوقات نمیدونم باید چطوری با مردم رفتار کنم.

دیروز باید از شرکت می رفتم جایی برای انجام کاری. زنگ زدم به آژانسی که همیشه ازش ماشین می گیریم و ماشین خواستم. تا رفتم سوار بشم دیدم وااااااااااای همون راننده است که هیچ وقت دلم نمیخواد بیاد. گفتم خدایا خودت به خیر بگذرون. یک پسر جوون با موهای بلند مش شده. آهنگهایی هم که میذاره واقعا حال آدمو به هم میزنه... نشستم... شروع شد... آهنگ اول: بیا با هم گرس بکشیم..... داشتم شاخ در میاوردم... یعنی چی؟؟؟ اینا دیگه چه جور آهنگهایی هستن... آهنگ دوم: بیا حالا لب بده به من ........ خلاصه حدود ۳۰ تا آهنگ رو رد کرد یعنی۲۰ ثانیه از هر آهنگ رو گوش می داد بعد ردش می کرد... واقعا داشتم از سر درد و حرص میمردم... تا اینکه رسید به یه آهنگ و گذاشت که بخونه ... فکرشو بکنید... توی این همه آهنگ مسخره یهو صدای سوسن اومد که خوند: نمیشه.... نمیشه....

توی دلم گفتم روحت شاد... آره نمیشه... ولی کاش میشد یک توسری به این پسره بزنم...

خلاصه رسیدم به مقصد و داشتم پولشو حساب می کردم که یهو پسره برگشت گفت:

- خانم آلمایی میخوام یک چیزی بگم نمی دونم درسته یا نه... یعنی نمیدونم بگم یا نگم... ناراحت نشید یک موقع از این حرفماااااا.....

منم با دندونهای کلید شده با حرص گفتم: بفرمایید...

- می خواستم بگم امروز چقدر موهاتون قشنگ شده ...

من:  

نوشته شده توسط آلما در 10:16 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم فروردین 1387

دیشب بعد از نیم ساعت صحبت با مدیر قبلیم حسابی ریختم بهم... خانم مدیرم که خاطرتون هست؟ همونی که خوب بلد نبود فارسی صحبت کنه... ۶-۷ ماه ایران نبوده و دوباره برگشته... دیشب زنگ زد و پیشنهاد یک کار جدید داد...

شما اگر بودید بین این دوتا کدوم رو انتخاب می کردید؟ کار الانم که با مدیرم خیلی راحتم و کارم خیلی خوبه و آرامش دارم... یا یک کار توی یک شرکت انگلیسی خیلی بزرگ که حتی آبدارچی هاشون هم انگلیسی صحبت می کنند با یک مدیر جیغ جیغوی استرسی ولی با حقوقی ۲ برابر حقوق الانم؟

??What is your judgement about it

نوشته شده توسط آلما در 7:49 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387

خانه بامداد    (لطفا ببینید)

یکي بود يکي نبود.
جز خدا هيچ‌چي نبود
زير ِ اين تاق ِ کبود،

نه ستاره

 

 

نه سرود.

عموصحرا، تُپُلي
با دو تا لُپ ِ گُلي
پا و دست‌اِش کوچولو
ريش و روح‌اِش دوقلو
چپق‌اِش خالي و سرد
دلک‌اِش درياي ِ درد،
دَر ِ باغو بسّه بود
دَم ِ باغ نشسّه بود:


«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»

«ــ لب ِ دريان پسرام.

دختراي ِ ننه‌دريارو خاطرخوان پسرام.
طفليا، تنگ ِ غلاغ‌پر، پاکشون
خسته و مرده، ميان
از سر ِ مزرعه‌شون.
تن ِشون خسّه‌ي ِ کار
دل ِشون مُرده‌ي ِ زار
دسّاشون پينه‌تَرَک
لباساشون نمدک
پاهاشون لُخت و پتي
کج‌کلاشون نمدي،
مي‌شينن با دل ِ تنگ
لب ِ دريا سر ِ سنگ.
.............

فکر کنم خیلی کوچیک بودم که بابا برام صفحه این شعرو خرید.... یادش بخیر... (همه شعرو نمیذارم چون خیلی طولانیه)

 

نوشته شده توسط آلما در 11:54 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!