یکشنبه سی ام تیر 1392

۶-۷ سال پیش که نوشتن رو شروع کردم دوستهای خیلی خوبی از همین صفحه پیدا کردم... دوستهای خوبی مثل حامد مثل آرمان مثل گیس طلا و خیلی از دوستانی که توی مهمونی ای که گرفتم شرکت داشتن.

بعد از چند سال متاسفانه میبینم وبلاگ نویسی در بعضی جاها تبدیل شده به چیزی که بهتره اصلا بهش فکر نکنم.... متاسفم که اشتباهی کردم و با یکی دوتا از به اصطلاح وبلاگ نویسها نزدیکتر شدم و خدا گواهه که هیچ وقت توی زندگیم اینقدر احساس پشیمونی ندارم.

متاسفانه کسانی که اسم دوست رو یدک میکشن نمیدونن که چیزی به اسم آی پی وجود داره و وقتی میان فحش و دری وری برای آدم مینویسن خیلی راحت میشه پیداشون کرد ...

من آدم صبوری هستم. خیلی صبور... مدتهاست که این کامنتها رو نادیده گرفتم حذف کردم. جالبه که هیچ کس نمیدونه من کجا کار میکنم یا چه شکلی هستم یا ... فقط عده بسیار معدودی میدونن و نویسنده این کامنتها فکر کرد که همه مثل خودش هستن که از هر کسی برای دوستی استقبال میکنه... متاسفم و واقعا متاسفم... نویسنده کامنت حتی اگر نمیدونست چیزی به نام آی پی وجود داره با نوشتن همین چیزهایی که راجع به من نوشت خودش رو به من شناسوند.

شکر خدا نه آدم خطرناکی هستم و نه توی دوستی به کسی بدی میکنم.  به گفته یکی از دوست نماها بعضی ها باید مراقب رفت و آمد کردن با من باشند که البته این آدم توهم داره و احتمالا خودش رو با من اشتباه گرفته. فقط اگر تشخیص بدم که این دوستی به درد من نمیخوره خیلی محترمانه میرم کنار و هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی نه دیگه به اون طرف فکر میکنم و نه حتی راجع بهش حرف میزنم. شخصیت من فراتر از اینهاست که بشینم پای صبحتهای خاله زنکی بعضی از دوست نماها...

متاسفم. خدانگهدار

 

 

نوشته شده توسط آلما در 15:48 |  لینک ثابت  

یکشنبه نوزدهم خرداد 1392

دو روز تعطیلات رو رفته بودیم ابیانه و کاشان. بگذریم که ابیانه اصلا اون حس و حال قدیمی رو نداشت و من که ۱۲ سال پیش رفته بودم اونجا با یک گروه شاد بچه های عکاسی و گرافیک و ... این دفعه کلی خورد توی ذوقم... از اون همه آشغالی که مردم ریخته بودن روی زمین و ....

توی کاشان هتلی که گرفته بودیم یک خونه سنتی بود که تبدیل به هتلش کرده بودند خیلی خیلی قشنگ بود توی حیاطش تخت چیده بودن دور حوض و پشتی و درختهای انار و... خلاصه اینقدر قشنگ بود که من و مامان تصمیم گرفتیم بعد از ظهر هیچ جا نریم و از فضای خیلی قشنگ این خونه سنتی استفاده کنیم...

۷-۸ تا چینی اونجا بودن ۵ تا دختر و ۲ تا پسر... از وقتی که ما رسیدیم تا شب اینها یا سرشون توی کتاب بود یا با تبلت و موبایل و لب تابشون مشغول بودند حتی وقتی بهشون بادوم زمینی تعارف کردیم و اینها اینقدر جیغ زدند و خوشحالی کردند و برامون هندونه آوردن همچنان سرشون پایین بود و مشغول مطالعه...

آخرش مامان گفت اینها خسته نشدن؟ ۴-۵ ساعته همینطوری سرشون پایینه دارن مطالعه میکنن؟ گفتم مامان جان احتمالا همینطوری که کار اینها برای ما عجیبه ما هم برای اینها عجیبیم... پیش خودشون میگن این مادر و دختر خسته نشدن ۴ ساعته روی تخت نشستن و حرف میزنن و آجیل میخورن....

 

نوشته شده توسط آلما در 9:4 |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم خرداد 1392

دیشب تا صبح نخوابیدم...درب وداغونم ...حدود ساعت ۹ شب بود که یکی از همسایه های خیلی قدیمی زنگ زد... اینقدر تلفن زدن  این همسایه قدیمی عجیب بود که رنگ مامان پرید... بعد از احوالپرسی دیدم رنگ مامان پرید و هی میزنه روی پاهاش و میگه ای وای... ای وای

هزار تا فکر اومد توی سرم...یعنی کی مرده؟ هی آدمهای پیر جلوی چشمم رژه رفتن..... نه مگه میشه؟ باورم نشد... همبازی قدیمی من... دوست مهربونم... ای وای ای داد بیداد...

باورم نمیشه دوست دوران کودکیم... آقای دکتر... وای نه همین دیروز بود که از میدان هروی به سمت شهید عراقی که میرفتیم به مامان گفتم مامان یادته حامد اینجا خونه داشت... وای آخه مگه امکان داره؟؟؟

همبازی عزیزم... دوست دوران بچگی... برای تخصص رفته بود مالزی درسش تموم شده بود... همش عکسهاشو میذاشت فیس بوک و من هی براش مینوشتم خوشتیپ شدی دکتر... دکترمبارکه باشه... دکتر اینها کین دور و برت؟؟؟ یعنی به همین آسونی در عرض دو هفته مریض شد و با وجود این همه پروفسور بالای سرش و برادرش که فوق تخصصه و داییش و.... به همین راحتی پرکشید...

 

نوشته شده توسط آلما در 6:48 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم خرداد 1392

داشتم پشت میزم ناهار میخوردم که همکارم اومد و گفت خانم آلمایی فلان گزارش رو بدید لطفا... همینطور که دهنم پر بود گزارش رو بهش دادم و گفتم بفرمایید ناهار و اشاره کردم به بشقابم و دیدم که فقط استخون مرغ مونده و یک عدد سیب زمینی که چون سیاه بود نخورده بودم ....

بیچاره همکارم

 

 

نوشته شده توسط آلما در 13:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392

واقعا از همه دوستانم ممنونم بابت تبریکشون. آزاده که کلی منو شرمنده کرد با اون دسته گل خوشرنگ و کادوهای خیلی خیلی قشنگش...

روز تولد خوبی داشتم با مامان و سارا رفتیم ناهار خوردیم و کلی خندیدیم و بعدش مامان مجبور بود بره یک سفر و من و سارا برگشتیم خونه سارا. سارا زحمت کشیده بود برام کیک درست کرده بود ولی من امسال نه شمعی فوت کردم و نه اون برنامه هایی که در نظرم بود رو انجام دادم قرار بود یک مهمونی بسیار مفصل بگیرم که با عقب افتادن برنامه سفر آیلار به تعویق افتاد....

از همه دوستانم که برام پیام تبریک گذاشتن خیلی خیلی تشکر می کنم.

 

پینوشت: کاش آدمها بدونن با هر حرفی که میزنند ممکنه قلب کسی رو زیر پاشون له کنند... این روزها بدجوری دلم گرفته و دلم میخواد یک جایی برم و مفصل گریه کنم...

نوشته شده توسط آلما در 12:54 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392

چهل سالگی

 

نوشته شده توسط آلما در 16:7 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392

از عصبانیت آدمهایی که همیشه مهربونن خیلی بترسید

چون وقتی عصبانی میشن

دیگه نمیتونن لبخند بزنن

 

نوشته شده توسط آلما در 8:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم اردیبهشت 1392

دیروز از صبح تنها بودم ... وقتی مامان رفت منم روی کاناپه ولو شدم و فیلم دیدم و سریال  تماشا کردم و هی از این کانال به اون کانال ... میوه خوردم و تخمه خوردم و قهوه خوردم... چرت زدم...

برای ناهار رفتم سراغ یخچال.... حوصله نداشتم که یک غذای پردردسر درست کنم در نتیجه ناهار دیروز من شد یک پاستای بسیاااااااااار خوشمزه با مرغ و قارچ و خامه و پنیر و....

دوباره بعد از ناهار ولو شدم روی کاناپه... نه تلفن جواب دادم نه به کسی زنگ زدم ... فقط خودم بودم و خودم....

یهو دلم خواست کاش میتونستم همون موقع پاشم برم ایستگاه قطار و بپرسم آقا اولین قطار کی حرکت میکنه؟ مقصدش مهم نبود فقط دلم میخواد یک هفته از همه چیز دور بشم.....

 

نوشته شده توسط آلما در 8:40 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم فروردین 1392

صبح های جمعه را دوست دارم

حتی اگر دیشب ساعت ۱۲.۳۰ خوابیده باشم باز هم دلیل نمیشه که ۵.۳۰ از خواب بیدار نشم...

الان هم لذت بخش ترین کار عمرم رو دارم انجام میدم... یک فنجان قهوه با شیرینی میخورم و با خواهر عزیزم و دوقلوهای خوشگلش چت میکنم و میبینمشون و صحبت میکنم...

جمعه خوبی داشته باشید....

نوشته شده توسط آلما در 8:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم فروردین 1392

قبلا عید رو دوست داشتم... قبلا یعنی بچگی هام....

هر سال تصمیم میگیرم عید رو خونه نباشم برم سفر ولی بعدا یادم میره که توی عید چه بدو بدویی داریم و چقدر مهمون بازی هست و باز میمونم چند روز پیاپی مهمون داری و اینور و اونور رفتن... ماراتن عید دیدنی...

امسال هم مثل سالهای پیش... تا بیاییم از تعطیلات چیزی متوجه بشیم شد روز پنجم و اومدیم سر کار...

به خودم قول دادم سال دیگه اصلا عید رو خونه نمونم...

امیدوارم سال جدید برای همه سال خوبی باشه... سال اتفاقات خوب و شادی و دلخوشی برای همه دوستهای خوبم آرزو دارم...

نوشته شده توسط آلما در 7:45 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!
ابزار وبلاگ نویسیکد جملات په نه په برای وبلاگ
<