تبليغاتX
باور کن رفتنم را

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391

پدر مهربانم

سه سال است بوسیدن روی تو...آرزوی محال شده!!!

 

 

نوشته شده توسط آلما در 7:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391

همه کسانی که از قبل وبلاگ من رو میخونن حتما امیر کلون رو میشناسن.

درست روز پنج شنبه آخر سال ۸.۳۰ صبح در حال خوردن املت صبحانه بودم که یک تکه از دندان کرسی فک پایین سمت چپ (احتمالا حامد الان شماره دندون رو میگه) که قبلا پر شده بود و من روکش نکرده بودم شکست.

همه میدونند که من چقدر از دندون پزشکی میترسم... این یک طرف قضیه بود و طرف دیگه اینکه حالا توی این تعطیلات من دندونپزشک از کجا پیدا کنم؟ خلاصه زنگ زدم به یکی از دوستان قدیمی و بنده خدا لطف کرد و گفت من فردا کلینیک هستم بیا... من هم جمعه عصر با سارا پاشدیم رفتیم ... خلاصه اینکه دکتر گرامی اون یک تیکه از دوندو رو برداشت (البته بنده خدا خیلی سر صبر و حوصله چون من اینقدر حرف توی حرف آوردم و گفتم می ترسم و تو رو خدا و.. که اگر من جای دوست گرامی بودم حتما با چکش میزدم توی فرق سر مریض) ... قرار شد دندون من روکش بشه و من ۶ فروردین دوباره مراجعه کنم.

روز ۶ فروردین خیلی برام روز بدی بود... خسته بودم... تمام تعطیلات مهمان داشتیم و در حال پذیرایی بودم و بعد هم اومدم شرکت و خلاصه از نظر روحی خیلی خیلی حالم بد بود... زنگ زدم به دوستم مریم و گفتم میای با هم بریم کافی شاپ یا یه جایی بشینیم حرف بزنیم؟ من میدون ولی عصر ساعت ۵ وقت دندونپزشکی دارم...

خلاصه بعد از دندوپزشکی با هم رفتیم توی یک فست فود نشستیم و داشتیم گپ میزدیم که یک آقای قد بلند ریشو بسیار خوشتیپ اومد داخل و سفارش داد و نشست... من و مریم هم داشتیم گپ میزدیم. بعد از چند دقیقه مریم گفت: آلما تو این آقاهه رو میشناسی؟ گفتم راستش مریم قیافه اش خیلی آشناست چطور؟ گفت خیلی داره به تو نگاه میکنه طوری که انگاری میشناسه تو رو... خلاصه تمام اون ۱ ساعت که ما اونجا صحبت می کردیم اون آقا زل زده بود به من ... وقتی هم اومدیم بیرون دنبال ما اومد... هرچی به مغزم فشار آوردم که خدایا من این آقا رو میشناسم نتونستم بفهمم این کیه... خلاصه یه کمی هم دنبال ما اومد و بعد که ما رفیتم توی کوچه ای که ماشینهامون رو پارک کرده بودیم دیگه ندیدیمش...

سه شب بعد توی خونه نشسته بودم تلفنم زنگ زد...

- سلام آلما من امیرم... خوبی؟ سال نو مبارک...

منم باهاش احوالپرسی کردم و خلاصه برگشت گفت: من جادوگرم توی گوی شیشه ایم دیدم که تو با دوستت توی رستوران دارید مرغ سوخاری میخورید...

گفتم: امیر من شناختمت (دروغ رو حال کنید) تو چرا نیامدی جلو صحبت کنی؟

گفت: تو منو تحویل نمیگیری.... اصلا محل به من نذاشتی... راستی چقدر خوشگل شدی (این هم دروغ اون بود) تو رو خدا آلما میشه گاهی همدیگه رو ببینیم ... خونه هامون به هم نزدیکه... تو اون موقع خیلی از من ناراحت شدی... بیا دوباره امتحان کنیم...

شب بعدش ساعت ۹ بارون شدیدی می بارید که دیدم تلفنم زنگ زد... امیر بود: سلام آلما... ببین من داداشم از کانادا اومده داریم توی محوطه قدم میزنیم... میشه تو هم بیای؟ گفتم باشه میام...

خلاصه رفتم توی محوطه و دیدمشون کلی ابراز احساسات کرد و دلم برات تنگ شده و ... برادرش خیلی پسر خوب و معقولی بود... به من گفت تو رو خدا با هم بیشتر رفت و آمد کنید ببینید امیر چقدر خوشحاله شما رو دیده... حرف شما رو گوش میکنه بگید ریشش رو بزنه...  گفتم امیر اخلاقش خوب نیست... بعد جریان رو براش تعریف کردم البته توی شوخی و خنده کلی غش غش خندید و گفت با هم خوب باشید اصلا شما چرا با هم ازدواج نمی کنید؟

خلاصه گذشت و چند باری بعد از اون شب دیدمش البته صبح ها زنگ میزد که اگر میری شرکت من هم تا میرداماد باهات میام... توی همین راه فهمیدم عوض شده ولی نه در جهت مثبت از اون چیزی که بود بدتر شده... اون موقع میگفت بیا بهت دیفرانسیل یاد بدم  حالا میگفت بیا با هم انگلیسی صحبت کنیم... گفتم من و تو حرف همو به فارسی متوجه نمیشیم چه برسه به انگلیسی....

دوتا برادراش هم ازدواج کردن ... به من گفت آلما ببین همه اینها از من کوچیکترن ولی ازدواج کردن... من زنی رو که میخوام باهاش ازدواج کنم هر روز دارم میبینم ... گفتم خوب بهش پیشنهاد بده... گفت میترسم قبول نکنه... بعد نگاههای سوزناک به من میکرد و من هم سرم رو به آسمون سوت میزدم...

اون روز میگه: تمام دخترهایی که توی اینترنت هستند آدم حسابی نیستند... همه شون با مردها ارتباط دارن... گفتم خوب این عیبش چیه؟ چطور مردها میتونن با خانمها ارتباط داشته باشن ولی خانمها نه؟ گفت مردها اجازه دارن... دین اسلام به آقایون اجازه داده... اینقدر از این حرفها زد که واقعا تهوع بهم دست داد دم در خونه پیاده اش کردم گفتم زیاد صحبت نکن و برو...

میگه فلانی شانس آورد... زنش پولداره... کاش میشد من هم کار نکنم... خونه پدر خانم فلانی توی زعفرانیه است... چقدر شانس آورد...

راستش من هم دلم براش میسوزه هم خیلی خیطش می کنم... چند روز صبح زود بیدار شد و با من اومد تا شرکت... ولی کلا اینقدر تنبله که حد نداره... در هفته ۳ روز میره سر کار و ۳ روز رو خواب میمونه و نمیره...من هم بهش گفتم من دیگه بهت زنگ نمیزنم هر وقت خواستی بیای خودت به من زنگ بزن و صبح با من بیا... ۱ هفته ازش خبری نبود... تا دیشب اس ام اس زد: سلام ببخشید مزاحمت میشم میشه فردا با تو بیام شرکت؟ نوشتم البته... بعد زنگ زد: آلما ببخشید لطف میکنی... با تو که میام زندگیم نظم میگیره ...

گفتم باشه صبح با هم میریم... امروز هم نشست و کلی صحبت کرد: ایران خیلی بده... من توی کانادا کلی درآمد داشتم... یک سال کار کردم تونستم ایران خونه بخرم...

من فقط در سکوت گوش دادم و رانندگی کردم...

- میدونی آلما خارج هم خیلی بده... همه زنها به شوهراشون وفادار نیستند... اصلا نمیدونی این زنی که داری باهاش زندگی میکنی فردا که برگردی توی خونه هست یا نه....

من: بالاخره کجا خوبه از نظر شما؟ اصلا تو چرا برگشتی ایران؟

- اومدم ازدواج کنم...

- امیر جان تو تا آخر عمرت نمیتونی ازدواج کنی چون اصلا با این افکاری که تو داری هیچ کس قبولت نمیکنه...

- آره راست میگی... من ۱۰ سال پیش از کانادا اومدم ازدواج کنم نشد... تا پای عقد هم رفتم... دختره خیلی مورد خوبی بود... قد بلند... سفید... مو قرمز ... پولدار ... خونه شون شهرک غرب بود مادر پدرش پولدار بودن (معیارها رو حال میکنید؟)

من: دختره چه شانسی اورد با تو ازدواج نکرد...

- واقعا؟

من: اره خوب... زود شناختت... زود متوجه شد که تو به درد هیچ زنی نمیخوری....

- آلما تو رو خدا یعنی من اینقدر بدم؟

- نه من نمیگم تو بدی... دختره زیادی برای تو خوب بود...

خلاصه به این نتیجه رسیدم که آدمها عوض نمیشن داداش من...

نوشته شده توسط آلما در 7:18 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391

فکر می کنم سال ۹۱ سال خوبی باشه... شروعش برام خوب بوده دوستایی که چند وقت بود ندیده بودمشون رو دیدم ... دارم ماشین جدیدم رو همین دو سه روز تحویل می گیرم... شاید یک سفر برم ... امیدوارم بقیه قضایا هم به خوبی پیش بره...

 

نوشته شده توسط آلما در 9:20 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390

نرم نرمک میرسد اینک بهار                خوش به حال روزگار

سال نو بر تمام دوستان عزیزم و تمام ایرانیان در سرتاسر جهان مبارک باشد. امیدوارم سال ۹۱ سال دلخوشی برای همه باشه.

 

نوشته شده توسط آلما در 20:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم اسفند 1390

«سلام به مردم سرزمینم»

فیلم جدایی نادر از سیمین ساخته اصغر فرهادی به عنوان بهترین فیلم خارجی جایزه اسکار را از آن خود کرد تا افتخاری بزرگ نصیب سینمای ایران شود.

فقط میتونم بگم از شنیدن این خبر فوق العاده خوشحالم.

مبارک باشه آقای فرهادی عزیز.

نوشته شده توسط آلما در 9:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم اسفند 1390

دیروز به این جمله که میگن: برای مادرها بچه اشون همیشه بچه است، ایمان آوردم.

بالاخره مامان حرفشو برای اینکه خونه رو رنگ کنیم به کرسی نشوند. علی رغم مخالفتهای من که می گفتم بذار باشه برای وقتی که هوا خوب بشه.

دیروز توی اتوبان بودم که زنگ زد: آلما جان مادر داری میای خونه نون بخر... من دارم میرم خونه ر. خانم. خونه خیلی بوی رنگ میده. تو برو بالا توی اتاقت. خودتو به در و دیوار نزنیا دیوارها رنگیه... تا من بیام....

گفتم وا مامان... فکر میکنی داری با دوقلوهای آیلار حرف میزنی

 

نوشته شده توسط آلما در 13:47 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390

وقتی اس ام اس زد: تو یک دوست فوق العاده ای.... اینقدر احساس خوبی بهم دست داد که نگو... پیش خودم گفتم واقعا؟؟؟

 

 

نوشته شده توسط آلما در 7:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم بهمن 1390

پنج شنبه شب مهمون دختر عمه ام بودم. یکی از دوستان مشترکمون که یک آقای بسیار بسیار محترمه اومده ایران و قرار بود همدیگه رو ببینیم و دور هم باشیم.

قرار شد من برم دنبالش و ببرمش خونه مریم دختر عمه ام. بماند که چقدر توی ترافیک موندیم. بنده خدا رضا از لحظه ای که سوار شد به من گفت آلما جان یک جا گلفروشی نگه دار من گل بخرم... من هم فراموش کردم تا اینکه نزدیک خونه مریم که رسیدیم رضا گفت اگه میشه اینجا نگه دار دم این گلفروشی من گل بخرم...

من هم چون جای پارکم بد بود مجبور شدم بمونم توی ماشین... یک زنگ هم به مریم زدم که ما نزدیکیم داریم میاییم... مریم هم گفت رضا چه طوری شده؟ یکمی فضولی کرد و قطع کرد....

۲ دقیقه بعد دیدم مریم زنگ زد... هراسان...:  وای آلما... من رفتم یک اس ام اس برای تو بفرستم... اشتباهی فرستادم برای رضا... چیکار کنم...

گفتم حالا مگه چی نوشتی اینقدر هیجان زده ای؟ گفت نوشتم: رضا خیلی خوبه فقط خیلی خل و چله... وای آلما ... چیکار کنم؟ خدا کنه به روم نیاره...

من داشتم از خنده غش می کردم... گفتم تو همین الان با من صحبت کری چرا دیگه اس ام اس فرستادی؟

خلاصه داشت میمرد... گفتم رضا داره میاد ... و قطع کردم...

رضا تا اومد نشست توی ماشین گفت: مریم برام یک اس ام اس فرستاده...

منو میگید گفتم ای وای آبرومون رفت.... بعد رضا ادامه داد: فکر کنم فارسی نوشته من سیستم فارسی ندارم مربع مربع میاد...

گفتم نمیدونم حالا میریم ازش می پرسیم... تا رسیدیم به مریم اشاره کردم چیزی نگه... در گوشش گفتم فارسی نداره گفت وای داشتم از خجالت میمردم...

بعدا یادمون افتاد که مریم قبلا هم این کارو کرده بود... با یکی از خواستگارهاش رفته بود بیرون... رفت به من اس ام اس بزنه زده بود به خود طرف... توی اس ام اس نوشته بود: آلما طرف کچله... بعد آقاهه هم رفته بود بیرون از ماشین یهو مریم دیده که صدای دیییییینگ اس ام اس از گوشی آقاهه میاد... وقتی آقاهه برگشته بود توی ماشین مریم بهش گفته بود من یک اس ام اس اشتباهی زدم به گوشی شما . نباید بخونیدش لطفا پاکش کنید... طرف هم خیلی مودب بوده گفته بوده چشم و پاکش کرده بود...

دیشب بهش گفتم حواستو جمع کن... خدا سومیش رو بخیر بگذرونه

نوشته شده توسط آلما در 7:55 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم بهمن 1390

دیروز همکارم اومد پیشم .... من یک بلوز بافتنی آبی از زیر مانتو پوشیده بودم که آستیناش از زیر مانتو معلوم بود چون آستیناش خیلی بلنده... همکارم برگشته میگه:

- وای چه لباس قشنگی چقدر بهت میاد....

نگاهی بهش کردم گفتم از آستینم فهمیدی؟

یعنی شما فکر میکنید آستین اون بلوز به من میومد؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط آلما در 8:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم دی 1390

دیروز توی حال بد و تب و سرفه و عطسه و... بعد از دو روز خونه موندن پاشدم رفتم خرید و زنگ زدم به علی پسر خواهرم که قرار بود با مامانش بیان خونه ما و اونها هم گفتند نزدیک اکباتان هستند و رفتم دنبالشون و آوردمشون خونه...

قرار بود آیلار و سارا هم بیان همه نشسته بودیم که خواهر بزرگه رو کرد به مامان و گفت راستی مامان... امروز صبح زندایی اومده خونه خاله اینها و الان اونجاست... این زندایی ما شمال زندگی میکنه و خاله هم کرجه... مامان هم گوشی رو برداشت و زنگ زد خونه خاله  که با زندایی صحبت کنه...

ما خواهرها و شوهر خواهرها داشتیم با هم گپ میزدیم که یهو دیدم صدای مامان میاد از توی آشپزخونه که: زنداداش تو رو خدا الان آلما میاد دنبالت...

اولش فکر کردم اشتباه شنیدم... دیدم رضا شوهر آیلار غش کرده از خنده ... حالا ساعت چنده؟ ۱۲.۳۰ ظهر... من هم هر لحظه چشمام بیشتر در میامد حالا مامان توی هال بود و هی میگفت به جون زنداداش الان آلما میاد دنبالت... ناهار بیا اینجا...

رضا و شازده غش کرده بودند از خنده و رضا هی میگفت پاشو آلما پاشو کفشهاتو بپوش باید بری کرج دنبال زندایی شازده هم می گفت الان مامانت میگه شما در رو باز کنید آلما پشت دره...

خلاصه شانس آوردم که زندایی قبول نکرد. بعد از اینکه مامان گوشی رو قطع کرد گفتم: مامان... تعارف اومد نیومد داره... حالا اگه قبول میکرد من الان باید پامیشدم میرفتم کرج؟

مامان گفت راستی ها... اگه قبول می کرد چی؟

 

نوشته شده توسط آلما در 9:59 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!
ابزار وبلاگ نویسیکد جملات په نه په برای وبلاگ
<