تبليغاتX
باور کن رفتنم را

سه شنبه بیستم بهمن 1388

این روزها همش به فکر اینم که ای کاش یک رستوران ولو یک رستوران خیلی خیلی کوچیک با سه تا میز و چند تا دونه صندلی داشتم. رستورانی که صبحها صبحانه بده و ظهرها ناهار و عصرها کافی شاپ باشه تا شب...

هی توی ذهنم رستوران کوچیکم رو دکور می کنم و رنگ آمیز می کنم و میزها و صندلی لهستانی ها رو اینور و اونور می کنم. فکر می کنم چقدر آرامش خواهم داشت توی این فضای کوچک...

راستی اسم رستورانم رو چی بذارم؟

نوشته شده توسط آلما در 14:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم بهمن 1388

امروز صبح ایمیلی با این مضمون به دستم رسید:

تسلیت در جزیره ماداگاسکار

ماداگاسکار در شرق آفریقا تمام چیزهایش منحصر به فرد است و در جاهای دیگر وجود ندارد . مثل حیوانات -گیاهان -تاریخ زمین شناسی و امثال آن -ولی عجیب ترین مطلب تسلیت گفتن بومیان این کشور است . در این کشور رسم است -شاید همین الان نیز باشد- که بعد از دفن متوفی همسر وی در آستانه کلبه خودش لخت مادرزاد می خوابد و مردان قبیله که می خواهند به او تسلیت بگویند او را در آغوش گرفته و معاشقه کاملی انجام می دهند تا .... و تا زمانی که زن بیوه اجازه ندهد باید عشق بازی ادامه داشته باشد . طبق نظر و در خواست بیوه برای شادی روح شوهرش این مراسم بین سه تا چهل روز طول می کشد و اگر زن باردارشد پدر بچه همان شخص متوفی تلقی می شود و قبیله به وی احترام زیادی می گذارد . اگر مردی از این کار خوداری کند توهین به متوفی تلقی می شود . در این چهل روز زن کار نمی کند و دیگران برایش غذا می اورند و یا بچه هایش را نگهداری می کنند . فیلم این مراسم در آرشیو دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران موجود است.

اولش که کلی خندیدم و بعد برای بعضی از دوستانم فوروارد کردم.

یکی از دوستام نوشت:

how much is a fly ticket to Madagascar?
Ghorbuneh to.
What a wonderful place.
 

 براش نوشتم: فقط wonderful? به نظر من خیلی خیلی wonderful تازه هرچقدر هم بلیطش گرون باشه می ارزه مگه نه؟ البته برای شما...
 
نوشته شده توسط آلما در 10:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم بهمن 1388

دیروز عصر با سارا توی پارکینگ دم آسانسور منتظر بودیم که یهو یک گربه سفید و حنایی پرید وسط پارکینگ... آنچنان میو میویی راه انداخت که من ۶ متر پریدم هوا... پشتش رو کرده بود به ما و نعره میزد... اصلا نمیدونم به کی و به چی معترض بود... یه جور عجیبی... به همه چی شبیه بود جز میو میو...

به سارا گفتم: واااااااا.... عجب صدایی داره... این چرا اینجوری میو میو میکنه... چقدر صداش کلفته... چرا اینجوریه؟

سارا طبق معمول با خونسردی گفت:

- شما خودتو ناراحت نکن... این گربه رو با سگ قلمه زدن...

نوشته شده توسط آلما در 22:39 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام دی 1388

آقای ن. یکی از راننده های شرکت ماست. حدود ۳-۵۲ سالشه ولی تمام موهای سر و سیبیلش سفید شده. چند سال پیش که من تازه اومده بودم اینجا یک روز صبح وقتی وارد شدم دیدم یک آقایی عین آقای ن. ولی جوون تر داره با بقیه سلام و علیک میکنه. فکر کردم برادرشه ولی وقتی دیدم گرم سلام و احوالپرسی کرد فهمیدم خودشه فقط موها و سیبیلش رو رنگ کرده اونم چه رنگی مشکی پر کلاغی.

خلاصه این آقای ن. خیلی درگیر موهاشه... هر دفعه هم یک رنگ درمیاد... یک بار شرابی... یک بار قهوه ای روشن... قهوه ای تیره... مشکی ... بدیش اینه که سیبیلهاشو هم رنگ میکنه و سیبیلهاش هم عین دن دیه گو توی سریال زورو ...

چند وقت پیش با همکارم پ. نشسته بودیم که آقای ن. اومد و با پ. کار داشت. یهو پ. گفت: آقای ن. یکی از آشناهای ما از آمریکا اومده برای داییم یه جور رنگ موی مردونه آورده خیلی جالبه... مثل کرم مو میمونه... باید ۳ هفته هر روز این رو به موهاتون بمالید به تدریج موهاتون رنگ میگیره و آخر سر مشکی میشه... بعد هم هفته ای یک بار استفاده می کنید... خیلی خوبه...

خلاصه اینقدر پ. از این رنگ موی جادویی تعریف کرد که آقای ن. دست به دامن پ شد که تو رو خدا بروشور و جعبه این رنگ مو رو بیار هرچقدر قیمتش باشه من میخرم... پ. هم براش آورد و از فرداش دیدیم که آقای پ. هر روز داره رنگ موهاش عوض میشه... سفید که بود بعد از یک هفته شد کرم... بعد لیمویی... بعد بلوند... بعد از ۱۰ روز تقریبا داشت نارنجی میشد... ما هم بدجنسیمون گل کرده بود و هر روز تشویقش می کردیم....

یک روز توی ناهارخوری با دوستامون نشسته بودیم که آقای ن. وارد شد. دوستم ش. تا چشمش به آقای ن. افتاد زد زیر خنده و گفت:

- شما دو تا با این ننه مرده چیکار کردید؟ دیروز توی خیابون دیدمش زیر آفتاب اینقدر موهاش بلوند بود... بنده خدا داشت زندگیشو میکرد ... آخه به شما چه مربوط که این سرشو رنگ می کرد... این ننه مرده الان فکر میکنه عین هنرپیشه های خارجی شده... تو رو خدا دست از سرش بردارید...

من گفتم: به من هیچ مربوط نیست... من فقط تشویقش میکنم که دست از تلاش برنداره و افسرده نشده...

پ هم هی از خودش دفاع می کرد....

فرداش دیدم آقای ن. اومد و سلام کرد... موهاشو قهوه ای شاه بلوطی کرده بود.....

گفتم:  ای وای آقای ن. چرا موهاتون رو رنگ کردید؟ چرا ادامه ندادید؟ داشت خوب جواب میدادها....

آقای ن. گفت بابا دیگه خسته شده بودم... گفتم بذار یهو رنگ کنم...

فکر کنم بنده خدا هرهر کرکر ما رو شنیده بود....

نوشته شده توسط آلما در 8:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم دی 1388

آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :
" دستهایت را
دوست میدارم "

پینوشت: امیدوارم پست قبلی من برای برخی از دوستان عزیزم سوءتفاهم ایجاد نکرده باشه. من دوستان خیلی خوبی دارم که به دوستیشون افتخار می کنم. مایه مباهات منه که با شما دوستان عزیزم آشنا شدم.

 

نوشته شده توسط آلما در 8:54 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم دی 1388

ماجرای من و امیر colon

چند باری توی اکباتان اتفاقی دیده بودمش... پسر آرومی به نظر می رسید... با قد متوسط و چشمان روشن و عینک و پیشانی بلند... دفعه چهارم اومد جلو...

- سلام ... من امیرم... فکر کنم همسایه باشیم...

روزی بود که خیلی خوش اخلاق نبودم... خریدها هم توی دستم سنگین بود... فقط گفتم سلام... خوب؟

- من هم اینجا زندگی می کنم... میتونم باهاتون صحبت کنم؟ اصلا میشه کمکتون کنم بارها سنگینه...

گفتم: نه مرسی... خودم میتونم ببرم...

- پس اجازه بدید ... شما که ازدواج نکردید؟ حلقه دستتون نیست... من هم ازدواج نکردم... از شما خوشم میاد... میشه بیشتر با شما آشنا بشم؟ مهندس سخت افزار هستم... چند سالیه که از کانادا برگشتم...

از خودش گفت و گفت تا در خونه ما... به نظر خیلی آدم مودبی میامد... این شد که چند دفعه بعد که همدیگه رو دیدیم قرار شد بیشتر با هم آشنا بشیم... هرچی بیشتر میگذشت بیشتر میفهمیدم که چقدر عجیبه... ۱۶ سال قبل مادرش از سرطان فوت کرده بود و پدرش هم سرطان روده داشت... همش میترسید که سرطان بگیره... من هم این وسط مونده بودم که چطور بهش بفهمونم که بابا زندگی کن دیر یا زود هر کسی به طریقی میمیره...

هر شب ساعت ۹ زنگ میزد که الان میام دنبالت با هم بریم راه بریم... برای سلامتی خوبه... روم نمیشد بهش بگم آقا جون من ساعت ۱۰ میخوابم چند دفعه باهاش رفتم و دیدم فقط از اینکه چی بخوریم برای سلامتی خوبه... چی نخوریم برای سلامتی مضره... صحبت میکنه... تحمل کردم...

یک دفعه به من گفت: آلما بیا بهت ریاضی درس بدم... بهش گفتم آقا من خیلی وقت پیش درسم تموم شده ریاضی به چه دردم میخوره... گفت: وای دیفرانسیل عالیه... اینقدر سرگرمی خوبیه... اصلا بیا بهت فیزیک درس بدم... باز هم تحمل کردم...

یک شب شام دعوتم کرد بیرون... عجیب بود این آدم اصلا نمیتونست تصمیم بگیره... بالاخره سر از فرحزاد درآوردیم... وقتی نشستیم روی تخت دیدم کاپشنش رو درآورد و انداخت روی پاهای من... با تعجب نگاش کردم گفتم چی شد؟ من که سردم نیست... گفت: نه... پاهات معلومه... گفتم ببخشید؟ چطور از روی شلوار پاهای من معلومه؟ گفت پالتوت کوتاهه پاهات معلومه من دوست ندارم کسی نگاش بهت بیفته... شمردم: ۱

گفت: میدونی... وقتی با هم ازدواج کردیم دوست ندارم بری سر کار... لبخند زدم و شمردم: ۲ ... دوست ندارم با کسی رفت و آمد کنی... باید مطالعه کنی... وقت آزاد یعنی مطالعه... لبخند زدم و شمردم: ۳ و ۴ و ۵... بعد گفت: آلما میدونی اگر چادر سرت کنی چقدر خوشگل میشی... (توی دلم گفتم احمق خودتی) شمردم: ۶...

فهمیدم که این آدم دیگه خیلی غیر طبیعیه... بهش گفتم تو واقعا کانادا بودی؟ این افکار متحجرانه چیه؟

یک چیزی که خیلی من رو میخندوند توی این ارتباط و باعث شد که روی این آدم اسم بذارم این بود: هر روز گزارش روده اش رو میداد... وای امروز خیلی بدم... colonام چند روزه کار نکرده... من میدونم بالاخره سرطان میگیرم... اسمش رو گذاشتم امیر colon

یک شب که رفتم مهمونی و برگشتم زنگ زد: تو چرا اینقدر میری مهمونی؟ میدونی... اصلا تو خلاء تنهایی داری... بهتره مطالعه کنی... به جای اینکه بری مهمونی و با دوستات بشینی... خیلی وقتت رو هدر میدی...

دیکه تحمل نکردم... صدام رفت بالا... بهش گفتم بسه دیگه اصلا کی گفته که تو میتونی به من دستور بدی؟ مگه تو کی هستی؟ خسته شدم از بس چرت و پرت گفتی... من با دوستام رفت و آمد می کنم.... هرچی دلم بخواد میخورم... پیاده روی نمیرم چون خسته میشم... اصلا دلم نمیخواد هیچ عضوی از بدنم رو سالم تحویل عزرائیل بدم... دیگه تحمل گزارشهای روده ای تو رو هم ندارم... از ریاضی و دیفرانسیل هم بدم میاد... دیگه هم به من زنگ نزن...

باورش نمی شد... گفت باشه تو خسته ای الان برو استراحت کن... فردا می بینمت...

بعد از اون چند بار زنگ زد و هر بار خواهش کرد که باهاش برم پیاده روی حتی پیشنهاد داد بریم کافه نادری و من هردفعه بهانه آوردم...

وقتی این ماجرا رو برای یکی از دوستام تعریف کردم با دقت و سکوت تا آخرش گوش کرد و گفت: میدونی چیه آلما... من به این نتیجه رسیدم که تو یک دستگاه گه یابی...

 

نوشته شده توسط آلما در 9:42 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم دی 1388

۱- من با وبلاگم قهر نکردم... فقط یه کمی بی حوصله ام و البته ذهنم خالی شده و هیچ مطلبی به ذهنم نمیرسه که بنویسم...

۲- هفته پیش هفته بسیار خوبی بود... بودن در کنار دوستان باوفا و با صفا  (لینکشو نمیذارم یک کمی فکر کنید) و آشنا شدن با دوستان خیلی خیلی خوبشون. واقعا خوشحالم که دوستان خیلی خیلی خوبی دارم. (قابل توجه داداش جرج کلونی و خانم کیدمن مهربان)

۳- یکی از دوستام رو گم کرده بودم که هفته پیش پیداش کردم... میگم که هفته پیش هفته خوبی بود.

۴- یک دوستی دارم که خیلی شیطونه... موقعی که مدرسه میرفته یک همکلاسی داشته که خیلی ساده بوده... بچه درس خونی هم نبوده (همکلاسیه) بعد این دوست من همیشه بهش تقلب میرسونده و صد البته نصف بیشتر تقلبهاش رو از روی شیطنت اشتباهی میرسونده... یک روز معلم پسره رو صدا میزنه ازش درس بپرسه... ازش میپرسه بگو ببینم تقوا چیه؟ پسره بلد نبوده جواب بده... این دوست من یواشکی بهش میگه تقوا یعنی چراغ قرمز... پسره هم میگه چراغ قرمز... معلمه هم میدونسته کار کار کیه دوست من رو از کلاس میندازه بیرون....

پی نوشت: میدونم پستم آبکی و الکی بود ... ببخشید... بعدا مینویسم...

نوشته شده توسط آلما در 10:30 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام آذر 1388

نمیدونم چی شده... عین ترقه شده ام... طاقت هیچ حرف و سخنی ندارم... دیشب داشتم فکر می کردم که چقدر تغییر کردم... ولی چقدر خوبه که دوستان خوبی دارم... دوستان خوبی که حتی وقتی خیلی هم بد اخلاقم من رو تحمل می کنند.

چند روز پیش با یک نفر صحبت می کردم که منو به اوج عصبانیت رسوند و برای اولین بار کاری رو که هیچ وقت توی عمرم نکرده بودم کردم... بهش گفتم میدونی چیه؟ من حوصله امثال تو رو ندارم... برو پی کارت... و قطع کردم... خنده دار بود... آدمی که بسیار منزوی و تنهاست به من میگه تو خلاء تنهایی داری به خاطر همینه که میری مهمونی... به خاطر همینه که همش با دوستات میری بیرون... (جریان این رو بعدا مینویسم) اینقدر توی دلم بهش گفتم خفه شو احمق... خفه شو ابله... که دیگه طاقت نیاوردم و گوشی رو با گفتن اینکه اصلا حوصله تو ندارم قطع کردم...

ولی میدونم که تغییر کردم... دیروز دوستی به من میگفت که تو عوض شدی... خیلی جدی شدی... دیگه شوخی نمیکنی... یک نفر دیگه به من گفت تو مهربونی ولی بد اخلاقی...

چرا من تاحالا فکر می کردم خیلی خوش اخلاقم؟؟؟؟

نوشته شده توسط آلما در 10:44 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388

من و سارا صبح ها با هم از خونه میاییم بیرون و میریم ایستگاه اکباتان ونک و سوار تاکسی میشیم (البته گاهی روزها ماشین میبرم ولی سارا رو با خودم نمیبرم). تقریبا برای تمام راننده ها اسم گذاشتیم... هلو انجیری ... خط کش... آقا مهربونه... بداخلاقه...  آهنگیه.... مریض قلبی....  پسر مو سیخ سیخی ... برای بعضی از مسافرها هم همینطور... مثلا یک آقاهه هست اینقدر بداخلاق و عنقه که حد نداره. هروقت میرسه هرجا دلش میخواد می ایسته طبعا بقیه هم باید پشت سرش همونجا که اون ایستاده منتظر تاکسی بشن... ایشون هم فقط دلش میخواد سر پیچ وایسته... سارا میگه: فکر کنم این آقاهه ناظم دبستان باشه... عنق... از اونهاییه که همیشه خط کش و ترکه دستشه و بچه ها رو کتک میزنه...

یا یک آقایی هست که پیره و خیلی لاغر و همیشه هم کت شلوار راه راه قهوه ای میپوشه و یک پوشه زیر بغلشه. به سارا گفتم: این آقا کارمند وزارت داراییه... حتما هم بخش بایگانی...

یک خانمه هست که با زمین و زمان دعوا داره... از وقتی میشینه توی ماشین ۲۵ دفعه زیپ کیفشو باز میکنه و می بنده... انواع نایلون ها رو از توش در میاره و خش خش دوباره تا میکنه میذاره توی کیفش... از اون کارمند بداخلاقهاست ...

راننده ها هم برای خودشون داستان دارن...

هلو انجیری یک آقای شمالیه که روزهای زوج با یک پیکان سفید میاد و روزها فرد با یک پراید سفید... این اسم رو سارا روش گذاشته چون پشت سرش عین هلو انجیریه... رانندگی هم در حد افتضاح....

آقای خط کش یک آقای جوونه که ریشهای بسیار منظمی داره... اسمشو من گذاشتم چون انگار با خط کش ریششو سانت زده و مرتب کرده و خط انداخته ... من ترجیح میدم سوار ماشین خط کش بشم چون از ونک میاد میرداماد انگاری محل کار اون هم میرداماده...

آقا عنقه یک آقای خیلی مسنه با یک سمند نقره ای... همیشه بداخلاقه و هیچ وقت لبخند نمیزنه...

آقا مهربونه یک پیرمرد بسیار بسیار دوست داشتنی با یک پراید سفید ... وقتی سوار میشی میگه سلام صبح بخیر دخترم ...موقع خداحافظی هم میگه روز خوبی داشته باشید...

آهنگیه یک آقای نسبتا جوون با ۴۰۵ دودی که آهنگهای شاد میذاره و تقریبا ید طولایی در دور کردن راه داره...

مریض قلبیه یک آقا با ۲۰۶ سفید که با دخترش میاد و دختر از خود راضیش جلو میشینه و تمام راه آرایش میکنه و با موبایل صحبت میکنه و پدره گاهی اوقات میزنه کنار و میره از صندوق عقب قرص زیر زبونی میذاره زیر زبونش....

پسر مو سیخ سیخی هم یک پسر دانشجوئه که براش فرقی نمیکنه بارون بیاد یا آفتاب باشه یا اصلا هوا تاریکه یا روشنه و همیشه عینک آفتابیش به چشمشه ...

امروز صبح از روزهایی بود که نمیخواستم ماشین ببرم شرکت... با سارا راه افتادیم رفتیم سر ایستگاه... دیدیم آقا مهربونه ایستاده و فقط یک مسافر کم داره... از توی ماشین برامون دست تکون داد و سلام کرد... به سارا گفتم تو برو من منتظر میشم با ماشین بعدی میرم... سارا هی تعارف که نه تو برو... گفتم نه این آقا مهربونه دقیقا میره توی ایستگاه ونک که برای تو راحتتره دیگه نمیره توی خیابون برزیل که راهت دور بشه... برو دیگه... هی هم بهت میگه روز خوبی داشته باشی... حالا  سارا گیر داده نه حالا که تو هم نمیری من هم منتظر میشم با هم بریم... خلاصه راضیش کردم که بره گفتم من با ماشین بعدی میرم... شاید خط کش بیاد برام راحتتره تا میرداماد هم میره... سارا سوار شد و رفت...

بعد از ۵دقیقه دیدم به به خط کش اومد و من هم خوشحال و خندان سوار شدم و اولین کاری که بعد از بستن کمربندم کردم این بود که موبایلم رو درآوردم و به سارا اس ام اس زدم:

- دارم با خط کش میرم میرداماد....

نوشته شده توسط آلما در 14:35 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم آذر 1388

تمام روزم رو به بطالت گذروندم...

دیشب (درواقع صبح) ساعت ۲ خوابیدم و ۹ صبح بیدار شدم... صبحانه خوردم و با همون لباس تا ظهر روی کاناپه دراز کشیدم و میوه خوردم و تخمه شکستم و کانالها رو به امید پیدا کردن یک فیلم خوب عوض کردم... بی نتیجه... ظهر با مامان ناهار خوردیم و دوباره خوابیدم تا ۴... زنگ زدم به دوستم و قرار پیاده روی ای که باهاش داشتم رو کنسل کردم و دوباره دراز کشیدم و سعی کردم کتاب بخونم... خوابم برد... پاشدم یک فنجون قهوه غلیظ خوردم و حالا که باید برم بخوابم خواب از سرم پریده...

 

نوشته شده توسط آلما در 22:34 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me! <