یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385
توی فکرم که الان چی کار می کنه؟ چی کاره شده؟ رفته دانشگاه یا هنوز داره آدامس می فروشه؟ شایدم چیزای خطرناک می فروشه...
نظر شما چیه؟
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
خلاصه به سمینار رسیدم. اگه بدونید... یکی از برگزار کننده های سمینار یه مردی بود عین خط کش
دراااااااااااااااز و لاغر و کچل و ریشو، یه کت شلوار مشکی پوشیده بود با یک بلوز گل منگلی قرمز با جوراب سفید (متمایل به خاکستری فکر کنم از شدت چرک بودن) با یک کفش تابستونی از اون مدل ضربدری ها
انگشتای پاش هم قد یه وجب از کفش زده بودن بیرون... به بغل دستیم گفتم می دونی این آقا کدوم جوک رو یادم میاره؟ گفت نه کدوم؟ گفتم همونی که یه آقایی میره لباس می خره به کفش خریدن که میرسه پولش ته می کشه دمپایی پاش می کنه میره خونه به زنش میگه (البته این آقا از خطه سرسبز شمال بوده
) خانوم یه نگاه به من بکن خوب شدم؟؟؟؟ خانومه از سرش نگاه می کنه سوت می زنه (یعنی شیکی) به پاش که می رسه تف می کنه...![]()
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385
این دومین باره که مرخصی می گیرم، با مرخصی من موافقت هم میشه بعدش شب موبایلم زنگ می زنه خانم مدیرمه (بعدا راجع بهش بیشتر می نویسم) که میگه ببخشید مزاحم شدمااااااااااااااااااا میشه فردا بیایی آخه کار واجب داریم.............![]()
اون موقع اینقدر به خودم فحش میدم که چرا موبایلمو جواب دادم که نگو.....
راستی یه خبر آقای رئیس جمهور هم وبلاگ نویس شدن ![]()
این هم آدرس وبلاگ آقای رئیس جمهور: http://www.ahmadinejad.ir
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385
من بيگمان
دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم
و تو نيز
هرگز نديدن من را
آنگاه نميدانم
براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت؟
امروز آسمون دلم حسابی ابریه، همش چشمام پر از اشک میشه، دلم گرفته، دلم بارون میخواد...
نمی دونم چرا امروز دلم می خواد برم توی یکی از شهرهای شمالی، مثلا آستارا... برم توی بازارش برای خودم بگردم... به خونه های روستایی سر بزنم و زل بزنم به دستای پرمحبت و زحمتکش زنهای روستا که کنار تنور نشسته اند و نون می پزن... آره دلم سادگی میخواد ، یکرنگی و همدلی....
اين روزها هواي حوصله ام ابريست
شنبه بیست و یکم مرداد 1385
دعا کنید زنگ بزنه ![]()
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385
چند روز پیش سوار یکی از این اتوبوسها شدم. نشستم و کیفمو گذاشتم کنار دستم. ایستگاه بعدی یهو ۲۰ تا از این برادرا سوار شدن (اینم بگم که آقایون حق ندارن توی قسمتی که مربوط به خانمهاست بیان - خود شرکت واحد گفته) من هم با خیال راحت نشسته بودم و از پنجره بیرون رو نگاه می کردم. یهو دیدم یکی میگه:
- چیفتو (کیفتو) بردار. (همشهری خودمه
)
گفتم برای چی؟ دوباره گفت:
- میگم چیفتو بردار میخوام بشینم.
گفتم اینجا قسمت خانوماست. گفت: یعنی چی؟ میخوای ۲ نفر حساب کنی؟ گفتم نخیر اینجا قسمت خانوماست، هرموقع خانومی سوار شد منم کیفمو برمی دارم که اینجا بشینه. شما الان اینجا ایستادی هم جای خانوما ایستادی... دیدم شروع کرد به غرغر کردن که یعنی چی باید کیفتو برداری من بشینم و.... دیدم خیلی داره حرف میزنه بهش گفتم باشه تو برو مانتو تنت کن منم کیفمو برمی دارم بیا اینجا بشین... خانوم پشت سریم هم گفت روسری هم قبوله.....![]()
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385
در جستجوی دریاست
گل های خیالم را می شمارم
تو نباشی.....
تنگ بلورین زندگی را از آرزو خالی می کنم...
سیدعلی صالحی
ـــــــــــــــــ
این روزها دلتنگم. دلم برای کسی تنگ شده که روزگاری همه زندگیم بود. قول داده بود هیچ وقت تنهام نذاره. ولی رفت و من تنها شدم... امان از دلتنگی ..... دلتنگی.... دلتنگی.....
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385
دو رکعت گریستن در آستین آسمان
برای دوری از یادهای تو واجب است.....
سید علی صالحی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چقدر خوبه آدم همیشه بچه باشه...
من دوتا خواهر کوچیکتر از خودم دارم، آیلار و سارا. فاصله سنی آیلار و سارا خیلی کمه فقط ۱ سال با هم تفاوت سنی دارند. ما یه دوست خانوادگی داریم که تقریبا بچه های دوتا خانواده همسن و سال هم هستند. یه دفعه خونه اون دوستمون بودیم. اونا هم دوتا دختر هم سن و سال آیلار و سارا دارن به اسم نازی و مریم. خانم دوستمون (یعنی مامان نازی و مریم) دید که این دخترا خیلی دارن شلوغ می کنند. بهشون گفت به جای این همه شیطنت پاشید برید نون بخرید. (اون موقع این دخترا ۱۱-۱۲ سالشون بود) یه نونوایی لواشی نزدیک خونشون بود. اونا هم پرسیدن خوب چندتا نون بخریم؟ مامانه هم که کلی مهمون داشت گفت ۲۵-۳۰ تا. خلاصه اینا رفتن.... بعد از نیم ساعت دیدیم ۲ تاشون اومدن که: ماماااااااااااااااااااان.... یه سفره بده یا یه ملافه بده نونها زیادن نمی تونیم بیاریم.. مامانه هم کفری شد و گفت یعنی شما ۴ تا آدم نمی تونید ۳۰ تا نون بیارید خونه؟ خلاصه یه ملافه داد بهشون و اونا رفتن. بعد از ۱۰ دقیقه دیدیم دارن میان دوتاشون این سر ملافه رو گرفته دوتای دیگه اون سر ملافه رو انگار که دارن جسد میارن. همه
داشتیم نگاه می کردیم که اینا آمدن و جسد رو - یعنی ملافه رو- گذاشتن وسط هال. چشمتون روز بد نبینه ۴۵ تا نون بربری خریده بودن ![]()
بهشون گفتیم ۴۵ تا نون بربری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه نگفتیم ۳۰ تا لواش؟ گفتند رفتیم نونوایی لواش بسته بود رفتیم نونوایی بربری. شما هم خودتون گفتید ۳۰ تا ... ما هم که به آقاهه گفتیم ۳۰ تا گفت خوب یهو یه تنور نون رو ببرید دیگه ما هم آوردیم ... دلتون هم بخواد.... کلی هم با مردم دعوا کردیم... همه می گفتند مگه عروسی دارید......
خلاصه این خانوم دوستمون موند با ۴۵ تا نون بربری روی دستش... حالا اون روز هم هیچ کدوم از همسایه ها نون نمی خواستند همه می گفتند نه... خیلی ممنون.... نون داریم ![]()
ــــــــــــــــ
اینو ببینید
http://www.gisoogroup.com/email26/name/21bu4x3.jpg
شنبه چهاردهم مرداد 1385
ادامه مطلب قبلی
اون روز دوباره برگشتیم بیمارستان یه سری کارهامون رو انجام دادیم. موقعی که می خواستیم برگردیم خونه به پروشات گفتم بیا بریم برج سفید. اولش گفت آلما بریم اونجا چیکار؟ خیلی گرونه گفتم عیبی نداره حالا بریم فقط نگاه کنیم. خلاصه رفتیم سوار آسانسور شدیم. نمی دونم چی شد که یهو آسانسور رفت طبقه آخر... درش که باز شد دیدیم دوتا گارسون دم در آسانسور شروع کردند به تعارف که: بفرمایید.... خوش اومدید.... به پروشات گفتیم فکر کنم خودمون خبر نداریم و دعوت شدیم
خلاصه رفتیم نشستیم (همونجایی که الان رستوران گردونه ولی اون موقع هنوز گردون نبود)
منو رو که آوردن دیدم نوشته: بشقاب کازابلانکا..... بشقاب سبزیجات... بشقاب ..... به پروشات گفتیم میخوای یه بشقاب کازابلانکا بگیریم ببینیم چه کوفتیه؟ گفت باشه... خلاصه گارسونه آمد بهش گفتم آقا یه بشقاب کازابلانکا... گفت نداریم.. گفتم خوب باشه یه بشقاب سبزیجات گفت خانم الان اصلا بشقاب نداریم گفتم خوب توی کاسه بیارید
خلاصه کلی هر و کر کردیم و آخر با پروشات به توافق رسیدیم که کیک بستنی بخوریم (توی اون هوای سرد) جاتون خالی یک تیکه کوچولو کیک بستنی یخ زده فکر کنم مال عهد دارسی آوردن و ما هم زیر نم نم بارون اون کیک یخ زده و سفت و مونده رو با کلی هرهر کرکر خوردیم (زیر نگاهها و چشم غره های آدمهای باکلاسی که اونجا نشسته بودند و چای و قهوه می خوردند) ...
ولی هنوز جای اون ۸۵۰ تومن پولی که بابت هر تکه کیک بستنی مونده دادیم می سوزه.... (موضوع مال ۱۲ سال پیشه)
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385
خلاصه دردسرتون ندم در ادامه این داستان ما رفتیم و بالاخره رسیدیم به مسجد ضرابخونه و خلاصه...
اینم بگم که از مسجد که در آمدیم و راحت شدیم دیدیم چند قدم جلوتر یه سوپر مارکت هست فکر می کنید چیکار کردیم؟ رفتیم نوشابه خوردیم![]()
سه شنبه دهم مرداد 1385
خوشبختی همیشه دیر می آید
گهی سلانه سلانه
و گاهی هم چه غافلگیرانه می آید.
هرموقع ناامید میشم این شعر رو زمزمه می کنم. شاید ۱۰ دفعه، شاید هم بیشتر.
توی محل کار قبلی که بودم مدیرعاملم یه دختر داشت فکر کنم دیوونه بود. خیلی اذیت می کرد. فکر می کرد دوران برده داریه ماها هم برده هایی هستیم که اونجا کار می کنیم دیگه کم بود ماها رو به اسم جو، بیلی، نانسی، برتا و.... صدا بزنه. ما هم تا از در می رفت بیرون کلی اداشو در می آوردیم و غیبتشو می کردیم. آخر ماه که می خواست حقوق بده (تنها وظیفه ای که داشت نوشتن چک حقوقی بچه ها بود) یاد اون فیلمهایی می افتادم که اون موقع ها نشون می داد. مثلا کارگرای مزارع پنبه توی آمریکا. همه به خط می شدن و یکی یکی از مباشر پولاشونو می گرفتن. ما هم همین طور. همیشه ازش بدم می آمد البته اون هم از من بدش می اومد چون هیچ موقع ازش خواهش نمی کردم یا اینکه مجیزشو نمی گفتم. اون موقع خیلی روزها اعصابم خورد می شد. همش می گفتم ای کاش یه کار بهتری پیدا کنم و از اینجا برم. اون روزها خیلی این شعر رو می خوندم. حالا خدا رو شکر جایی کار می کنم که راحت تر از اونجاست.
وسع باش و تنها و سر به زیر و سخت....
دوشنبه نهم مرداد 1385
من ۳۳ سال پیش، یک شب بهاری به دنیا آمدم. عاشق پدر و مادر و خانواده ام هستم. همیشه خدا رو شکر می کنم که خانواده خوبی دارم. کودکی و نوجوانی من پر از رنجها و سختی هاست به خاطر شرایط اجتماعی و سیاسی اون زمان. خلاصه درس خوندم و دبیرستان رو تموم کردم. بعد هم اولش رفتم سراغ کار. یعنی رفتم یک دوره کامپیوتر خوندم و رفتم سراغ کار بعد از چند سال رفتم دانشگاه سراغ رشته مورد علاقه خودم. نقاشی. ولی خوب همه می دونید که با نقاشی نمیشه گذران زندگی کرد. من همین طور شغلم رو حفظ کردم و فقط برای خودم نقاشی می کشم. نقاشی هام هم به جونم بسته است. نگید خسیسه ولی تا به حال نتونستم یکی از تابلوهام رو به کسی بدم چون فکر می کنم هرکدوم یکی از بچه های من هستند.
الان هم کار می کنم. مطالعه می کنم. نقاشی می کشم. گاهی سفر می رم. عاشق طبیعت هستم. همچنین عاشق همه انسانهای صادق و روراست. پایدار باشید.
یکشنبه هشتم مرداد 1385
من آلما هستم. آلما به زبان آذری یعنی سیب. متولد ۱۳۵۲ هستم. ماه اردیبهشت.
از امروز وبلاگ نویسی رو شروع کردم. امیدوارم بتونم دوستان خیلی خوبی پیدا کنم. بعد بیشتر در مورد خودم می نویسم.
![]()

