تبليغاتX
باور کن رفتنم را

یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385

امروز که داشتم می آمدم محل کارم، نمی دونم چی شد که یاد ۱۰-۱۲ سال پیش افتادم که صبح می رفتم دانشگاه تا شب، شب که بر می گشتم توی ایستگاه اتوبوس یه پسربچه بود که آدامس می فروخت اسمش نمی دونم شهرام بود یا شاهرخ. می گفت شاگرد اول کلاسشونه. به موازات صف اتوبوس راه می رفت و می گفت: آدامس بسته ای ۵ تومن ۵ بسته ۲۰ تومن (البته "ج" پنج رو می خورد) اون موقع ۱۰-۱۲ سالش بود.

توی فکرم که الان چی کار می کنه؟ چی کاره شده؟ رفته دانشگاه یا هنوز داره آدامس می فروشه؟ شایدم چیزای خطرناک می فروشه...

نظر شما چیه؟

نوشته شده توسط آلما در 7:44 |  لینک ثابت  

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385

دیروز یه سمیناری بود که باید شرکت می کردم. صبح زود بیدار شدم چون باید ساعت ۷.۳۰ اونجا بودم. خلاصه زنگ زدم به آژانس اون هم یه راننده فرستاد که همشهری خودم بود  خلاصه راه افتادیم از اونجایی که راننده خیلی تند رانندگی می کرد نزدیک بود با یه ماشین دیگه تصادف کنیم. یعنی تقصیر ماشین ما بود... خلاصه  دوتا راننده پیاده شدن و راننده اون یکی ماشین آمد جلو و گفت مرد حسابی ... چه وضع رانندگی کردنه؟؟.... یهو این همشهری ما گفت اولا مرد حسابی خودتی ....... واااااااااااااای نمی دونید چقدر خندیدم....

خلاصه به سمینار رسیدم. اگه بدونید... یکی از برگزار کننده های سمینار یه مردی بود عین خط کش  دراااااااااااااااز و لاغر و کچل و ریشو،  یه کت شلوار مشکی پوشیده بود با یک بلوز گل منگلی قرمز با جوراب سفید (متمایل به خاکستری فکر کنم از شدت چرک بودن) با یک کفش تابستونی از اون مدل ضربدری ها  انگشتای پاش هم قد یه وجب از کفش زده بودن بیرون... به بغل دستیم گفتم می دونی این آقا کدوم جوک رو یادم میاره؟ گفت نه کدوم؟ گفتم همونی که یه آقایی میره لباس می خره به کفش خریدن که میرسه پولش ته می کشه دمپایی پاش می کنه میره خونه به زنش میگه (البته این آقا از خطه سرسبز شمال بوده ) خانوم یه نگاه به من بکن خوب شدم؟؟؟؟ خانومه از سرش نگاه می کنه سوت می زنه (یعنی شیکی) به پاش که می رسه تف می کنه...

نوشته شده توسط آلما در 7:18 |  لینک ثابت  

دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385

عصبانیم

این دومین باره که مرخصی می گیرم، با مرخصی من موافقت هم میشه بعدش شب موبایلم زنگ می زنه خانم مدیرمه (بعدا راجع بهش بیشتر می نویسم) که میگه ببخشید مزاحم شدمااااااااااااااااااا میشه فردا بیایی آخه کار واجب داریم.............

اون موقع اینقدر به خودم فحش میدم که چرا موبایلمو جواب دادم که نگو.....

راستی یه خبر آقای رئیس جمهور هم وبلاگ نویس شدن

این هم آدرس وبلاگ آقای رئیس جمهور: http://www.ahmadinejad.ir

 

نوشته شده توسط آلما در 8:11 |  لینک ثابت  

یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385

اگر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده ميکرد
من بيگمان
دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم
و تو نيز
هرگز نديدن من را
آنگاه نميدانم
براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

امروز آسمون دلم حسابی ابریه، همش چشمام پر از اشک میشه، دلم گرفته، دلم بارون میخواد...

نمی دونم چرا امروز دلم می خواد برم توی یکی از شهرهای شمالی، مثلا آستارا... برم توی بازارش برای خودم بگردم... به خونه های روستایی سر بزنم و  زل بزنم به دستای پرمحبت و زحمتکش زنهای روستا که کنار تنور نشسته اند و نون می پزن... آره دلم سادگی میخواد ، یکرنگی و همدلی....

اين روزها هواي حوصله ام ابريست

                                    به انتظار مينشينم باريدنش را
نوشته شده توسط آلما در 7:39 |  لینک ثابت  

شنبه بیست و یکم مرداد 1385

خیلی بده که ۱ ماه تموم منتظر تلفن یک نفر باشی که همیشه موبایلش خاموشه، بعدش یک شب بری مهمونی و موبایلتو بذاری توی کیفت... بعد چی میشه؟ توی اون شلوغی صدای موبایلتو نمی شنوی... بعد از ۱ ساعت که موبایلتو چک می کنی می بینی اون طرف ۳ دفعه زنگ زده ۵ تا هم SMS فرستاده که سلام.... سلام فلانی.... میشه جواب بدی.... من فلانی هستم چرا جواب نمی دی؟؟؟ بعدش هم که تو هول هولکی شروع می کنی به شماره گرفتن می بینی که حالا اون جواب نمیده بعدش هم موبایلش خاموش میشه...

دعا کنید زنگ بزنه

نوشته شده توسط آلما در 7:34 |  لینک ثابت  

چهارشنبه هجدهم مرداد 1385

دیدید یه مدتیه یه اتوبوسهایی توی بعضی مسیرها گذاشتن که به جای بلیط، پول می گیرن؟ آقایون راننده زحمتکش بی انصاف  هم تا جایی که می تونن مسافر سوار می کنند. یه موقع فکر نکنید برای پولشه هااااااااااااااااااااااااااا اصلا  فقط به خاطر مردمه. به خاطر اینکه مردم سر موقع برسن به کارهاشون و مملکت دچار رکود اقتصادی و.... نشه خدای نکرده. توی این اتوبوسها از جمهوری اسلامی خبری نیست. یعنی اینکه دیگه قسمت زنانه و مردانه معنی نداره هرکی هرکیه به قول یکی از این آقایون برادر (که اتفاقا همشهری هم بود) (در جواب اعتراض به خانمها که می گفتند خوب برید توی قسمت مردونه) گاتی پاتیه ، درهمه، عین میوه های میدون تره بار....

چند روز پیش سوار یکی از این اتوبوسها شدم. نشستم و کیفمو گذاشتم کنار دستم. ایستگاه بعدی یهو ۲۰ تا از این برادرا سوار شدن (اینم بگم که آقایون حق ندارن توی قسمتی که مربوط به خانمهاست بیان - خود شرکت واحد گفته) من هم با خیال راحت نشسته بودم و از پنجره بیرون رو نگاه می کردم. یهو دیدم یکی میگه:

- چیفتو (کیفتو) بردار. (همشهری خودمه)

گفتم برای چی؟ دوباره گفت:

- میگم چیفتو بردار میخوام بشینم.

گفتم اینجا قسمت خانوماست. گفت: یعنی چی؟ میخوای ۲ نفر حساب کنی؟ گفتم نخیر اینجا قسمت خانوماست، هرموقع خانومی سوار شد منم کیفمو برمی دارم که اینجا بشینه. شما الان اینجا ایستادی هم جای خانوما ایستادی... دیدم شروع کرد به غرغر کردن که یعنی چی باید کیفتو برداری من بشینم و.... دیدم خیلی داره حرف میزنه بهش گفتم باشه تو برو مانتو تنت کن منم کیفمو برمی دارم بیا اینجا بشین... خانوم پشت سریم هم گفت روسری هم قبوله.....

 

نوشته شده توسط آلما در 8:15 |  لینک ثابت  

دوشنبه شانزدهم مرداد 1385

به دنبال آن رود گمشده ام که بی خبر از عطش من

    در جستجوی دریاست

  گل های خیالم را می شمارم

         تو نباشی.....

                 تنگ بلورین زندگی را از آرزو خالی می کنم...

                                                             سیدعلی صالحی

ـــــــــــــــــ

این روزها دلتنگم. دلم برای کسی تنگ شده که روزگاری همه زندگیم بود. قول داده بود هیچ وقت تنهام نذاره. ولی رفت و من تنها شدم... امان از دلتنگی ..... دلتنگی.... دلتنگی.....

نوشته شده توسط آلما در 7:50 |  لینک ثابت  

یکشنبه پانزدهم مرداد 1385

پناه بر عشق!

      دو رکعت گریستن در آستین آسمان

         برای دوری از یادهای تو واجب است.....

                                                     سید علی صالحی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چقدر خوبه آدم همیشه بچه باشه...

من دوتا خواهر کوچیکتر از خودم دارم، آیلار و سارا. فاصله سنی آیلار و سارا خیلی کمه فقط ۱ سال با هم تفاوت سنی دارند. ما یه دوست خانوادگی داریم که تقریبا بچه های دوتا خانواده همسن و سال هم هستند. یه دفعه خونه اون دوستمون بودیم. اونا هم دوتا دختر هم سن و سال آیلار و سارا دارن به اسم  نازی و مریم. خانم دوستمون (یعنی مامان نازی و مریم) دید که این دخترا خیلی دارن شلوغ می کنند. بهشون گفت به جای این همه شیطنت پاشید برید نون بخرید. (اون موقع این دخترا ۱۱-۱۲ سالشون بود) یه نونوایی لواشی نزدیک خونشون بود. اونا هم پرسیدن خوب چندتا نون بخریم؟ مامانه هم که کلی مهمون داشت گفت ۲۵-۳۰ تا. خلاصه اینا رفتن.... بعد از نیم ساعت دیدیم ۲ تاشون اومدن که: ماماااااااااااااااااااان.... یه سفره بده یا یه ملافه بده نونها زیادن نمی تونیم بیاریم.. مامانه هم کفری شد و گفت یعنی شما ۴ تا آدم نمی تونید ۳۰ تا نون بیارید خونه؟ خلاصه یه ملافه داد بهشون و اونا رفتن. بعد از ۱۰ دقیقه دیدیم دارن میان دوتاشون این سر ملافه رو گرفته دوتای دیگه اون سر ملافه رو انگار که دارن جسد میارن. همه  داشتیم نگاه می کردیم که اینا آمدن و جسد رو - یعنی ملافه رو- گذاشتن وسط هال. چشمتون روز بد نبینه ۴۵ تا نون بربری خریده بودن

بهشون گفتیم ۴۵ تا نون بربری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه نگفتیم ۳۰ تا لواش؟ گفتند رفتیم نونوایی لواش بسته بود رفتیم نونوایی بربری. شما هم خودتون گفتید ۳۰ تا ... ما هم که به آقاهه گفتیم ۳۰ تا گفت خوب یهو یه تنور نون رو ببرید دیگه ما هم آوردیم ... دلتون هم بخواد.... کلی هم با مردم دعوا کردیم... همه می گفتند مگه عروسی دارید......

خلاصه این خانوم دوستمون موند با ۴۵ تا نون بربری روی دستش... حالا اون روز هم هیچ کدوم از همسایه ها نون نمی خواستند همه می گفتند نه... خیلی ممنون.... نون داریم

ــــــــــــــــ

اینو ببینید http://www.gisoogroup.com/email26/name/21bu4x3.jpg

نوشته شده توسط آلما در 9:40 |  لینک ثابت  

شنبه چهاردهم مرداد 1385

ادامه مطلب قبلی

دیروز پروشات آمده بود خونه ما براش گفتم که اون خاطره جراحی چشم رو (که هیچ وقت هم انجام نشد چون من یه کمی ترسوام ) رو توی وبلاگم نوشتم. کلی دوباره خندیدیم و ....

اون روز دوباره برگشتیم بیمارستان یه سری کارهامون رو انجام دادیم. موقعی که می خواستیم برگردیم خونه به پروشات گفتم بیا بریم برج سفید. اولش گفت آلما بریم اونجا چیکار؟ خیلی گرونه گفتم عیبی نداره حالا بریم فقط نگاه کنیم. خلاصه رفتیم سوار آسانسور شدیم. نمی دونم چی شد که یهو آسانسور رفت طبقه آخر... درش که باز شد دیدیم دوتا گارسون دم در آسانسور شروع کردند به تعارف که: بفرمایید.... خوش اومدید.... به پروشات گفتیم فکر کنم خودمون خبر نداریم و دعوت شدیم  خلاصه رفتیم نشستیم (همونجایی که الان رستوران گردونه ولی اون موقع هنوز گردون نبود)

منو رو که آوردن دیدم نوشته: بشقاب کازابلانکا..... بشقاب سبزیجات... بشقاب ..... به پروشات گفتیم میخوای یه بشقاب کازابلانکا بگیریم ببینیم چه کوفتیه؟ گفت باشه... خلاصه گارسونه آمد بهش گفتم آقا یه بشقاب کازابلانکا... گفت نداریم.. گفتم خوب باشه یه بشقاب سبزیجات گفت خانم الان اصلا بشقاب نداریم گفتم خوب توی کاسه بیارید  خلاصه کلی هر و کر کردیم و آخر با پروشات به توافق رسیدیم که کیک بستنی بخوریم (توی اون هوای سرد) جاتون خالی یک تیکه کوچولو کیک بستنی یخ زده فکر کنم مال عهد دارسی آوردن و ما هم زیر نم نم بارون اون کیک یخ زده و سفت و مونده رو با کلی هرهر کرکر خوردیم (زیر نگاهها و چشم غره های آدمهای باکلاسی که اونجا نشسته بودند و چای و قهوه می خوردند) ...

ولی هنوز جای اون ۸۵۰ تومن پولی که بابت هر تکه کیک بستنی مونده دادیم می سوزه.... (موضوع مال ۱۲ سال پیشه)

نوشته شده توسط آلما در 8:30 |  لینک ثابت  

چهارشنبه یازدهم مرداد 1385

یادمه چند سال پیش با یکی از دوستای خیلی خیلی خوبم به سرمون زد که چشمامون رو عمل کنیم. اون موقع هنوز عمل لیزیک رواج نداشت و همه آر-کی می کردند. من و پروشات دوتایی راه افتادیم ۲ -۳ روز رفتیم بیمارستان لبافی نژاد از صبح اونجا معطل می شدیم تا عصر. بالاخره تونستیم بریم که چشمامون معاینه بشن برای عمل. توی سالن که نشسته بودیم یه لحظه دور و بر خودمون رو نگاه کردم به پروشات گفتم: نگاه کن تو رو خدا اینجا از همه سالم تر ما هستیم همه کور و کچلن  بعد هم هر هرکنان رفتیم و خلاصه معاینه شدیم یک قطره ای هم ریختند توی چشممون (که خدا لعنتشون کنه) هیچ جا رو نمی دیدیم به پروشات گفتم دیدی آخر و عاقبت مسخره کردن این و اون حالا چیکار کنیم؟ خلاصه دست همو گرفتیم و از بیمارستان آمدیم بیرون که بریم ناهار بخوریم و دوباره برگردیم. خلاصه یه جوری خودمون رو رسوندیم به یک پیتزافروشی اون اطراف و نشستیم به خوردن اینم بگم که از صبح به خودمون بد نگذرونده بودیم کلی آب میوه و .... خورده بودیم. بعد از ناهار دیدیم یه جورایی داره بهمون فشار میاد. گفتم حالا کجا بریم دستشویی؟؟خلاصه راه افتادیم اون اطراف دنبال دستشویی می گشتیم. از پاسدران همین طور شروع کردیم آمدیم به سمت پایین دریغ از یک دستشویی  دیگه داشتیم ناامید می شدیم که به پروشات گفتم ببین اینجا پر مطب و ساختمون پزشکانه بیا بریم در بزنیم اگه دکتره بود که هیچی اگه فقط منشیه بود یه جوری بهش میگیم و میریم تو. اون هم قبول کرد. رفتیم توی یکی از این ساختمونا در یکی از مطبها رو زدیم. منم خیلی حالم بد بود  گفتم تو حرف بزن. خلاصه بعد از ۴-۵ دقیقه منشیه اومد درو باز کرد. (مطب دندونپزشکی بود) پروشات پرسید ببخشید آقای دکتر هستند؟ منشیه گفت بله. پروشات هول شد. بعد گفت: ببخشید آقای دکتر ارتودنسی هم می کنند؟ منشیه گفت: بله بیچاره پروشات دیگه نمی دونست چی بگه. پرسید: ببخشید اگه بخوان ارتودنسی کنند، خود مریض هم باید باشه؟  من که دیگه صبر نکردم پروشات بیاد آمدم بیرون و اینقدر خندیدم که نگو پروشات هم همینطوری بدون خداحافظی با  منشیه  که هاج و واج مونده بود که اینا حتما بیمار روانی هستند آمده بود پایین. بهش گفتم نه پروشات جان مریض لازم نیست باشه فقط عکسش باشه کافیه

خلاصه دردسرتون ندم در ادامه این داستان ما رفتیم و بالاخره رسیدیم به مسجد ضرابخونه و خلاصه...

اینم بگم که از مسجد که در آمدیم و راحت شدیم دیدیم چند قدم جلوتر یه سوپر مارکت هست فکر می کنید چیکار کردیم؟ رفتیم نوشابه خوردیم

 

نوشته شده توسط آلما در 8:6 |  لینک ثابت  

سه شنبه دهم مرداد 1385

مشو تسلیم،

خوشبختی همیشه دیر می آید

گهی سلانه سلانه

و گاهی هم چه غافلگیرانه می آید.

هرموقع ناامید میشم این شعر رو زمزمه می کنم. شاید ۱۰ دفعه، شاید هم بیشتر.

توی محل کار قبلی که بودم مدیرعاملم یه دختر داشت فکر کنم دیوونه بود. خیلی اذیت می کرد. فکر می کرد دوران برده داریه ماها هم برده هایی هستیم که اونجا کار می کنیم دیگه کم بود ماها رو به اسم جو، بیلی، نانسی، برتا و.... صدا بزنه. ما هم تا از در می رفت بیرون کلی اداشو در می آوردیم و غیبتشو می کردیم. آخر ماه که می خواست حقوق بده (تنها وظیفه ای که داشت نوشتن چک حقوقی بچه ها بود) یاد اون فیلمهایی می افتادم که اون موقع ها نشون می داد. مثلا کارگرای مزارع پنبه توی آمریکا. همه به خط می شدن و یکی یکی از مباشر پولاشونو می گرفتن. ما هم همین طور. همیشه ازش بدم می آمد البته اون هم از من بدش می اومد چون هیچ موقع ازش خواهش نمی کردم یا اینکه مجیزشو نمی گفتم. اون موقع خیلی روزها اعصابم خورد می شد. همش می گفتم ای کاش یه کار بهتری پیدا کنم و از اینجا برم. اون روزها خیلی این شعر رو می خوندم. حالا خدا رو شکر جایی کار می کنم که راحت تر از اونجاست.

وسع باش و تنها و سر به زیر و سخت....

نوشته شده توسط آلما در 7:53 |  لینک ثابت  

دوشنبه نهم مرداد 1385

دیروز وقتی این وبلاگ رو درست کردم احساس کردم صاحب یک خونه کوچیک شدم. خونه ای که می خوام خودم با سلیقه خودم بچینمش و توش به آرامش برسم.

من ۳۳ سال پیش، یک شب بهاری به دنیا آمدم. عاشق پدر و مادر و خانواده ام هستم. همیشه خدا رو شکر می کنم که خانواده خوبی دارم. کودکی و نوجوانی من پر از رنجها و سختی هاست به خاطر شرایط اجتماعی و سیاسی  اون زمان. خلاصه درس خوندم و دبیرستان رو تموم کردم. بعد هم اولش رفتم سراغ کار. یعنی رفتم یک دوره کامپیوتر خوندم و رفتم سراغ کار بعد از چند سال رفتم دانشگاه سراغ رشته مورد علاقه خودم. نقاشی. ولی خوب همه می دونید که با نقاشی نمیشه گذران زندگی کرد. من همین طور شغلم رو حفظ کردم و فقط برای خودم نقاشی می کشم. نقاشی هام هم به جونم بسته است. نگید خسیسه ولی تا به حال نتونستم یکی از تابلوهام رو به کسی بدم چون فکر می کنم هرکدوم یکی از بچه های من هستند.

الان هم کار می کنم. مطالعه می کنم. نقاشی می کشم. گاهی سفر می رم. عاشق طبیعت هستم. همچنین عاشق همه انسانهای صادق و روراست. پایدار باشید.

نوشته شده توسط آلما در 7:8 |  لینک ثابت  

یکشنبه هشتم مرداد 1385

 سلام

من آلما هستم. آلما به زبان آذری یعنی سیب. متولد ۱۳۵۲ هستم. ماه اردیبهشت.

از امروز وبلاگ نویسی رو شروع کردم. امیدوارم بتونم دوستان خیلی خوبی پیدا کنم. بعد بیشتر در مورد خودم می نویسم.

نوشته شده توسط آلما در 11:6 |  لینک ثابت  
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!