تبليغاتX
باور کن رفتنم را

سه شنبه سی ام آبان 1385

توی شرکت ما یه تحصیلدار هست که کارهای مربوط به بانک و چک رو انجام میده. خیلی با نمکه... همیشه وقتی حرف میزنه یاد شیپورچی توی کارتون پسر شجاع میافتم. همچین میگه چیییییییییییییییییییییییه؟ که همه از خنده غش می کنند. تا حالا هم ۳ تا زن گرفته... یعنی زن اولش مرده رفته یکی دیگه گرفته دومی هم بعد از ۷-۸ سال مرده و حالا سومی رو گرفته...

امروز چکمو دادم بهش که برام نقد کنه... بعد از چند دقیقه آمد توی واحد ما و منو صدا زد من هم توی اتاق مدیرم بودم گفتم بیا اینجا آمد تو و به من گفت ببین خانم من رفتم بانک ... پشت چکتو امضا نکردی... گفتم باشه بده امضا کنم... بعد چک منو گذاشت توی جیبش... بهش گفتم گمش نکنی؟؟ گفت ای بابا من با این سن و سال و با ۶ تا بچه و ۳ تا زن دیگه احتیاج به سفارش ندارم که...

یهو خانم مدیرم (معرف حضورتون هست دیگه؟ همون خانمی که خوب فارسی بلد نیست) گفت: وای واقعا ۳ تا زن گرفتی؟؟؟؟ ۳ تا زن روی هم گرفتی؟؟؟ یعنی ۳ تا زن رو روی هم گذاشتی؟ منظورم اینه که روی هم زن داری؟

بنده خدا آقاهه یهو خشکش زد. من هم که طبق معمول باید راست و ریست می کردم. هول شدم و گفتم:

- (به آقاهه) منظورشون اینه که ۳ تا زن رو همزمان گرفتی؟؟؟.... (به خانم دکتر) نه خانم دکتر ایشون سرخور هستند یعنی زنهاشون مردن...

به نظرتون من حرف نزنم بهتر نیست؟؟؟

نوشته شده توسط آلما در 14:9 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم آبان 1385

چند وقت پیش یکی از دوستانم خواستگاری داشت که خوانواده اش خیلی اصرار داشتند که بهش جواب مثبت بدن ولی این دوست من اصلا دلش نمی خواست. این آقا از نظر شغلی و ظاهری خیلی خوب بود ولی من نمی دونم چرا دوستم از اون خوشش نمیامد. یک روز که رفته بودم خونه شون مامانش منو صدا زد و گفت: آلما جون تو رو خدا با سوسن صحبت کن به خدا این پسره خوبه هم شغلش خوبه هم آدم خوبیه ولی من نمی دونم چرا سوسن اینطوری میکنه... منم گفتم چشم.

وقتی با سوسن صحبت کردم گفت بابا تو نمی دونی من اصلا حرفی برای گفتن باهاش ندارم این خیلی پخمه... خیلی دست و پا چلفتیه .. اصلا یه جوریه... گفتم بابا تو که زیاد باهاش اینور اونور نرفتی سعی کن یه کمی بیشتر باهاش معاشرت کنی... سوسن هم همچنان حرص می خورد و روی حرفش وایستاده بود... گفت باشه من به شما ثابت می کنم که این یارو اصلا به درد نمی خوره...

یک روز من و سوسن و سارا با هم بیرون بودیم که اتفاقی این آقا رو دیدیم آقا اسمش طارق بود . خلاصه اون آقا اصرار به سوسن که حتما باید یک شب شام با دوستات باشیم و از این حرفها راستش من اصلا چیز بدی توی این آقا ندیدم. وقتی که رفت به سوسن گفتم بابا داری سخت میگیری این که خیلی مودبه خیلی آقاست سوسن هم خیلی کلافه شده بود گفت بابا تو نمی دونی اصلا حالا که اینطوره زنگ می زنم بهش و میگم ما یه شب شام باهاش میریم بیرون گفتم باشه.

هفته بعد از این ماجرا یک روز من و سارا مهمون بودیم خونه سوسن اینها که این آقا طارق زنگ زد و با مادر سوسن صحبت کرد و خلاصه به زور و اصرار ما رو شام دعوت کرد خونه خودش من به مامان سوسن گفتم نمیشه نریم ؟؟؟ آخه چرا بریم خونه ش؟؟؟ مامان سوسن گفت اتفاقا اینطوری بهتره چون ما تا حالا خونه زندگیشو ندیدیم چون پدر و مادرش شهرستان هستند بهتره برید ببینید چطوریه و .... خلاصه ۱ ساعت مخ ما رو خورد تا ما رو راضی کرد... از طرفی این آقای محترم اون روز سر کار بود و گفت که شب خودش میاد دنبال ما.

راس ساعت ۷ آمد در خونه و ما ۳ تا رو برد خونه اش... از ماشین که پیاده شدیم دیدم توی دست این آقا طارق یک پرس غذاست... رفتیم توی خونه ... یهو طارق گفت: ببخشید من پام بو میده برم پاهامو بشورم

منو میگی داشتم از خنده می مردم سوسن هم از حرص داشت میمرد... این جمله پاهام بو میده در عرض ۱۵ دقیقه ۸ دفعه تکرار شد... اولش خنده ام گرفته بود ولی وااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه بوووووووییییییییییییی  ... حالم داشت به هم می خورد .... توی عمرم مرد به این دست و پا چلفتی ای ندیده بودم عین احمق ها دستش به هر چیزی می خورد می افتاد پایین خودش هم دو سه دفعه خورد به میز وسط اتاق و ۲ بار هم پاش گیر کرد به سیم کامپیوترش و ...

بعد که آمد نشست (قابل توجه دوستان که اون یک پرس غذا رو همین طوری گذاشته بود وسط میز) اصلا حرفی نمی زد فقط عین احمق ها لبخند می زد ...سارا شروع کرد راجع به کتاب باهاش صحبت کردن و نوشتن و این حرفها یهو طارق برگشت گفت:

- من هم کتاب نوشتم...

و بلند شد و رفت یک جزوه آورد که راجع به رشته خودش برای تکنسینهای زیر دستش نوشته بود... سارا داشت از خنده غش می کرد... مثل این بود که شما برای شاگردت جزوه گفته باشی ...

بعدش من شروع کردم به حرف زدن و اون هم جواب می داد شده بود عین جلسات مصاحبه استخدامی  بعد ازش سئوال کردم:

- ببخشید معنی اسم شما چیه؟

- طارق یعنی ستاره صبح ...

بعد هم یک لبخند ملیح تحویل من داد... سوسن داشت از حرص میمرد... در گوش من گفت اسمش هم مثل خودش عجیب غریبه.... خلاصه بعد از نیم ساعت گفت:

- خوب شام چی میل دارید این یک پرس غذا هست .... ناهارمو نخوردم آوردمش خونه .... غذای کنسروی هم توی یخچال هست... حالا اینها رو می خورید یا غذا سفارش بدم؟؟؟

ما سه تا  ... حالا سوسن دیگه داشت میمرد... در گوش من گفت بفرما خانم تحویل بگیر لابد توقع داره کنسرو لوبیا بخوریم... بعد برگشت گفت:

- من که پیتزا می خورم...

یهویی طارق برگشت گفت: باشه پیتزا میگیرم اینجا یه پیتزایی هست خیلی پیتزاش خوبه ولی از جاهای دیگه گرونتره ... حالا پیتزا مینی میخورید دیگه...

قیافه های ما: من  سارا  سوسن

نوشته شده توسط آلما در 9:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم آبان 1385

پارسال همین موقع ها بود. یکی از دوستهام به اسم فریبا یه روز به من زنگ زد و از من خواهش کرد که باهاش برم خیابون ویلا، می خواست برای اتاقش گلیم بخره.

ساعت ۵ عصر بود که آمد دم در شرکت دنبال من و راه افتادیم. چند تا مغازه گلیم فروشی رفتیم ... فریبا هم ماشین باباش دستش بود و دست و دلش می لرزید که نکنه اتفاقی بیافته. تا اینکه رو به روی یکی از این مغازه ها پارک کردیم و پیاده شدیم رفتیم توی مغازه... بالاخره فریبا رضایت داد و یک گلیم خرید.. وقتی برگشتیم دیدیم یک پراید پشتمون پارک کرده و درست چسبیده به ماشین فریبا درواقع زده بود به پشت ماشین ما و بدون اینکه زحمت عقب رفتن به خودش بده پارک کرده بود .... راننده ماشین نبود ولی یک آقای مسن روی صندلی کنار راننده نشسته بود و یک چوب زیربغل هم کنارش بود... رفتم زدم به شیشه، آقاهه شیشه رو کشید پایین:

من: سلام آقا، ماشینتون چسبیده به ماشین ما، البته زدید (ماشین فریبا ماکسیمایی بود که باباش تازه ۱ ماه بود خریده بود)

آقاهه: نه... فکر نکنم...

من: فکر نکنید؟؟؟؟ یعنی چی؟؟؟ من دارم می بینم...

آقاهه: خانم من پام شکسته نمی تونم بیام پایین صبر کنید دخترم بیاد...

فریبا گفت باشه صبر می کنیم. بعد از ۵ دقیقه دیدیم یک دختر حدود ۲۲ ساله از اون طرف خیابون اومد ۲ تا تیکه ظرف صنایع دستی دستش بود... فریبا گفت:

- سلام خانم ... شما ماشینتون رو زدید به ماشین من ... یه کمی ماشینتون رو ببرید عقب من ببینم چی شده؟

دختره هم انگار نه انگار شروع کرد با باباش به صحبت کردن که بابا اینا کدومش خوبه برای فلانی جون بخریم؟؟؟ فریبا دوباره گفت:

- خانم من وقت ندارم زیاد منتظر بمونم ماشینتون رو بکشید عقب من برم...

باز هم خانم کذایی یک نگاه عاقل اندر سفیه به ما دوتا انداخت و به کار خودش ادامه داد. به فریبا اشاره ای کردم که بشین توی ماشین اون هم گرفت من چی میگم... نشستیم توی ماشین فریبا یه کمی رفت جلو ... برگشت عقب ... یه ضربه کوچیک زد به ماشین اونا ... دوباره رفت جلو... دیگه راه برای رفتن ما باز شده بود... دوباره رفت عقب و این دفعه محکم تر کوبید به ماشین اونا... دختره هم جیغ و ویغ و شروع کرد به فحش دادن و یک مشت کوبید به ماشین ما... من هم شیشه ماشین رو کشیدم پایین و گفتم:

- ببخشید خانم ما هم مثل شما کر شدیم .... نمی شنویم

 

نوشته شده توسط آلما در 6:57 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم آبان 1385

مثل اینکه این جریان زیپ نمی خواد تموم بشه و کماکان ادامه داره...

چند شب پیش یکی از دوستهای بابا که یک آقای مسن بسیار متشخصه قرار بود بیاد دیدن بابا (اسم دوست بابا آقای پوینده است). یکی دوتا از دوستهامون به اسم فریدون و مهرداد هم که تقریبا جوون هستند با خانم هاشون آمده بودند خونه ما...

ساعت ۷ شد و آقای پوینده که بسیار آدم وقت شناسیه آمد... اون دوستهامون هم قبلا آمده بودند. من  توی آشپزخونه مشغول آشپزی بودم که  فریدون اومد توی آشپزخونه:

فریدون: آلما خانم... یه کاغذ و قلم به من میدید؟؟؟

من: کاغذ و قلم می خواید چیکار؟؟؟ میشه کارم تموم شد بیارم؟؟ آخه الان سیب زمینیها میسوزه...

فریدون: نه نه خیلی واجبه...

من: آخه این چه کار واجبیه که نمی تونید یه لحظه صبر کنید؟؟

فریدون: آخه زیپ آقای پوینده بازه... میخوام روی کاغذ بنویسم بدم دستش...

من:  خوب حالا چرا میخوای بنویسی؟؟؟ برو دم گوشش بگو...

فریدون (خیلی وسواسیه): آخه من سرما خوردم نمی تونم خیلی نزدیک بشم...

من: ای بابا... باشه .... روی میز تلفن هست میشه خودتون برید بردارید؟؟؟

خلاصه ... فریدون میره روی یک تیکه کاغذ اندازه بند انگشت مینویسه زیپتان باز است و میره جلوی آقای پوینده و از دور دستش رو دراز میکنه و کاغذ رو میده بهش و میگه:

- لطفا اینو بلند نخونید فقط خودتون بخونید

آقای پوینده هم بنده خدا چشماش ضعیفه  یه نگاهی به کاغذ میندازه و میذارتش روی میز...

واااااااای نمی دونید ... فریدون میشینه پیش مهرداد و میگه:

- بابا عجب خریه من روی کاغذ نوشتم زیپت بازه این متوجه نمیشه حالا چه جوری بهش بگیم...

مهرداد: بابا از بس که دستخطت بده من هم بودم متوجه نمی شدم ...

حالا از طرفی سارا با نیش باز اومده میگه چی شده ... چی شده... به من هم بگید...

خلاصه دیدم اینطوری نمیشه همه معذب نشستند... به خانمها گفتم میشه بیایید توی اتاق من؟؟؟ یه چیزی خریدم که میخوام نشونتون بدم.... خلاصه با این ترفند کشوندمشون توی اتاقم تا آقایون راحت بتونن به آقای پوینده بگن که زیپشو بکشه بالا

 

نوشته شده توسط آلما در 6:18 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم آبان 1385

پریشب یکی از دوستای آیلار (اسمش سمیرا) آمده بود دیدن مامان و ما هم برای شب نگهش داشتیم. ساعت حدود ۱۱.۵ رفتیم خوابیدیم. من هم طبق معمول یادم رفت که موبایلمو خاموش کنم. ساعت ۱۲.۵ موبایلم زنگ زد... گفتم بر خرمگس معرکه لعنت این دیگه کیه؟؟؟؟ دیدم یکی از دوستامه...

- سلام آلما جون میشه دستور پخت لازانیا رو به من بگی؟ فردا مهمون دارم ...

من: نمی تونستی صبح زنگ بزنی؟؟؟

خلاصه دستور پخت لازانیا رو دادم... دیدم سر صحبت رو باز کرده و شروع کرده به صحبت... گفتم ببین من خوابم میاد ... دیدم بازم داره حرف میزنه... گفتم ببین من میخوام برم دستشویی... یهو دیدم سمیرا (توی اتاق من خوابیده بود) گفت: آره برو دستشویی ...

من   گفتم ای وای این بنده خدا بیدار شد...  به دوستم گفتم بابا این بنده خدا بیدار شد ... دیدم هرچی من میگم اون هم تکرار میکنه... نگاه کردم دیدم نخیر بابا خوابه فقط داره توی خواب حرف میزنه

صبح ساعت ۵.۵ ساعت موبایلم زنگ زد که بیدار شم... زنگ ساعت موبایلم خروسه که قوقولی قوقو میکنه.... یهو دیدم سمیرا (همین دوستم) میگه:

- وای... خروس... خروس کجاست.... بگیریدش... داره قوقولی قوقو میکنه.... خروس...

نگاهش کردم دیدیم کماکان خوابه... فکر کنم بیچاره رو دیوونش کردیم.

نوشته شده توسط آلما در 6:29 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم آبان 1385

مادربزرگ و پدربزرگ من سالها پیش از روسیه مهاجرت کردند و آمدند ایران. همزمان با اونها چند تا از دوستای مادربزرگ من هم که ازدواج کرده بودند آمدند ایران. اینها با هم رفت و آمد و داشتند و به اصطلاح خواهرخونده همدیگه بودند که بچه هاشون به اونها می گفتند خاله یا به اصطلاح خودشون خالا (به آذری).

حدود ۷-۸ سال پیش، روزهای عید بود و مامان خیلی دلش برای مادرش تنگ شده بود و همش گریه می کرد (مادربزرگم سال ۶۱ فوت کرده) خیلی دلش هوای مادرشو کرده بود. یه روز عصر به من و آیلار و سارا گفت میخوام برم دیدن لیلا خاله که از دوستان مادربزرگم بود و شما هم با من بیایید. زنگ زد و آدرس پرسید و ما هم که تاحالا این خاله رو ندیده بودیم آماده شدیم و با مامان رفتیم. توی راه مامان برامون تعریف کرد که با بچه های لیلا خاله همبازی بوده و .... کلی خاطره

وقتی رسیدیم به خونه لیلا خاله، مامان کلی هیجان زده بود... زنگ در رو فشار دادیم... منتظر موندیم... دوباره زنگ زدیم... سه باره زنگ زدیم.... بعد از حدود ۱۰ دقیقه دیدیم یه آقای حدود ۵۰ ساله آمد و در رو باز کرد... معلوم بود از بس توی حموم مونده دور انگشتاش سفید شده بود ... از همون لحظه اول اشاره های آیلار و سارا شروع شد که نگاش کن... بهشون گفتم خفه شید زشته.... این آقاهه مشخص بود موهاش رو رنگ کرده و خدامیدونه چقدر ابرو داشت درست از بالای چشمش ابرو بود تا بالای پیشونیش...

معلوم شد این آقا، آقا رحیم پسر لیلا خاله است  که از مامان من هم بزرگتره و اون موقع ها با مامان اینا و خواهر خودش همبازی بودند... خلاصه رفتیم توی خونه و هدایت شدیم به طرف اتاق پذیرایی که لیلا خاله اونجا منتظر ما بود... چه خانم پیر خوشگلی توی اون سن و سال چه ابروهای قشنگی داشت... رو کردم به آیلار و گفتم این رحیم به مامانش رفته نگاه کن با ۸۰ سال سن هنوز ابرو داره...

خلاصه نشستیم و لیلا خاله گفت: رحیم... چای...

رحیم: چشم آنا جان

چای آورد...

لیلا خاله: رحیم... شیرینی...

شیرینی...

لیلا خاله: رحیم ... آجیل...

آجیل...

لیلا خاله: رحیم... میوه....

ظرف میوه روی میز بود و علاوه بر میوه های دیگه ۳ تا دونه موز روش بود... رحیم برای همه ما میوه گذاشت رسید به موز... بنده خدا موند چیکار کنه... به ترتیب سن برامون موز گذاشت... به سارا نرسید اینقدر من و آیلار یواشکی خندیدیم که سارا دلش می خواست ما دوتا رو بکشه...

خلاصه بعد از اینکه پذیرایی شدیم، رحیم رفت آلبوم عکس هاشو آورد. از اونجایی که آیلار خیلی فضوله گفت میشه اول من ببینم؟ رحیم هم آلبومهاشو داد به آیلار و خودش هم ایستاد بالای سر آیلار و شروع کرد به توضیح دادن عکسها... تمام عکسها رو یکی یکی توضیح داد... این مامانه ... این باباست... این داداشمه... این خواهرمه... این زنداییمه... این خواهرزادمه... اینم منم...

جمله اینم منم ۱۰۰ بار تکرار شد... دلم میخواست بهش بگم بله شما که معلومه با این ابروهاتون ولی خوب جلو زبونمو نگه داشتم...

بعدشم شروع کرد برای آیلار توضیح دادن که آره من مجردم و فلان جا کار می کنم و با خواهر زاده هام خیلی صمیمی ام ، مثل حالا که با شما خیلی صمیمی ام

خلاصه از خونه که آمدیم بیرون من و سارا شروع کردیم سر به سر آیلار گذاشتن.... می خواستیم صداش کنیم می گفتیم خانم رحیم.... وای طفلک بچه تون چه شکلی میشه... خدا کنه به باباش نره... اونم از حرص می خواست ماها رو بکشه....

۲-۳ سال پیش شنیدیم که بالاخره تو سن ۵۵ سالگی ازدواج کرد... با اینکه آیلار اون موقع نامزد داشت زنگ زدم بهش و تسلیت گفتم . دیشب هم مامان زنگ زده بود به لیلا خاله که احوالشو بپرسه... لیلا خاله گفت: وای... رحیم بچه دار شده ... یه دختر خوشگل... اسمشو گذاشته آیلار....

حالا میخوام یه زنگ به آیلار بزنم و بهش بگم که این رحیم آقا چقدر وفادار بوده

----------------

دیروز یکی از همکارها لطف کرد و برام  یک CDخیلی خیلی زیبا از آهنگهای قدیمی خارجی رایت کرد. کسی می دونه چه جوری میشه توی وبلاگ آهنگ گذاشت. راستی من بلد نیستم چطوری میشه اینجا عکس گذاشت اگه کسی بلده به من بگه ممنون میشم.

 

نوشته شده توسط آلما در 6:47 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم آبان 1385

شرکت ما خیلی جالبه. همه مدل آدمی توش هست. اوایل که آمده بودم اینجا از خیلی چیزها تعجب می کردم. یک آقایی بود که صبح ها قرآن می خوند البته توی اتاقش ... با صدای بلند... اوایل خیلی تعجب می کردم ولی خوب حالا دیگه با همون آقا که پیرمرد دوست داشتنی ای هست خیلی هم دوست شدم. خیلی شوخ و با نمکه... ۳ تا هم نگهبان داریم که همشون مسن هستند و خیلی آدمهای خوبی هستند. یکیشون اینقدر صداش بلنده که عین بوق حموم میمونه ... وقتی می خنده یا حرف میزنه صداش تا طبقه ۴ میره... من طبقه اول هستم گاهی اوقات که مهمونی برام میرسه یا اینکه کاری پیش میاد زنگ میزنه به داخلی من ولی من از توی گوشی صداشو گوش نمیدم همین طوری صداش میاد... همش موقعی که حرف میزنه یاد حمومهای قدیمی میافتم که توش یهو داد میزدند: خشششششششششششششششک

همین آقایی که قرآن میخونه یه موقع هایی هم نوحه می خونه حین کار  . یک همکار مسن دیگه هم دارم که خیلی زیرآب زنه خفنیه برای همه ... از سفر که برگشتم اومد و گفت به به خوش اومدید کجا بودید من که داشتم میمردم همش هم تقصیر شماست که این سرماخوردگی رو آوردید توی شرکت. (حالا من یک ماه پیش سرما خورده بودم...) همین طور که داشت با من حرف میزد که آره حالم خیلی بد بود داشتم میمردم ... دیدم تلفن داخلیم زنگ خورد گوشی رو برداشتم دیدم اون یکی آقا مسنه میگه:

- باور نکن.... بادمجون بم آفت نداره

نوشته شده توسط آلما در 7:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم آبان 1385

سلاممن اومدم 

خوبید؟ خوشید؟

از ۱ ماه قبل برنامه ریزی کرده بودم که با خواهرم و یکی از دوستانم بریم سفر. پیش خودمون فکر کرده بودیم که عید فطر چهارشنبه است و ما سه شنبه عصر می ریم چهارشنبه که تعطیله پنج شنبه و جمعه هم که شرکت تعطیله بعدشم از شنبه مرخصی می گیرم تا آخر هفته. آخرهای ماه رمضون که شد دیدم زمزمه اینکه احتمال زیاد سه شنبه عید فطره به گوشم میرسه گفتم وای بدبخت شدم اگه سه شنبه عید فطر باشه چهارشنبه باید بیاییم شرکت و هیچی ... همین طوری ۴ روز الکی باید مرخصی بگیرم...

دوشنبه عصری خونه گلناز دوستم بودم... همین طوری داشتیم با هم حرف می زدیم که تلویزیون اعلام کرد سه شنبه عیده بعدشم گفت که هیئت دولت این چهار روز رو تعطیل اعلام کرده... وای نمی دونید چقدر خوشحال شدم پریدم هوا و گفتم: هیئت دولت دوست دارم...

خلاصه جای همه دوستان خالی رفتیم قشم... البته با قطار رفتیم بندر عباس و از اونجا با لنج رفتیم قشم... موقع رفتن توی کوپه که نشستیم تقریبا تا آخرین لحظات کسی نیامده بود توی کوپه ما به سارا و پروشات گفتم خدا کنه کسی نیاد یا حداقل اگر کسی میاد بچه نداشته باشه.... هنوز حرفم تموم نشده بود دیدیم یه خانمه با دوتا پسر بچه اومد  جاتون خالی .... تا آخر مسافرت هر موقع حرف میزدم که ای کاش اینطوری بشه پروشات و سارا می گفتن تو یکی حرف نزن سق سیاه....

خلاصه صبح که از خواب بیدار شدیم توی قطار دیدم پسر کوچولوئه داره توی گوش مامانش حرف می زنه و مامانه داره غش غش می خنده گفتم چی میگه؟ گفت هیچی داره میگه من می خوام با این خانومه ازدواج کنم ... یعنی من .... گفتم بابا عجب خر شانسی هستم من... یا دیوونه ها میخوان با من ازدواج کنند یا بچه ها....

خلاصه رسیدیم قشم...با اینکه از قبل هتل رزرو کرده بودیم وقتی رسیدیم دیدیم اتاقمون آماده نیست سارا و پروشات هم عین ندید بدیدها گفتن ما می خواهیم بریم پاساژها رو ببینیم گفتم من میمونم هتل که وسایل رو جابه جا کنم... رفتم توی اتاق و دیدم یکی از خدمتکارها داره جاروبرقی می کشه... نشستم روی تخت ... کیسه خوراکی هامون رو گذاشتم روی تخت... پروشات یه مقداری کوکو سیب زمینی درست کرده بود که روی کیسه بود توی ظرف... دیدیم دختره آمده میگه: این پیکزایه؟؟؟ (یعنی پیتزا) گفتم نه این کوکو سیب زمینیه میخوای؟ گفت آره... یادتون باشه زین پس به جای واژه کوکو سیب زمینی بگید پیکزا و به جای واژه کوکو سبزی بگید پیکزای سبزیجات...

یک شب هم رفتیم یک رستوران که غذا بخوریم، از وقتی که نشستیم دیدیم خدایا عجب بویی میاد  داشتیم خفه می شدیم که دیدیم آقای متشخصی پاشو از توی کفش در آورده وااااااااااااااااااااااااااااای نمی دونم توی کفشش اردک مرده بود؟؟؟ غاز مرده بود؟؟؟؟ اووووووووووووووف خدا نصیب نکنه پاشدیم جامونو عوض کردیم...

ولی در کل سفر خوبی بود فقط هوا خیلی خیلی خیلی گرم بود... جای همه دوستای خوبم خالی

نوشته شده توسط آلما در 7:36 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم آبان 1385

دیروز عصر رفتم توی یک کتابفروشی نزدیک محل کارم. تا وارد شدم یک آقای مسن که پشت میز نشسته بود با صدای بلند سلام و علیک کرد و منهم رفتم سراغ کتابها و CDها که ببینم چی چاپ شده ... در همین حال و احوال یک آقا آمد توی مغازه و گفت: سلام... خسته نباشید... آقای مسن یهو با یک لحن خاص گفت:

- سلام... خسته نیستم.... یعنی چی آقا... هیچ میدونید خسته نباشید فحشه .... خسته نباشید یعنی شما زخمی هستید و دارید ناله می کنید..... من ۵۰ ساله برای فرهنگ این مملکت دارم زحمت می کشم... از موقع که این توده ای ها آمدند راس کار ....

من هم هاج و واج داشتم نگاه می کردم... طاقت نیاوردم ... پرسیدم ببخشید منظورتون از توده ایها ملاها هستند؟ گفت:

- نخیر خانم.... همین توده ایها که راس کار هستند...

من هم ادامه ندادم صبر کردم اون آقاهه بره و من هم کتابهام رو انتخاب کردم... صداش کردم... گفتم:

- ببخشید میشه این کتابها رو به من بدید؟

اون: بله خواهش می کنم...

من: تعبیرتون از خسته نباشید خیلی جالب بود

اون: بله خانم من ۵۰ ساله که در راستای فرهنگ این مملکت خدمت می کنم و...

من: ولی حرفتون رو در مورد اینکه توده ایها راس کارند قبول ندارم فکر نمی کنید اشتباه می کنید؟

اون: من هیچ وقت توی زندگیم اشتباه نکردم... هیچ وقت...

دیدم خیلی خودخواهه... باید حالشو بگیرم...

من: خوب همین که نمیگید هیچ موقع اشتباه نکردید خودش یک اشتباه بزرگه

اون: ولی این ملاها همون توده ای ها هستند... همه شون روس هستند ...

من: نه اصلا اینطور نیست اصلا شما در مورد توده ایها مطالعه کردید؟؟؟

اون: بله ... اون موقع که روسها نمی خواستند چکمه هاشون رو توی آب خلیج فارس بشورند حالا افتاده اند به جون خلیج فارس... هیچ می دونید تلویزون دست توده ایهاست....

دیدم خیلی داره دری وری میگه. گفتم:

- اصلا من خودم روسم در مورد توده ایها هم خیلی مطالعه کردم فکر کنم شما خیلی اونها رو نمی شناسید...

شیطنتم گل کرده بود. گفتم: اصلا می دونید توده ایها کی هستند؟

اون: بله خانم.... همون هایی که پیرو جعفر پیشه وری بودند...

من: آها .... آقای پیشه وری پسرعموی پدربزرگ من بوده اصلا هم ملا نبوده

آقاهه دیگه دلش می خواست منو بکشه.... موقعی که پول کتابها رو حساب کردم گفت:

- ببین خانم این کارت پستالها چقدر قشنگه... همش کار خودمونه... اصلا چیزی توی این مغازه نمی بینید که کار ما باشه و زشت باشه... همه اش قشنگه...

من: می دونم اگه قشنگ نبودند من پامو توی مغازه شما نمیذاشتم ...

ــــــــ

پی نوشت: راستی دوستان عزیز... من به مدت ۱۰ روز نیستم

 

نوشته شده توسط آلما در 13:33 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!