تبليغاتX
باور کن رفتنم را

پنجشنبه سی ام آذر 1385

به همه دوست های خیلی خوبم:

روی گل شما به سرخی انار،

      خنده تون مانند پسته،

          هر روزتون به شیرینی هندونه،

                   عمرتون به بلندای یلدا،

یلدا بر همه شما مبارک

نوشته شده توسط آلما در 6:13 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385

پسر خواهرم خیلی با نمکه، پسر آیدا، اسمش علیه و خیلی با نمک حرف میرنه البته یه کمی شل حرف می زد قبلا ولی حالا بهتر شده دیگه الان برای خودش آقاییه ولی ۲-۳ پیش که هنوز مدرسه نمی رفت همه چیز رو نمی تونست خوب بیان کنه...

سر نامزدی آیلار و رضا، علی خیلی کوچولوتر از الان بود... روز عقدشون هم چون بابای رضا (خدا رحمتش کنه خیلی مرد نازنینی بود) مریض بود و نمی تونست بیاد محضر، مامان تصمیم گرفت عقد رو توی خونه برگزار کنه این شد که من و سارا و آیدا (خواهر بزرگم) و آیدین (شوهر آیدا) روی میز سفره عقد درست کردیم با وسایلی که داشتیم بعدش هم خودمون بودیم و خانواده رضا... طفلک بابای رضا که روی کاناپه دراز کشیده بود و حالش بد بود... بگذریم... موقع خطبه خوندن هم وقتی آیلار بله رو گفت و بابا پول ریخت روی سرشون من تور بالای سرشون رو ول کردم روی کله رضا و از روی پاش پول برداشتم خلاصه میخوام بگم که علی توی اون وضعیت بابای رضا رو دیده بود... بابای رضا طفلک تومور مغز داشت و جراحی کرده بود و تمام موهای سرش ریخته بود... بعد از روز عقد رضا و آیلار هم رفت توی کما و ۲ ماه بعد فوت کرد... این بود که علی کوچولوی ما فقط شنید که بابای رضا مرده...

عید همون سال (یعنی ۳ ماه بعد از فوت بابای رضا) روز اول که همه خونه ما بودند، پدر و مادر فریبا (عروسمون) هم آمده بودن برای دید و بازدید عید... بابای فریبا هم سرش مو نداره (یعنی اصلا مو نداره) همگی نشسته بودیم .... علی داشت توی اتاق بازی می کرد ... بعد از چند دقیقه علی از پله ها آمد پایین که بیاد توی هال یهو دیدم بچه چشماش داره از حدقه درمیاد و دهنش هم نیم متر بازه و داره به بابای فریبا نگاه می کنه  یهویی برگشت به خواهرش گفت: سولماز جون مگه این آقاهه نمرده بود؟؟؟.... تو خودت گفتی این آقاهه مرده...

 

نوشته شده توسط آلما در 6:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم آذر 1385

این روزها اصلا حال و حوصله ندارم... حالم خوب نیست و کمی تا قسمتی هم عصبی هستم...

این ایمیل رو یکی از دوستام برام فرستاده... به نظرم قشنگ اومد... میذارمش اینجا شما هم بخونید... به نظرم که خیلی درسته... تا نظر شما چی باشه...

ــــــــــــــــ

گاو مو مو می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او به جای آنکه به حیوانات غذاب دهد هر روز جلوی آینه می ایستد و به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پترس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود. پتروس دید که سد سوراخ شده است اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد چون سد شکست!

کبری تصمیم گرفت برای مراسم دفن او با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریز علی دید کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت، سردرد داشت و سردش بود. نمی خواست لباسش را دربیاورد تا آتش بزند. او چراغ قوه همراه داشت اما به خانه رفت. فضای خانه سوت و کور بود. همسرش کوکب خانم میهمان ناخوانده ندارد، میهمان خوانده هم ندارد. الان چند سالی است که همین طور است. او نیز حوصله ندارد. او پول هم ندارد تا شکم میهمانان را سیر کند. پنیر دارد او تخم مرغ هم در خانه دارد اما گوشت ندارد! او کلاس بالایی دارد. او فامیل های پولداری پیدا کرده است. آخرین باری که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت! اما او از چوپان دروغگو گله ای ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتابهای دبستان این داستانهای قشنگ وجود ندارد.

 

نوشته شده توسط آلما در 8:28 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم آذر 1385

دیشب تلویزیون دیدید؟ گزارش سخنرانی رئیس جمهور در دانشگاه امیرکبیر؟ من که باورم نمیشد... یعنی این تلویزیون خودمون بود که این صحنه ها رو نشون داد؟ صحنه آتیش زدن عکس رئیس جمهور... صحنه حمله دخترها به دوربین صدا و سیما... صحنه هو کردن .....

اینو بخونید.... واقعا که... البته من فقط برای عکسهاش گذاشتم که ببینید نه به خاطر قضاوتش...

من نگران این دوستانی هستم که عکسشون رو انداختن... نگرانم که نکنه دوباره اتفاقی مثل اتفاقی که برای  اکبر محمدی افتاد بیفته یا احمد باطبی...

حرصم از صدا و سیما دراومده... آخه برای چی هرکسی رو میارن که ازش بپرسن رای میده یا نه؟؟؟ هر هنرپیشه یا فوتبالیست یا ورزشکاری که میبینی داره در مورد انتخاباات ازش مصاحبه میشه... آخه یعنی چه؟ مگه رای دادن هم اجباری میشه؟؟؟

هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است.
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است.
*
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
*
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب، آری، شب.



 

نوشته شده توسط آلما در 13:53 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم آذر 1385

پنج شنبه شب کلی مهمون داشتیم. به مناسبت آمدن آیلار و رضا کلی مهمون داشتیم تمام فامیلای شوهر آیلار هم بودند... خلاصه کلی شلوغ و پلوغ بود ... بعد از شام که همه نشسته بودند یهو پسرخاله رضا (شوهر آیلار) رو کرد به رضا و گفت:

- ببینم رضا، به نظرت امید (پسرش) بزرگ شده؟؟؟ قد کشیده؟؟؟

(من که به شخصه دلم می خواست امید رو بکشم از بس که بچه شیطونی بود ۱۰۰ دفعه از پله ها رفت بالا و اومد پایین) رضا هم گفت:

- خوب آره قد کشیده...

یهو شوهرخاله رضا که کنارش نشسته بود ( دقیقا همین شکلیه) عینکش رو برداشت و گفت:

- رضا جون من چی؟؟؟ من عوض نشدم؟؟؟

من:  (طبق معمول نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم) مگه بزرگترها هم قد می کشن؟؟ بابا دست بردارید تو رو خدا .... 

قابل توجه: آیلار و رضا ۶ ماه بود که ایران نیامده بودند...

 

نوشته شده توسط آلما در 14:57 |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم آذر 1385

این مطلب رو با ایمیل برام فرستادن به نظرم جالب اومد. شما هم بخونید:
 
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟
پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داري درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی. پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. میره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گُه خودش دست و پا میزنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر میگه : بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو میده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه.
نوشته شده توسط آلما در 8:39 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم آذر 1385

یکشنبه شب خواهر جونم آمد ایران

قرار بود پروازش ساعت ۹.۲۵ بشینه که زنگ زدم اطلاعات پرواز گفتند نیم ساعت تاخیر داره. مامان هم از ساعت ۸ حاضر شده بود که بریم فرودگاه  خلاصه ساعت ۹.۳۰ رسیدیم فرودگاه و رفتیم یه جایی نشستیم. یک خانم و آقای خیلی مسن هم ردیف جلوی ما نشسته بودند که می خواستند برن وین ... نگاه کردم دیدم پرواز وین ساعت ۵ صبحه  ...

داشتم با سارا صحبت می کردم که دیدم یه گروه ۱۵-۱۶ نفری آدمهای عجیب و غریب آمدند توی سالن ... یه عده آدم خیلی مسن که فکر کنم جوون ترینشون ۷۵ سالشون بود... اصلا نمی تونستم بفهمم از چه کشوری هستند شاید سری لانکا شایدم آنگولا یا یه جایی که حتی اسمش هم به گوشم نخورده باشه... لباسهاشون خیلی عجیب بود... خانمهاشون لباسهایی تنشون بود که انگار از روبالشتی هایی که روشون گلدوزی شده دوخته بودند... یه دامن تنشون بود یه دامن هم از سرشون کرده بودن تنشون با یک کلاههای پارچه ای خنده دار... به سارا گفتم فکر کنم خانه سالمندان کشورشون رو جمع کردن آوردن مسافرت....

این آقای مسن هم که ردیف جلوی ما نشسته بود اول پالتو تنش بود با از این کلاههای پشمی که نمی دونم اسمش چیه کلاهش هم خیلی بلند بود... بعد از ۵ دقیقه پالتوشو درآورد .... بعد از ۵ دقیقه دیگه کتشو در آورد و یه جلیقه پوشید.... بعد شلوارشو زد بالا و باند کشی پاهاشو درست کرد....

من محو اون گروه خارجی شده بودم یهو دیدم مامان و سارا دارن غش می کنند از خنده گفتم چیه بابا به من هم بگید... دیدیم اشاره کردند به اون آقا مسنه... دیدم آقاهه همونطور که کلاه سرش بود کتش رو انداخته روی سرش و یقه کت عین در کمد شده که یه کمی بازه و از او بین داره مردم رو نگاه می کنه... اینقدر منظره خنده داری بود که نگو همه با تعجب نگاه می کردند فکر می کردند که کسی که نشسته سر نداره... من و سارا هم اسمشو گذاشتیم مرد نامرئی

نوشته شده توسط آلما در 8:33 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم آذر 1385

دو سال پیش شب عید بود و همه سرگرم خونه تکونی شب عید بودند... مامان من هم همین طور سخت مشغول تهیه و تدارک برای عید بود ولی هنوز نتونسته بود یک کارگر پیدا کنه که برای خونه تکونی کمکش باشه... یک شب آیلار اومد خونه ما و دید که مامان هنوز نتونسته کسی رو پیدا کنه گفت که مادرشوهرش یک کارگر خیلی خوب داره که از ۲ ماه قبل از عید با پسرش از لرستان میاد تهران و خونه تمام اقوام شوهر آیلار کار می کنه و تمیزه و از این حرفها....

خلاصه قرار شد یک روز جمعه این آقا محمد حسین بیاد خونه ما...

صبح روز جمعه آیلار رفت دنبالشون و برشون داشت آورد خونه ما ... محمد حسین یکی از این لرهای خیلی خیلی بانمک بود ... قد تقریبا ۱۹۰ سانت و سبیلها از بناگوش دررفته... تا رسید با صدای بلند گفت: سلام خوبید ایشالله.... (رو به بابا) سلام آقای مهندس چه خبر .... حالا فکرشو بکنید تازه اولین باره که ما این آقا رو دیدیم...

بعد از اینکه صبحانه خوردند مامان بهشون گفت که دیوارها رو بشورند... محمد حسین هم شروع کرد با پسرش دوتایی به شستن از هر فرصتی هم استفاده می کرد تا با بابا صحبت کنه... مثلا می گفت آقای مهندس (به همه آقاها می گفت آقای مهندس) ای مملکت درست میشه؟؟؟؟ بابا هم شروع می کرد باهاش حرف زدن و... محمد حسین هم کارشو ول می کرد و به حرفهای بابا گوش می داد تا مامان اعتراض می کرد می گفت: صبر کن آبجی جان آقای مهندس داره حرف میزنه  ما خواهرها هم غش می کردیم از خنده و مامان حرص می خورد...

همین طور که اینا داشتند کار می کردند مامان یک سری کاغذ و مقوا آورد و به من نشون داد و گفت:

- اینها رو میخوای یا بریزمشون دور؟؟؟

من هم نگاهی به کاغذها کردم و دیدم اتودهاییه که موقعی که دانشگاه می رفتم زدم و کارهای دانشگاهیمه گفتم نه مامان نمی خوام بریزشون دور... یهو محمد حسین آمد و گفت چینه می خواهید بریزید دور این نقاشیا رو؟؟؟ بدینش به من ... گفتم باشه مال تو... بعد اشاره کرد به تابلوهای من که مامان از روی دیوار برشون داشته بود که دیوار رو بشورن گفت:

- اینا رو هم میخوای بندازی دور؟؟؟ بدش به من

من:  نه بابا اینا نقاشیامه...

خلاصه رسیدند به تمیز کردن پنجره ها... محمد حسین همین طور که بالای نردبون ایستاده بود و به همه دستور می داد و ما هم از خنده غش می کردیم یهو چشمش افتاد به سارا... گفت:

- تو چرا بیکار ایستادی؟؟؟؟ بیا این سطل رو ببر آب کن بیار...

من و آیلار دیگه داشتیم از خنده می مردیم... سارا با حرص سطل رو گرفت و رفت توی آشپزخونه و به مامان گفت: فرمانده آوردی برای عملیات خونه تکونی؟؟؟

دیگه این محمد حسین اینقدر صمیمی شده بود که ما رو به اسم صدا می زد... موقع ناهار وقتی که ناهار خورد یهو دیدیم همون کنار میز ناهارخوری شیرجه زد روی زمین:

- با اجازه تون ما یه نیم ساعت چرت بزنیم...

نوشته شده توسط آلما در 6:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم آذر 1385

ای آنکه درخانه آلماخانم مهمانی
چندنکته گویمت گرنمیدانی
اولی اینکه زیپت را خوب ببند
موی خودراهم مکن رنگ درسلمانی
ورنه دروبلاگش شوی معروف دهر
گفتن ازمابوددگرخوددانی

این شعر رو دوست عزیزم نق نقو برام نوشته همینجا ازش تشکر می کنم.

امروز ساعت ۶.۳۰ سوار تاکسی شدم که برسم سرکارم میدونید ساعت چند رسیدم؟؟؟ ساعت ۸.۴۵ در صورتی که همیشه نهایتا ۷.۱۵ سرکارم بودم. شاهد ۱۷ تا تصادف بودم... سرم داره میترکه.... امروز نمیتونم چیزی بنویسیم ... از طرفی خیلی خوشحالم به خاطر برف چون من عاشق برف و بارونم و از طرف دیگه خواهرم آیلار داره میاد ایران ...  

نوشته شده توسط آلما در 8:24 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم آذر 1385

یکی از دوستهای خانوادگی ما یک زن و شوهر هستند ... شوهره حدود ۵۳ سال و خانمه حدودا ۴۳ سالشونه. آقاهه خیلی آقای ساکت و آرومیه و کمی موهاش ریخته و تقریبا تمام موهاش سفید شده.

پارسال یک شب این خانم و آقا که اسمهاشون محسن و مریمه آمدند خونه ما... تا وارد شدند من و آیلار و سارا (اون شب آیلار با شوهرش خونه ما بودند) یهو چشمهامون از تعجب گرد شد... آخه آقاهه موهاشو رنگ کرده بود... نه اینکه رنگ کردن بد باشه... چشمتون روز بد نبینه... یک رنگ وحشتناک
مابین قهوه ای و طلایی و حنایی ...

داشتیم همگی با هم حرف می زدیم... حالا مگه ما سه تا می تونستیم چشم از آقا محسن برداریم  همینطور که صحبت می کردیم یهویی مریم خانم رو به من گفت:

- موهای محسن رو رنگ کردم... قشنگه شده نه؟؟؟ خیلی بهش میاد...

من: قشنگ.... نمیدونم.... شما دوست دارید؟؟؟ خوب.... آره.... مبارکه...

بعد پاشدم رفتم توی آشپزخونه که چای بریزم... سارا هم دنبال من آمد توی آشپزخونه و رو به من گفت: مگه مجبوری دروغ بگی؟؟؟ گفتم خوب بابا نمیشه که بزنم توی ذوق مردم... آیلار هم توی آشپزخونه بود گفت بابا این که شده "خوشگل مو زنگ زده" همینطور که داشتیم هرهر کرکر می کردیم یهو شوهر آیلار اومد تو و گفت:

- بچه ها به نظرتون آقا محسن شبیه هژیرها نشده؟؟

توضیح: اگه یادتون باشه یه برنامه تلویزیونی بود چند تا برادر بودند اسم همه شون هم هژیر بود همه شون هم موهاشون یک رنگ بود ... اقا محسن ما هم موهاشو اون رنگی کرده بود... 

نوشته شده توسط آلما در 7:45 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم آذر 1385

حدود ۶-۷ سال پیش فروردین ماه، عروسی تنها دخترخاله من، نازلی بود. عروسی توی کرج بود. خواهر بزرگ من (آیدا) هم کرج زندگی می کنه. از اونجایی که ما می خواستیم خیلی شیک باشیم  قرار شد بریم آرایشگاه موهامون رو درست کنیم. مامان از صبح زود رفته بود و قرار بود من و آیلار با یکی از دختر عمه هام با هم بریم بعد سارا هم که امتحان داشت قرار بود بعد از امتحانش با داداشم بیاد. حالا آیدا هم گیر داده بود که اونجا نرید آرایشگاه بیایید کرج آرایشگاهی که من میرم عالیه بیایید اینجا. ما هم لباسهامون رو برداشتیم و سوار آژانس شدیم و یکراست رفتیم آرایشگاهی که آیدا می گفت... دیدیم موهای آیدا رو درست کرده و داره آرایشش می کنه.... خانم آرایشگره هم آلبومشو داد به ما که نگاه کنیم... آلبوم عروسهایی که درست کرده بود.... چشمتون روز بد نبینه... فکر کنم با تمام عروسها پدرکشتگی داشت همه رو عین مادر فولادزره درست کرده بود.... آیلار هم پهلوی من رو سوراخ کرده بود بس که به من اشاره کرد اینو نگاه... این یک رو ببین... واییی.... گفتم ببین من که کور نیستم همینی که تو می بینی من هم دارم می بینم....

کار آیدا که تموم شد به ما گفت: خوب من خیلی کار دارم میرم شماها خودتون بیایید گفتیم باشه...

مریم خانم (آرایشگر) به من گفت بیا بشین... من هم تازه حموم کرده بودم (موهام هم بلند بود) موهام هنوز نم داشت....  دیدم شروع کرد موهای من رو پوش دادن گفتم:

- ببخشید نمی خواهید موهای من رو بپیچید؟؟؟ یا لااقل با سشوار صاف کنید؟؟؟

- اون: نه به من اطمینان کن ... یک مویی برات درست کنم...

خلاصه این خانم موهای من رو صاف نکرده و نیمه خیس جمع کرد و جلوی موهای من رو نیم متر برد بالا و یهو دیدم کشوی بغل میز توالت رو باز کرد و یه چیزی فروکرد به پشت سرم ... گفتم این چی بود؟؟؟ گفت کاریت نباشه یه گیره خوشگل... بعد دیدم یک طرف موهام رو جمع نکرده ... گفتم اینا چی؟؟ دیدم بابلیس رو در آورده و شروع کرد به حلقه حلقه کردن اون قسمت از موها بعد هم همین طوری ولش کرد... گفتم بابا تو رو خدا اینا رو جمع کن... گفت واااااااااااااا.... به این قشنگی.... گفتم نه مرسی جمعشون کنید.... هی غر زد و جمعشون کرد بعد از من پرسید لباست چه رنگیه؟؟ گفتم سبز (آخر شب متوجه شدم  توی هر سنجاقی که به سرم زده یه مروارید سبز هم زده بود) بعدش که کار موهام تموم شد گفت میخوای آرایشت هم بکنم؟؟ گفتم نه مرسی خودم می کنم...

بعدش نوبت دختر عمه (مهتاب) بیچاره من بود... دیدم مهتاب رو نشوند روی زمین و موهاشو بافت بعد در یک حرکت موهاشو پیچید دور سرش بعد نشوندش روی صندلی ... به مهتاب گفت: این چتری هات خیلی بلنده بذار برات کوتاه کنم... اونم بنده خدا چیزی نگفت .... وااااااااااااااااای چقدر اون روز دلم برای مهتاب سوخت شده بود عین این سگهای کوچولو که چتری دارن ....

نوبت به آیلار که رسید دیگه آیلار زرنگ شده بود بهش گفت من یک شینیون کوچیک پشت سرم می خوام اون هم یک شینیون قد خربزه پشت سر آیلار درست کرد من که دیگه ناامید شده بودم و هیچ اعتراضی نکردم... لباسهامون رو پوشیدیم... حالا مگه می تونستیم روسری سرمون کنیم؟؟؟ اینقدر سرمون گنده شده بود که روسری رو نمی شد گره زد انگار یه آشیانه عقاب گذاشته بودیم روی سرمون ... خلاصه بهش گفتم خوب چقدر باید تقدیم کنیم؟ گفت:

- ۲۲۰۰ تومن (اشاره به من) ۲۰۰۰ تومن (اشاره به مهتاب) ۱۸۰۰ تومن (اشاره به آیلار)

من: چه طوریه؟ براساس سن پول می گیرید؟

چشمتون روز بد نبینه وقتی وارد عروسی شدیم دیدم سارا خیلی شیک موهاشو سشوار کشیده و تا می تونست به قیافه ماها خندید...

نوشته شده توسط آلما در 7:0 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!