تبليغاتX
باور کن رفتنم را

شنبه سی ام دی 1385

چند سال پیش، وقتی هنوز آیلار ازدواج نکرده بود، یک روز یک برق کار آوردیم خونه که برای اتاق آیلار و سارا یک سیم تلفن از اتاق من بکشه و یک سری کارهای برقی هم انجام بده. موقعی که این آقا (اسمش آقای شریفی بود) اومد اولش من ندیدمش ... آیلار بدو بدو اومد پیش من و گفت وای نمی دونی این آقاهه یه دماغ داره قد هندونه ... تورو خدا برو ببینش...

دوتایی رفتیم طرف اتاق من ... دیدم صدای آقاهه میاد...  داشت حرف میزد... گفتم کسی باهاشه؟ آیلار گفت نه... تنهاست... رفتیم توی اتاق... دیدم آقای شریفی زانو زده روز زمین و داره کار میکنه و با خودش حرف میزنه... وسط حرفهاش هم هی آب دهنشو قورت میداد...

آقای شریفی: اول این سیم رو میگیریم... بعد سیم چین رو میگیریم و سر سیم رو لخت می کنیم... بعد این سیم ها رو به اون سیمها می چسبونیم بعد...  ... ...

حالا هم هی وسط حرفهاش آب دهنشو قورت میداد و دماغشو میکشید بالا ... من و آیلار هم عین مجسمه ایستاده بودیم و با دهن باز نگاش می کردیم... یهو آقای شرفی متوجه ما شد... بنده خدا... هول شد و گفت:

- ببخشید من عادت دارم هر کاری می کنم ... برای خودم توضیح بدم...

وای دیگه نمی دونید من و سارا و آیلار هرکاری می کردیم یاد آقای شریفی می افتادیم... مثلا می خواستیم غذا درست کنیم میگفتیم اگه آقای شریفی بود این کارو می کرد... اگه آقای شریفی بود اون کارو میکرد

نوشته شده توسط آلما در 8:6 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم دی 1385

دیروز که پست "بوی کافور عطر یاس" دکتر امید رو می خوندم یاد یک خاطره افتادم.

چند وقت پیش یکی از دوستامون فوت کرده بود... فامیلهای این دوستمون که اهل نوشهر بودند هم از نوشهر آمده بودند. طبق معمول هم یکی از این روضه خونها رو آورده بودند که برای مجلس ختم روضه بخونه... توی مسجد نشسته بودیم و آخونده از فضائل و خصایل نیک طرف میگفت و مجلس ختم هم خیلی شلوغ بود... دیگه آخرهای مجلس بود که روضه خونه شروع کرد به تشکر کردن از طرف فامیل و اسامی رو خوندن و اینکه خیلی ممنون از کسانی که از راه دور آمدند. یهو برگشت گفت:

- با تشکر از همه کسانی که قدم رنجه فرمودند و تشریف آوردند مخصوصا کسانی که از راه دور آمدند... از چالوس... محمود آباد... شهرنو ...

حالا مگه ول کن ماجرا بود ۱۰ دفعه از کسانی که از شهرنو آمده بودند تشکر کرد ...

نوشته شده توسط آلما در 8:12 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم دی 1385

یادش بخیر

شرکت قبلی که بودم نه اینکه خیلی جای خوبی باشه، نه... فقط همکارها خیلی با هم خوب بودیم. البته یک شرکت کاملا فامیلی بود که فقط من و یکی از بچه ها غریبه بودیم. همگی کارکنان از خواهرزاده ها و برادرزاده ها و بچه های مدیرعامل بودند. موقعی که مدیرعامل نبود اونجا میشد کویت... یک آبدارچی هم داشتیم که خیلیییییییییییییییییییییییییییییی تنبل بود... اصلا یک چیز عجیب غریبی بود... آخرش هم سر یک چسب انداختنش بیرون ... باورتون میشه؟ جدی جدی سر یک چسب ناقابل  حالا بعدا جریانشو براتون میگم...

این آقاهه که اسمش منصور بود واقعا تنبل بود ... باورتون نمیشه چایی که دم میکرد هیچ کس نمیتونست بخوره... شبیه.... نه خودتون حدس بزنید شبیه چی بود... خودشم فکر کنم سالی یک دفعه می رفت حموم ... ما هم همیشه مهمون خارجی داشتیم... این هم همیشه بوی آشغال میداد... یک دفعه یکی از مهندس ها بهش گفت بابا منصور مهمون داریم یک حمومی برو ... آقا منصور هم بهش برخورد... آمد پیش من که می بینی تو روخدا... بابای من تازه مرده (۲ ماه پیش مرده بود) بعد اینا توقع دارن من برم حموم  من هم راستش نفهمیدم ربط مردن باباش با حموم نرفتنش چی بود

یک دفعه منصور آمد برام چایی بیاره دیدم تمام دستش پر از خراش و جای چنگ و ناخن و ایناست... گفتم واااا آقا منصور دستت چی شده؟ یک آهی کشید و گفت نمیدونید اشرف وحشیه.... منو کتک زده (اسم زنش اشرف بود ... خود منصور یک مرد کوتاه قد و خپل بود طفلکی چشمهاش هم چپ بود... زنش یک هیبتی داشت عین مادر فولادزره.... قد بلند و هیکلی و زشت ... یک دوفعه عکسشو آورد .... دور چشمهاش به اندازه یک نعلبکی سیاه بود) یک روز بچه های شرکت منصور رو نشوندند و یک عکس مکش مرگ ما ازش انداختن و توی فتوشاپ درستش کردند و زیرش نوشتند: تقدیم به اشرف دلم برات غش رفت

خلاصه این منصور سوژه شرکت ما بود... هر روز یک کاری رو خراب می کرد... ماجراهاش خیلی زیاده...

یک روز دختر مدیرعامل شرکت صداش زد و گفت: منصور برو چسب کاغذی بخر...

منصور هم رفت و با یک چسب ماتیکی (استیک) برگشت ... دختره هم عصبانی شد... گفت منصور... این چسب کاغذیه؟؟؟؟

منصور هم یک نگاه عاقل اندرسفیه به دختره انداخت... چسب رو از دستش گرفت ... ... گفت:

- ببین... این چسب رو میمالی به کاغذ.... می چسبونی.... می چسبه....

اونجا بود که دختره اینقدر عصبانی شد که گفت... بیروووووووووون.... تو اخراجی...........

نوشته شده توسط آلما در 7:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم دی 1385

یکی از دوستامون یک زن و شوهر تقریبا مسن هستند. خانومه خیلی وسواسیه. یک دفعه که میخواستند برن مهمونی، خانومه میره که حموم کنه. از توی حموم داد میزنه:

- آقا مهدی، یک تیغ بیار...

آقا مهدی هم طفل معصوم یک کمی گوشش سنگینه... میره از توی یخچال یک سیب برمیداره و میبره دم در حموم... میگه بفرما شیرین خانم... شیرین خانوم هم از توی حموم و زیر دوش دادمیزنه:

- نصفش کن...

آقا مهدی هم غرغر کنان میره و سیب رو نصف میکنه و دوباره برمیگرده. میگه بفرما شیرین خانم این هم نصف... شیرین خانم هم دستشو از لای در دراز میکنه که آقا مهدی تیغ رو بذاره کف دستش که با یک سیب نصف شده مواجه میشه.... تصور کنید قیافه شیرین خانم رو

نوشته شده توسط آلما در 7:38 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم دی 1385

یکشنبه توی شرکت جشن غدیر بود. من هم که برای شب باید میرفتم عروسی نرگس عزیز... همش دلشوره داشتم که با این ترافیک شب عید آیا میرسم به عروسی یا نه... از ظهر زنگ زدم به آژانس که راس ساعت ۴.۳۰ یک ماشین بفرسته دم شرکت که من جیم شم برم خونه ... توی این هیر و ویر هم مامان زنگ زد که میتونی بری برای آیلار از این بالشتک های بادی بخری؟؟؟ (آیلار داره میره) گفتم مامان جان من اگه امروز برسم خونه شانس آوردم بگو سارا بخره.

ساعت ۳ رفتیم سالن اجتماعات شرکت و جشن شروع شد... از اونجایی که من خیلی خوش شانسم
(حتما) یک سخنران آورده بودند که اینقدر دری وری گفت که حوصله همه سر رفت من هم تا نوبت به پذیرایی رسید یکی از خدمه آمد و گفت ماشین منتظرتونه ...

خلاصه سریع خودم رو رسوندم خونه و آماده شدم و خلاصه ساعت ۸.۳۰ رسیدم به عروسی... خیلی عروسی خوبی بود عروس خانم هم خیلی خوشگل شده بود... البته البته آقا داماد هم خیلی گل بودند ... خیلی خیلی خوشحال شدم که ویولت عزیز رو هم توی این عروسی دیدم ...

باور کنید سر داماد رو نشکوندم ... (نرگس جون تو نخون این قسمت رو) البته چون سکه ای دم دستم نبود

نوشته شده توسط آلما در 7:39 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم دی 1385

۵شنبه گذشته با یک سری از دوستان قرار وبلاگی داشتیم. ساعت ۵ عصر. من هم طبق معمول از همه زودتر رسیدم. شری جون که بانی این دیدار هم بود، یک میز برای ۱۵ نفر رزرو کرده بود. حدود ساعت ۴.۳۷ رسیدم. از اولین گارسونی که دیدم پرسیدم: ببخشید اون میزی که برای ۱۵ نفر رزرو شده کجاست؟ اون هم گفت: آها یک خانمی دیروز اومد و گفت برای ساعت ۵ یک میز برای ۱۵ نفر میخواد ولی هنوز خودش نیامده... گفتم خوب باشه میز کجاست که من برم همونجا بشینم... گفت: هنوز آماده نکردیم... من هم گفتم خوب آماده کنید زودتر...  چون من اومدم...

خلاصه دوستهای عزیز رو دیدم شری ... ناتالی .. فرانکلین.. فخری... ملودی ... المیرا... شایا... پوپک صحرا... سولماز... خاتونک ... و البته شخص شخیص خودم

دوستهای عزیز خیلی خوشحالم که دیدمتون.... امیدوارم که این دیدارها تکرار بشه

پاپتی جان مجلس زنونه بود  ...

عکسها رو هم میتونید اینجا ببینید...

نوشته شده توسط آلما در 7:40 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم دی 1385

از بچگی از اینکه مو کوتاه کنم خوشم میامد... همیشه قیچی دستم بود و موهای عروسکهام رو کوتاه می کردم...

چندسال پیش، موقعی که من ۱۵ سالم بود و سارا ۸ ساله... می خواستیم بریم عروسی... به سارا گفتم وای سارا ببین چقدر موهات زشت شده... بیا برات کوتاه کنم... سارا هم طفلکی قبول کرد... من هم مثل آرایشگرهای ماهر یک پیشبند انداختم گردن سارا و قیچی خیاطی مامان رو برداشتم ... موهای سارا رو شونه کردم... جلوی موهاش رو شونه کردم روی پیشونی... با انگشتام  عین ژست آرایشگرها که میخوان موها رو کوتاه کنند موهای سارا رو گرفتم ... تا خواستم قیچی کنم تلفن زنگ زد ... منم هول شدم به جای اینکه از زیر انگشتام موهاشو قیچی کنم از بالای انگشتام موهاشو قیچی کردم اونم اریب...  واااااااااای نمیدونید.... بمیرم الهی ... سارا شده بود عین این تیفوسی ها...  اینقدر موهاش زشت شده بود... سمت راست پیشونی موها ۱ سانت ، به سمت چپ که میرسید میشد ۳ سانت ... مامان سررسید و سارا رو دید ... گفت وای آلما ببین بچه رو چیکار کردی... خلاصه اون روز به خیر گذشت...

جالب این بود که اینقدر ماشالله خوب کوتاه کرده بودم تا ۳-۴ ماه موهای سارا رشد نمی کرد...

از این موضوع ۳-۴ سالی گذشت ... اون موقع آیدا (خواهر بزرگم) توی شهر دیگه ای دانشجو بود .. از قضا روزی که رسید خونه شبش ما مهمونی دعوت بودیم و آیدا هم فرصت نداشت بره آرایشگاه... باز هم اون حس کوتاه کردن مو بهم دست داد... رفتم پیش آیدا و گفتم: آیدا جون میخوای موهاتو کوتاه کنم؟ (اگه یادتون باشه اون موقع موهای جلوی سر رو کوتاه می کردند و بیگودی میپیچیدند که رو به بالا وایسه) موهات خیلی بد شده... (این رو هم بگم که من فقط موهای خودم رو خوب کوتاه میکردم) اون هم گفت: آره آلما جون مثل موهای خودت کوتاه کن....

فکر می کنید چی شد؟ بیچاره آیدا...  

موهاش شده بود ۲ سانت ... دلش میخواست منو بکشه... حالا مگه من از رو می رفتم؟؟ هی میگفتم وای آیدا نمیدونی چقدر خوشگل شدی...

حالا مشتری نبود؟؟؟ کسی دلش نمیخواد من موهاشو کوتاه کنم؟؟؟؟ بلدمااااااااااااااا....

نوشته شده توسط آلما در 8:41 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم دی 1385

این مطلبی که میخوام براتون تعریف کنم شاید یکی از اعترافهای بچگی باشه.

ده سالم بود که عمه شری تصمیم گرفت ازدواج کنه. من خیلی عمه شری رو دوست داشتم... عمه شری معلم بود و من همیشه باهاش میرفتم مدرسه از ۲-۳ سالگی همیشه وقتی میخواست از خونه ما بره گریه می کردم و میخواستم باهاش برم... حالا میخواست ازدواج کنه و بره یه شهر دیگه...

قرار شد عروسیشو بندازن خونه ما... من هم عین برج زهرمار... البته دست از شیطنت برنداشته بودم... با برادرم و پسر عمو و دخترعمو و دخترعمه ام اینقدر شیطونی کردیم که همه صداشون دراومده بود... من هم از ریخت داماد حالم بهم می خورد... البته اینقدر این آقا داماد مظلوم و مهربون بود که حد نداشت ولی خوب بدم میامد ازش دیگه...

بعد از اینکه عقد تموم شد و من هم کلی سکه و پول از روی سر عروس و دوماد جمع کرده بودم، عروس و داماد دست در دست همدیگه از اتاق عقد آمدند بیرون که بیان پیش بقیه مهمونها... من هم پشت اون مبل زرشکی بزرگ نشسته بود و داشتم به اونا نگاه می کردم... کله صاف و بیموی آقا دوماد بدجوری نظرمو به خودش جلب کرده بود... یهو نمی دونم چی شد که یک مشت پول خرد (اگه یادتون باشه یک دو تومنی هایی بود که خیلی بزرگ بود و سنگین) رو پرت کردم طرف سر داماد بیچاره .... دو سه تاش به ضرب خورد توی سرش... ولی خوب لبخند اون و عمه حسابی منو خجالت زده کرد...

نوشته شده توسط آلما در 7:28 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم دی 1385

دیروز صبح ساعت ۱۰ بود که خانم مدیرم اومد... دیدم خیلی قیافه اش تو همه... انگاری گریه هم کرده... رفتم توی اتاقش که یک گزارش رو بهش بدم... دیدم داره فین فین میکنه و گریه میکنه... گفتم:

- چی شده خانم دکتر؟؟؟ کسی ناراحتتون کرده؟ (میدونید که خوب فارسی بلد نیست)

اون: نه ... (فین فین) اصلا مگه من کیم که کسی منو ناراحت کنه....

من:

اون: اصلا من خیلی بدبختم.... هیچ جا جای من نیست... اصلا از اینجا میرم... (فین فین) ....

من: آخه چی شده؟

اون: اصلا میرم شوهر میکنم... میرم زن کارگر باغبونمون میشم... اینقدر هم خوشگله... تا کمرمه... میگم عاشقش شدم...

من: این حرفها چیه... حالا چی شده؟

اون: همه به من حرف میزنن.... خانم فلانی... من خیلی پیرم؟؟؟

من:  نه... کی گفته؟

اون: آخه راننده آژانسمون فکر کرد من مادرشوهر زنداییمم...

من: چی؟؟؟ یعنی چی؟؟؟

اون: به من میگه عروستون حالش بهتره؟؟؟ یعنی من اینقدر پیرم که مادرشوهر زنداییم باشم؟؟؟؟

من: ... نه... عروستون یعنی عروس خانوادتون منظورش این بوده که عروس خانواده تون که میشه زنداییتون ...

اون: ا... خوب من نمی دونستم...

بعدش یهو حالش خوب شد. به نظرتون به من نباید اسکار ادبیات بدن؟؟؟ یا اسکار توجیح کاری؟؟؟؟(این یک رشته جدیده شماها نمیدونید)

 

نوشته شده توسط آلما در 10:28 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم دی 1385

دیروز که داشتم میامدم شرکت، توی تاکسی رادیو روشن بود و داشت در مورد سلطان شکر صحبت می کرد... شما باورتون میشه؟؟؟ میگفت که این آقا قبلا کارمند ساده شهرداری کرج بوده... خیلی تعجب کردم... چطور ممکنه کار به این بزرگی توسط یک کارمند ساده انجام بشه؟؟؟ عزیز من کلاهبرداری هم پشتوانه میخواد... شما باور می کنید؟؟؟

بگذریم...

امروز برای من روز خیلی خوبیه... تولد مامانمه ... مادری که خیلی برام زحمت کشیده... به قول شکسپر : عصاره همه مهرباني ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند.

مامان جونم تولدت مبارک  گرچه سارا دیشب برات کیک پخت ولی تمام ظرفهاشو گذاشت که تو بشوری  ولی میدونم به داشتن چنین دخترهایی افتخار می کنی ... نظر شما چیه؟؟

 

نوشته شده توسط آلما در 6:48 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم دی 1385

این بازی شب یلدا هم خیلی جالب بود نه؟؟؟ ولی ۵ مورد خیلی کم بود.. من بعد از اینکه نوشتم و بعد رفتم نوشته های دوستای دیگه رو خوندم دیدم ای بابا چقدر چیزهای بیشتری می تونستم بنویسم... به این میگن تقلب وبلاگی ... این دوستمون پاپتی جان هم اعتراض کرده بود که اعترافاتم خیلی رسمی بوده... خوب چه کنیم دیگه بچه خوب بودن اینطوریه

می تونم چند تا دیگه اعتراف کنم:

۱. دو سال و نیمه بودم ... یه روز عصر که مامانم خم میشه که بخاری رو روشن کنه من (ببخشید) باسنشو گاز گرفتم

۲. وقتی کوچیک بودم موقعی که عصبانی میشدم و میخواستم بد و بیراه بگم تمام اشیای دور و برم رو به خورد طرف می دادم: مثلا می گفتم کمد بخور... صندلی بخور... میز بخور... رختخواب بخور...

۳. کلاس اول دبستان که بودم سر ظهر که میشد همیشه صدای اذان از مسجد دم مدرسه میامد ... اون موقع فکر می کردم که اگر گوشهامو با دست بگیرم صدامو کسی نمیشنوه ... بنابراین یک روز گوشامو گرفتم و با شنیدن ریتم اول اذان (اون صدای ضربه قبل از شروع اذان) شروع کردن با اون اذان به خوندن .... معلممون هم هاج و واج منو نگاه می کرد...

۴. اغلب دوستهای بچگیم پسر بودند

۵. وقتی بچه بودم اینقدر نقاشیم بد بود که هیچ کس فکر نمی کرد روزی بتونم نقاشی بکشم...

بسه؟؟؟ پاپتی جان راضی شدی؟؟؟ دکتر حامد عزیز نوشته بودند که ترجیح می دادند در باب قتلهایی که در آشپزخانه ما اتفاق افتاده بشنوند.... اوهوکی حالا می خوای مارو بندازی زندون جناب دکتر؟؟؟؟

نوشته شده توسط آلما در 15:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم دی 1385

اول از همه به دکتر حامد بگم که دکتر جون این دفعه شب یلدا توی مقر فرماندهی (آشپزخانه منزلمون) برگزار نشد در نتیجه آشی هم پخته نشد البته اونجا پخته نشد

جای همه دوستان خالی شب یلدا خونه برادر رضا (شوهر آیلار) مهمونی بود اونجا دعوت داشتیم کلی هم خوش گذشت کلی هم بزن و برقص بود ... بعد از شام دیدم زنگ خونه رو می زنند... داداش رضا رفت دم در دیدیم یه آقا با یک کیک خیلی خوشگل و یه دسته گل که روش هم یک کارت زده بودند وایستاده دم در... گفت ببخشید... آقای دکتر فلانی... داداش رضا هم گفت بله... گفت که این کیک رو گفتن بیارم اینجا... بفرمایید حالا داداش رضا میگه آخه کی فرستاده؟؟؟ اصلا شاید مال ما نباشه... آقاهه هم گفت: تخیر مگر شما اقای دکتر نیستید... اون هم گفت چرا... گفت پس مال شماست... گفتند هم فقط به خود آقای دکتر تحویل بدید...

خلاصه داداش رضا هول هولکی کیک و گل رو گذاشت روی پله ها و تندی کارت روش رو برداشت که بخونه... حالا ماها هم هم رفته بودیم جلوی در که ببینیم جریان چیه... اون هم کارت رو باز کرد و روشو خوند... رو به زنش کرد و گفت: الیکا... نوشته از طرف ۲ نفر که خیلی دوستت دارند.... یعنی کی؟؟؟؟

 طفلک الیکا گفت: وااا... نیما.... یعنی تو متوجه نشدی....

خلاصه اینکه تولد آقا نیما بود و الیکا جون هم سورپرایزش کرده بود...

بعد از اون هم دوباره بزن و برقص و کیک و آجیل و فال حافظ و.... خلاصه خوش گذشت...

خوب اینطور که می بینم ۲ تا از دوستان منو به یه بازی دعوت کردند دردونه و نرگس 

بازی به این صورته: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه.

۱. اینکه از بچگی حاضرجواب و زبون دراز بودم و این خصلت گاهی اوقات تا مرز سر از دست دادن پیش رفته

۲. اینکه به هیچ عنوان حرف زور رو قبول نمی کنم (اینکه میگم به هیچ عنوان به معنای واقعی کلمه است)

۳. طرفدار شدید سادگی و روراستی هستم توی زندگیم هیچ چیزی رو به اندازه صداقت دوست ندارم

۴. همه میگن خیلی مهربونم (از خودم تعریف کنم)

۵. برای اونهایی که دوستشون دارم همه کاری انجام می دم که شاید برای خودم اون کار رو انجام ندم

خوب حالا باید ۵ نفر رو معرفی کنم:  شری ، امید ، حامد ، تهنا، نق نقو

البته این خیلی بده که فقط میشه ۵ نفر رو معرفی کرد ولی خوب قانون بازی اینه...

----- بعد از ۲ ساعت :فرانکلین عزیزم ببخشید چون خودت هم منو دعوت کردی من دیگه اسمتو برداشتم و یکی دیگه از دوستان رو دعوت کردم

 

نوشته شده توسط آلما در 6:20 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me! <