دوشنبه سی ام بهمن 1385
چند وقت پیش برادرم تعریف می کرد توی شرکتشون یک همکار خدماتی دارن که آذریه... چند وقت بوده خانومش یه مرض پوستی گرفته بوده که اینا خودشون هرچی پماد و .... داشتن امتحان کردن و خانم خوب نشده... خانومشو میبره دکتر و دکتر تشخیص میده که خانم گال گرفته...
خلاصه این آقا نسخه ای که دکتر نوشته رو برمیداره میبره داروخونه... کارمند داروخونه نگاه میکنه میبینه داروی گاله... تعجب میگنه که توی تهران... اون هم توی اون منطقه... مگه ممکنه... خلاصه میره نزدیک آقاهه و آهسته می پرسه: آقا این دارو رو برای کی میخوای؟ این داروی گاله...
آقاهه هم طفلکی میره لفظ قلم صحبت کنه میگه: آقا این دارو مال خانممه ... ما توی خونمون گربه داریم... خانمم با گربه هماغوشی کرده..... (منظورش این بوده که خانمش گربه رو بغل کرده) ![]()
![]()
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
چهارشنبه عصر که رفتم خونه دیدم وضعیت خونه به هم ریخته... یعنی مامان مبلها رو فرستاده بود که روکش مبلها رو عوض کنند فرشها رو برده بودند قالیشویی... به بابا گفتم چیه خونه رو دزد زده؟؟؟ داشتم با بابا صحبت می کردم که دیدم صدای آواز از طبقه بالا میاد (از اتاق خوابها که طبقه بالاست) گفتم وا... بابا کیه داره آواز میخونه؟؟؟؟ بابا گفت: تاج محمد ... آمده دیوارها رو بشوره...
خدمت شما عرض کنم که تاج محمد یک کارگر ترکمنه... زن و بچه اش توی دهات اطراف گنبد هستند این بنده خدا هم برای کار آمده تهران و توی خونه ها کار میکنه... شب ها هم توی یک سالون ورزشی که نزدیک خونه ماست میخوابه و به ازای جای خواب اونجا رو تمیز میکنه و شب هم همونجا میخوابه...
اینقدر این آقا با نمکه که حد نداره... همچین آواز می خوند که صداش تا ۳ تا خونه اون طرف تر هم میرفت... از ساعت ۲ که آمده بود خونه ما به مامان گفته بود برام آهنگ بذار... مامان و بابا از خنده غش کرده بودند ... گفت خودم هم بلدم بخونم... وای نمیدونید با بابا بحث سیاسی کرده بود... نمیدونم روی چه حسابی فکر کرده بود بابا طرفدار رئیس جمهوره... هی پشت هم می گفت احمدی نژاد خیلی خوبه ... به مامان گفته بود براش آهنگ بذاره.... گفته بود آهنگ خوب بذار مرضیه... هایده... حمیرا... مامان من هم گفت من شجریان دارم میخوای برات بذارم... اون هم گفته بود شجریان افسردگی میاره
بندری نداری؟؟؟
موقعی که موقعی که من رفتم خونه دیدم صدای مرضیه میاد با همخوانی تاج محمد... نمیدونید یک صدایی داشت تو مایه جیغ
وسطهاش هم به ترکی داد میزد جانم مرضیه اوخی (یعنی بخون) من که داشتم از خنده بیهوش میشدم بعدش گفتم تاج محمد خودت بخون... گفت چشم خانم... جالب این بود که کار می کرد و می خوند و میرقصید ... ![]()
اولش یک آهنگ به زبون ترکمنی میخوند بعد همون آهنگ رو به زبان ترکی آذری میخوند بعد همون رو تبدیل به فارسی می کرد ... دیگه خودتون تصور کنید... من هم صداش رو ضبط کردم... فقط شانسی که آوردیم سارا نبود (توی ترافیک گیر کرده بود) ... درست موقع رفتن تاج محمد بود که سارا اومد ... اگه بدونید تاج محمد درچه وضعیتی بود که سارا اومد... پشت به در ورودی داشت یک روسری رو می بست به سرش.... سارا اومد هاج و واج مونده بود که این کیه....
خلاصه هرکسی کارگر با رقص و آواز خواست خبرم کنه... ![]()
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
فردا روز ولنتاینه ولی از دیشب SMS ها شروع شده... دیشب سارا میگفت خاک توی سرمون که کسی رو نداریم ولنتاین دعوتمون کنه یا حتی تبریک بگه
ولی خوب من در راستای خوشحال کردن خواهرجونم براش کادو می خرم...
روز ولنتاین بر همه دوستان گرامی مبارک باشه...
هیییییییییییییییی روزگار.... با اینکه می دونم بعضی ها از این جمله من بدشون میاد ولی باید بگم... باید بگم... هیچکی ... هیچکی منو دوست نداره ....
از شوخی گذشته این روزها نمیدونم چه مرگم شده.... احساس افسردگی شدیدی دارم... یک بغض خیلی بد همش گلوم رو فشار میده...
خوب نمیخوام روزتون رو خراب کنم... خوش باشید... امیدوارم ساعات خوشی رو با دوستانتون بگذرونید... کادوهای دوست داشتنی دریافت کنید و صد البته کادوهای خوبی تقدیم کنید...
![]()
شنبه بیست و یکم بهمن 1385
مامانش هم میگه: مرسی پسرم ... حالا بوی چی میدم؟
پسرعموم: بوی قرمه سبزی ...
![]()
![]()
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
این مطلب امروز با ایمیل به دست من رسید... به نظرم جالب اومد میذارم اینجا که شما هم بخونید...
نامه یک سبزی فروش به رئیس جمهور، منبع روزنامه اعتماد - ۵ بهمن ۱۳۸۵ ![]()
جناب آقای رئيس جمهور
اينجانب فروشنده ميدان ميوه و تره بار در نزديک منزل آن بزرگوار، از دست شما نارحت شده و زندگی و کسب اينجانب مختل گرديد و اگر همين طور پيش برود، ورشکسته می گردم. چون شما هفته قبل به ميدان مراجعه فرموده و قيمت گوجه فرنگی را سوال فرموديد و يک کيلو برداشتيد که سواکردنی نبود و به شما دادم. و چون اينجانب و خانواده علاقه زيادی به شما داشته و از اينکه شما کشور ما را در جهان بلندآوازه نموديد و دائماً در ماهواره فيلم های شما را پخش می نمايند، چاکر شما محسوب می گرديم، قيمت آن را که کيلويی ۲۴۰۰ تومان درهم بوده، ۱۲۰۰ تومان خدمت شما تقديم نموديم، و خانم خيلی ناراحت شد و گفت در مقابل زحمات و شب بيداری های شما اين هيچ بوده و چرا از ايشان پول گرفتی؟ و من هم به منزل گفتم که اگر پول نگيرم شما ناراحت شده مثل آن دفعه که فرموديد که حساب حساب کاکا برادر، می شود.
ولی وقتی شما در تلويزيون اعلام نموديد که قيمت گوجه در ميدان ما ۱۲۰۰ تومان است، نمايندگان فراکسيون اکثريت مجلس مراجعه نموده و پرسيدند چند است؟ ما چون می شناختيم و فيلم آنها را ديده بوديم برای حفظ آبرو گفتيم ۱۲۰۰ تومان، و دو کيلو داديم، مردم هم که ديدند ۱۲۰۰ تومان می دهيم صف کشيده به همه ۱۲۰۰ تومان فروختيم، تا گوجه فرنگی تمام شد و ما روی يک بار کلاً ۱۵۰ هزار تومان متضرر شديم. مغازه دارهای ميدان هم از اينکه ارزان و زيرقيمت فروخته، از ما ناراحت شده و با ما سلام و عليک نکردند، چون کسی از آنها خريد نکرد. فردا عصر هم يک نفر از نمايندگان مجلس آمده که از فراکسيون اقليت بوده و ما دوباره مجبور شديم که کيلويی ۱۲۰۰ تومان فروخته و باز هم مردم صف کشيده و همه گوجه فرنگی فروخته و اين بار هم کلاً ۱۸۰ هزار تومان زير قيمت ضرر نموديم.
و يک روز بعد دوباره يک نفر از فراکسيون اکثريت آمده و فرمودند چند است؟ ما عرض کرديم که چون قيمت را به فراکسيون اکثريت گفته ايم، همان است و اگر می خواهد از آن نماينده اکثريت سوال کند، ولی اين نماينده محترم فرمودند که ما انشعاب نموده و فراکسيون اکثريت خلاق هستيم و قيمت را دوباره پرسيده و سه کيلو خريدند و دوباره مشتری صف کشيد و اين بار هم ۱۶۵ هزار تومان روی يک بار ضرر نموديم.
فردای همان روز هم يک نفر آمد با دوربين و از اصغرآقا آناناس، همچراغی ما، پرسيد که کجا گوجه فرنگی ۱۲۰۰ تومانی می فروشند؟ و ما فهميديم که ايشان خبرنگار روزنامه است و از ما عکس گرفته و چهارکيلو گوجه فرنگی ابتياع نموده، دوباره ملت صف کشيدند و مجبور شديم به همان قيمت بفروشيم.
خلاصه کنم که در اين چند روز دم به دقيقه اشخاص با دوربين آمده از کليه روزنامه جات و قيمت پرسيده و عکس می گرفتند و گوجه فرنگی های مظلوم ما را به نصف قيمت ابتياع می نمودند. ديروز صبح هم يک جوان آمد و قيمت گوجه فرنگی را پرسيد، گفتيم شما نماينده مجلس هستی؟ گفت؛ نه، گفتيم؛ خبرنگار صدا و سيما هستی؟ گفت؛ نه، گفتيم؛ خبرنگار بی بی سی و سی ان ان و ...؟ گفت؛ نه. گفتيم خبرنگار اعتماد ملی و کارگزاران و کيهان و اطلاعات و ايران و همشهری هستی؟ گفت؛ نه. گفتم؛ کيلويی ۲۴۰۰ تومان.
گفت؛ پس من خبرش را در وبلاگ خودم اعلام می کنم. اينجانب که نمی دانستم وبلاگ چيست، ترسيده به هزار بدبختی آن را راضی کردم که خبرش را در آنجايی که گفت اعلام نکند. و سه کيلو هم به او گوجه فرنگی ۱۲۰۰ تومانی فروخته و دوباره ملت جمع شده و تمام بار را به قيمت ۱۲۰۰ تومان فروختيم. آقای رئيس جمهور انقلابی و محترم، اينجانب در اين مدت به کلی دارای ضرر شده و قريب يک ميليون و نيم زير قيمت داديم. و عمده فروش هم با ما حرف نمی زند، چون قيمت را شکسته ايم و می گويد بازار خراب شده و همکاران ما در ميدان تره بار که هر روز به ما سلام داده و چای تعارف می نمودند، به ما گفتند که بازار را خراب نموده ايم و حتی جواب سلام ما را نمی دهند. و حتی فاميل هم شب و نصف شب مراجعه نموده و برای آشناها از ما گوجه فرنگی ۱۲۰۰ تومانی ابتياع می نمايند. به همين خاطر، حالا از آن مقام محترم تقاضا دارد که در صداوسيما مصاحبه نموده و بفرماييد که اشخاص به ميدان ما مراجعه نکنند، چون قيمت گوجه فرنگی يخ زده هم ۱۲۰۰ تومان نيست، چه برسد به خوب و اگر اينطور پيش برود از زندگی ساقط و صاحب ميدان هم شايد اجاره ما را سال آينده تمديد ننمايد.
و اگر ما که بيست و پنج سال است در اين کسب به سر برده و زندگی ما با خيار و گوجه و بادنجان و کدو می گذرد، مجبور شده دکان را تحويل داده و سرمايه خودمان را به خارج برده و در دبی مغازه ايجاد کنيم و اين موضوع به اقتصاد کشور زيان های جبران ناپذيری وارد نمايد. لذا خواهشمند است ديگر از مغازه ما خريد ننموده يا بفرماييد که ما در يک ميدان ديگر داير نماييم يا صدا و سيما خبر شما را تکذيب نمايند.
حقير، مديريت غرفه ۳۵ ميدان تره بار
سه شنبه هفدهم بهمن 1385
من آدمی هستم که تقریبا ملاحظه همه رو می کنم... یعنی سعی می کنم کسی از دستم ناراحت نشه ولی گاهی اوقات به قول معروف سوتی هایی میدم که واقعا خودم از خودم خجالت می کشم...
اوایل سر کار رفتنم بود یعنی حدود ۱۲-۱۳ سال پیش یک جایی کار می کردم که تقریبا همه خانوم بودند... یک دفعه یکی از خانمها من و دوتا از همکارها رو دعوت کرد خونه ش برای ناهار... ۵ شنبه بود و از راه شرکت ۴ تایی راه افتادیم رفتیم اونجا... بعد از ناهار دوستمون رفت و آلبومشو آورد که ببینیم... همونطور که عکسها رو نگاه می کردم چشمم افتاد به یک عکس عروسی که غیر از عروس و داماد یک خانم و آقای دیگه هم ایستاده بودند ... البته عکس قدیمی بود... اون آقای دیگه یک کت و شلوار سفید پوشیده بود و یک کراوات شکل کراوات عین الله باقرزاده (توی فیلم های صمد آقا) زده بود... موها از کنار گوش فرق باز شده بود و با دقت چسبونده شده بود به یک طرف سر ... یک شاخه گل گلایل قرمز کامل (باور کنید دروغ نمیگم ) گذاشته بود توی جیبش که تا بالای گوشش رسیده بود...
حالا من رو میگید... مگه می تونستم خنده ا م رو کنترل کنم... گفتم وا... مژگان ... این دیگه کیه؟؟؟
مژگان هم گفت: بابامه...
من: آها... ![]()
![]()
چند سال گذشت... یک روز خونه یکی دیگه از دوستام دعوت بودم.. این دختره از اون دخترایی بود که خیلی توی حس مد و مارک و .... از این چیزا بود... بعد از ناهار گفت: آلما جون دوست داری آلبومم رو ببینی؟
گفتم بله با کمال میل... توی آلبومش یکی دوتا عکس دسته جمعی بود... یک خانمی بود که عین این مومیایی ها بود که دیگه چیزی ازشون باقی نمونده... اینقدر هم دور چشمهاش رو سیاه کرده بود که آدم یاد شیطان میافتاد.... من هم نتونستم جلوی خودم رو بگیم... گفتم: وای شیده جون این کیه...
شیده: خاله فروزنده مه....
من: آها...![]()
![]()
شنبه چهاردهم بهمن 1385
دو سال پیش که علی (پسر خواهرم) تازه مدرسه می رفت و کلاس اول بود، به قول خودش دیگه داشت سواد یاد می گرفت
یک روز جمعه آمده بودند خونه ما... از اونجایی که خیلی شیطونه و همه رو کلافه کرده بود آیلار بهش گفت: علی جون بیا بریم با هم بازی کنیم (آیلار ارتباط خیلی خوبی با بچه ها داره) خلاصه بردش توی اتاق و شروع کرد باهاش بازی کردن... بعد از نیم ساعت دیدیم آیلار یک تیکه کاغذ دستشه و داره غش غش میخنده اومد پیش ما... گفت بچه ها مثلا علی دکتر بود و برای من نسخه نوشته بیایید بخونید.
دیدیم روی یک تیکه کاغذ با خط کج و معوج نوشته:
- این مریض حالش بد است... (با غلطهای املایی فراوان) باید بستنی شود (یعنی بستری) هر روز توی گوشش قطره بریزید... به سرش پماد بمالید (فکرشو بکنید ... شاید فکر کرده بود آیلار کچلی گرفته
) ...
خلاصه ما ۴ تا (خواهرها) کلی داشتیم می خندیدیم که دیدیم علی آمد و گفت: خاله ... خاله اون نسخه رو بده یه چیزی یادم رفته... آیلار هم نسخه رو داد بهش... دیدیم رفت یک گوشه و چیزی نوشت و آورد... فکر می کنید چی نوشته بود؟؟؟ (البته با عرض پوزش از حضور دوستان گرامی) نوشته بود قرص کون ... دورش هم یک خط کشیده بود که حتما فراموش نشه ![]()
![]()
شنبه هفتم بهمن 1385
دوشنبه دوم بهمن 1385
یک همسایه داریم که خانم مسنیه و آذری هم هست... خیلی خانم شیک پوش و خانمیه حدودا ۷۵ سالشه و ۳۵ سال مدیر مدرسه بوده. این خانم محترم که اسمشون خانم فرزاد هست روزهای تاسوعا و عاشورا یک روز آش میپزه یک روز شله زرد...
آشش هم یک آش خاصیه یعنی من هیچ جای دیگه نخوردم پر از نخود و لوبیا و هویج و کلم و... ![]()
فکر کنم این خانم علاقه خاصی به هویج داره چون موهاش و ابروهاش هم رنگ هویج رنگ میکنه... این آش اصلا قابل خوردن نیست... فکرشو بکنید هر قاشق آش برابر ۵ عدد نخود + ۳ لوبیا + مقدار متنابهی هویج + کلم ... خوب ...![]()
![]()
شله زردش هم (خدا قبول کنه) یک آب زرد که ۳ تا برنج شناور توشه (به خدا اصلا قصد مسخره کردن ندارم باور کنید) . سال قبل که شله زرد آورد ما مهمون داشتیم سارا رفت که درو باز کنه... خانم فرزاد هم دید که ما مهمون داریم بنده خدا اصرار که دوتا ظرف بردار... سارا هم گفت نه خانم فرزاد همین یکی بسه اون بنده خدا هم اصرار اصرار که نه باید ۲ تا برداری... خلاصه سارا با ۲ تا ظرف شله زرد برگشت ... پسر خواهرم علی داشت نقاشی می کشید تا سارا رو دید گفت آخ جون شله زرد ... گفتم خاله بهتره نخوری... گفت نه خاله من عاشق شله زردم گفتم آخه این... علی دیگه منتظر نشد من حرفم تموم بشه با سارا رفت توی آشپزخونه و قاشق برداشت و یک قاشق خورد... بنده خدا بچه... گفت وااااااااااای خاله چقدر این بدمزه است... سارا هم غرغر کنان گفت اه... این شله زرد خانم فرزاد هم فقط سطل آشغال خونه رو پر می کنه...
الغرض...
دیروز دوستم پروشات زنگ زد و من رو برای روز تاسوعا دعوت کرد خونه شون من هم دیشب به سارا گفتم:
- سارا تو میای خونه پروشات؟ روز تاسوعا...
سارا: من روز تاسوعا و عاشورا از خونه بیرون نمیام...
من: چرا؟ میخوای استراحت کنی؟
سارا: نه ... من منتظر آش و شله زرد خانم فرزادم ![]()
![]()
