تبليغاتX
باور کن رفتنم را

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386

دوست عزیزم پاپتی منو به بازی بهترین ها و بدترین ها دعوت کرده...

۱- بهترین لحظه عمر: نمی دونم والله شاید هنوز بهترین لحظه زندگیم اتفاق نیافتاده باشه ولی یادمه اولین تابلوی نقاشیم رو که کشیدم خیلی خوشحال شدم

۲- بدترین لحظه عمر: لحظه ای که بابا رو روی برانکارد دیدم که داشتند می بردنش بیمارستان

۳- بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته:  اینکه از همه نظر به آرامش برسم و هیچ دغدغه ای نداشته باشم

۴- بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته: جدایی از عزیزانم بدترین اتفاقه برام

۵- عزیزترین فرد زندگیم: والا نمیشه گفت فرد ... کلا خانواده ام (پدر و مادر و خواهر و برادرم) و یکی از دوستانم (اسمشو میخوای چیکار؟؟؟ فضولی؟؟؟) عزیزترین افراد زندگیم هستند

۶- منفورترین فرد زندگی: نمیتونم اسمشو بنویسم ... فیلترم می کنند و البته کسانی که توی زندگیم دخالت می کنند. کلا از کسانی که دخالت بیجا توی کارهای دیگران می کنند بدم میاد...

خوب حالا من هم دوستام رو دعوت می کنم:

حامد ، امید، زانیار، علی حیدری، فرانکلین، شری

نوشته شده توسط آلما در 9:41 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386

خدمتتون عرض کنم که روز جمعه توی حموم سر خوردم و از عقب افتادم زمین... کوفتگی شدید دارم فعلا نمیتونم خوب بشینم و مطلب بنویسم...

جمله کاملا خبری بود ... همین

نوشته شده توسط آلما در 16:29 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386

دوستان عزیزم

میخوام مطلب خیلی مهمی رو به عرض برسونم ...

اهم ... اهم... (صاف کردن گلو)

۳۴ سال پیش ساعت ۹.۲۰ شب ۲۶ اردیبهشت متولد شدم... پس تولدم مبارک

نوشته شده توسط آلما در 9:50 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386

چند روزی بود که اینترنت نداشتیم... دیروز با هزار زحمت یک اینترنت کم سرعت برامون وصل کردن و من خوشحال و خندان آمدم که وبلاگم رو ببینم که دیدم نوشت: مشترک گرامی دسترسی به این سایت مقدور نمی باشد منو میگی  گفتم یعنی چی؟ از مسئول اینترنت پرسیدم با چه اینترنتی وصل شدی؟ گفت با پارس آنلاین چون فعلا داریم روی ADSL کار میکنیم فعلا با این کار کنید....

تازه متوجه شدم که پاپتی جان با من شوخی نکرده بود ... برام آف گذاشته بود که تو چه هیزم تری به ISP ما فروختی که ما از اینجا نمی تونیم وبلاگ شما رو ببینیم...

آقای فیلترینگ عزیز چی بگم؟ بگم مرسی که ما رو آدم حساب کردید؟؟؟

نوشته شده توسط آلما در 9:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386

دیروز که میرفتم خونه، پیش خودم فکر کردم که به رفتار مردم دقیق بشم... همینطور که توی ماشین نشسته بودم توی بزرگراه به ماشینهایی که از کنارمون عبور می کردند دقیق شدم... به موارد خیلی جالبی برخوردم:

۱. یک ماشین رد شد که غیر از راننده ۳ تا آقا توش بودند هرسه با دهن باز و گردنهای یک ور افتاده خواب بودند انگاری توی ماشین امشی زده بودند و اونا پشه هایی بودند که غش کرده بودند.

۲. ماشین بعدی ماشین عروس بود که عروس و داماد هردو داشتند با موبایلهاشون حرف می زدند و عروس حتی دستش رو گرفته بود جلوی دهنش و یواشکی صحبت می کرد.

۳. ماشین بعدی آقایی بود که به جرات میتونم بگم تا آرنج انگشتشو کرده بود توی دماغش

۴. پشت یک چراغ قرمز بودیم که ماشین کناریمون یک پراید سفید بود... یک دختر خانم جوون حدود ۱۹-۲۰ ساله که صدای ضبط ماشینش هم خیلی زیاد بود و یک آهنگ دیش دان دران با صدای جیغ یکی از این خواننده های خانم گذاشته بود ... دقت کردم دیدم داره با آهنگ می خونه و به جاهای قردار که میرسید پشت فرمون قر میداد و با آهنگ شونه هاشو تکون می داد  چراغ سبز شد و ما رد شدیم و رسیدیم به چراغ قرمز دوم.... دوباره همین دختره کنار ماشینمون بود و ایندفعه علاوه بر خوندن و رقصیدن لبخند هم میزد و اشاراتی هم می کرد... دیدم پشتش یک پژو که ۲ تا پسر توشن دارن بهش علامت میدن...

یاد یکی از دوستام افتادم... چند سال پیش که تازه گواهی نامه رانندگی گرفته بود و با ماشین باباش میرفت سر کار و برمیگشت .... یک روز به من زنگ زد و گفت وای آلما نمیدونی امروز چقدر خندیدم گفتم چرا؟ گفت آخه ضبط ماشین بابا خرابه منم پشت چراغ قرمز بودم حوصله ام سر رفت و برای خودم زدم زیر آواز... دیدم ماشین بغلیه نگاه میکنه ... سرمو کردم اون طرف و به خوندن ادامه دادم...

نوشته شده توسط آلما در 8:30 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386

اون موقعها که آیلار دانشجو بود (آیلار حقوق خونده) یه همکلاسی داشت که همیشه بعد از کلاس دنبال آیلار و دوست آیلار راه می افتاد و هی میخواست اظهار فضل کنه .. آیلار هم همیشه حوصله اش از دست این پسره سر می رفته... یه دفعه دم در دانشگاه این دوتا رو گیر میاره و شروع میکنه راجع به فلسفه با اینها صحبت کردن ... یهو آیلار میبینه که یه پسری داره از دور میاد از اون تیپ جاهلیا ... شلوار پلیسه دار و دستمال یزدی و یه پیرهن پوشیده که دکمه هاش تا سینه باز و زنجیر توی دستش میچرخونه ... داره به اینا نگاه میکنه ... آیلار میگه تا رسید کنار ما ، سرشو کرد در گوش این پسره و آنچنان آروغی زد که پسره یک متر از جاش پرید... اون هم در کمال خونسردی راهشو کشید و رفت... پسره همچین مات و مبهوت موند که بحث یادش رفت... آیلار میگه حالا هرچی سعی می کردم مودب باشم و نخندم نتونستم و زدم زیر خنده.... این شد که دیگه اون پسره رفت و دیگه هرچی بحث فلسفی بود رو فراموش کرد

نوشته شده توسط آلما در 10:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

چند شب قبل آیلار اومد ایران.

اون شب که قرار بود بیاد من خیلی خیلی خسته بودم... آخه می دونید من این چند وقته که خیلی خسته و عصبی بودم دلیل خاصی داشت که نمی تونستم اینجا بنویسم چون آیلار اینجا رو میخونه... ما برای تعطیلات عید رفته بودیم شمال یعنی مامان و بابا و سارا اول رفتند من هم ۲-۳ روز بعد رفتم چون باید میامدم سر کار... بعد ۲-۳ روز تنهایی دیگه مرخصی گرفتم و رفتم شمال ... جاتون خالی چه هوایی ولی خوب من فقط تونستم یک روز و نصفی از هوا و تعطیلات لذت ببرم... روز پنج شنبه ۹ فروردین بابا ساعت ۹.۵ صبح سکته کرد... وای نمیدونید چه روز بدی بود .. چه لحظات بدی... وقتی دیدم بابا رو گذاشتند روی برانکارد و بردن ... اینقدر گریه کردم که نگو... دوباره ساعت ۳.۵ بعداز ظهر یک سکته دیگه خلاصه بد وضعی بود حالا بماند که بعد از چند روز که توی سی سی یو بودن منتقلشون کردیم تهران و باقی ماجرا....

می خواستم چیز دیگه بگم...

اون شب که می خواستیم بریم فرودگاه ... قرار بود پرواز آیلار ساعت ۱۲.۴۰ بشینه... من و مامان و مادرشوهر آیلار و خواهر شوهرشم می خواستیم بریم فرودگاه... من به مامان گفتم من یه کمی میخوابم ساعت ۱۲.۳۰ میریم فرودگاه... ساعت ۱۱.۳۰ بود که مامان بیدارم کرد و گفت بلند شو بریم اومدن دنبالمون (مادرشوهر آیلار) گفتم بابا چه خبره؟ ساعت یازده و نیمه.. از حالا بریم چیکار کنیم؟ خلاصه به زور من اینها رو تا ساعت ۱۲.۱۵ نگه داشتم و بالاخره رفتیم فرودگاه... حالا اون شب هم ۴ تا پرواز با هم نشست... اینقدر شلوغ و گرم بود که نگو... مامان و مادرشوهر آیلار هم رفته بودند چسبیده بودند به شیشه اونجایی که میشه دید که آیلار اومده یا نه  من رفتم به مامان گفتم من میرم توی محوطه میشینم دارم از گرما میمیرم ... مادرشوهر آیلار گفت آلما جون ببین اینا کین؟ توی قسمت داخلی (همون قسمت که مسافرا میان) دیدیم یه دسته ارکستر دارن وسایل میچینن گفتم هیچی بابا فهمیدن آیلار داره به خاک ایران قدم میذاره میخوان براش مارش خوشامد بزنن... خلاصه من رفتم بیرون و درست روبه روی در ورودی روی سکو نشستم... دیدم یه خانمه با چادر خیلی خیلی کهنه نشسته و داره فحش میده...

- مرتیکه سیگار فروش... دزد... تمام تراولهای منو دزدیده.... بی پدر و مادره... میدونی خانم.. این سیگار فروشه دزده... حرومزاده تمام تراولهای منو دزدیده ... مرتیکه بی هویت....

گفتم: شما انتظامات هستید؟

اون: نه بابا... من منتظرم خواهرم برام یه چمدون فرستاده منتظرم بارمو بگیرم.... ما خودمون راهی هستیم چند روز دیگه میریم آلمان... نمیشه با این لباسا بریم... آخه اینجا لباس گرونه...

من:  

فهمیدم خانمه مشکل داره... یعنی معلوم بود روانیه... خلاصه یهو چشمم افتاد به آیلار که از سالن اومده بود توی محوطه داشت دنبال ماها میگشت... رفتم جلو و بغلش کردم... گفتم مامان اینا رو دیدی؟؟ گفت نه.... تو تنها اومدی؟؟؟ گفتم نه بابا با مامان اینا اومدم... زنگ زدم به موبایل مادرشوهرش گفتم بابا بیایید بیرون آیلار اومده گفت وا.... پس چرا ما ندیدیمش...

خلاصه مامان اینا اینقدر محو گروه ارکستر شده بودن که اومدن آیلار رو ندیدند...

 

 

نوشته شده توسط آلما در 10:11 |  لینک ثابت   • 

شنبه هشتم اردیبهشت 1386

دوست خیلی خیلی عزیزم

فکر کنم شما از همه بهتر متوجه شدید که من چه مرگمه... از شما خیلی ممنونم

کلی حرف برای گفتن دارم ولی الان وقت ندارم...

یکی از دوستهام که آمریکا زندگی می کنند یه پسر ۲ ساله داره که خیلی نازه... داشته تلویزیون نگاه میکرده که عکس م.ا نژاد رو میبینه و میگه:

هی مامان ... Monkey ....

نوشته شده توسط آلما در 9:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سوم اردیبهشت 1386

هفته گذشته فیلم اخراجی ها رو دیدم... نمی دونم ده نمکی چی میخواست بگه ولی از همه اونهایی که فیلم رو دیدند و خندیدند معذرت میخوام خیلی فیلم مزخرفی بود... من اصلا طرفدار جنگ نیستم و فکر هم نمی کنم که جنگ خنده دار باشه ولی فکر می کنم این آقا توی این فیلم میخواست بگه که هرکسی که رفته جبهه یه موردی داشته ... نمی دونم ولی من به تمام کسانی که رفتند جبهه و از این آب و خاک دفاع کردند احترام میذارم...

این روزها نمی دونم چه بلایی سرم اومده.... یه اتفاق ساده و پیش پا افتاده باعث سرازیر شدن اشکهام میشه.... خیلی خسته ام... شما میدونید من چه مرگمه؟

نوشته شده توسط آلما در 8:31 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!