تبليغاتX
باور کن رفتنم را

سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386

دیروز که زلزله اومد (دفعه اول) من و سارا و مامان توی اتاق من نشسته بودیم ... من روی زمین، سارا روی تخت و مامان روی صندلی ... یهو سارا گفت ای وای زلزله ... من زدم زیر خنده و گفتم برو بابا بعد اداش رو در آوردم و گفتم وااااااااااااااااای زلزله... تا اینو گفتم دیدم نه واقعا زلزله اومد چون مامان هم متوجه شد ... بعد صدای بابا از توی هال اومد که مامان رو صدا زد (توجه داشته باشید که فقط مامان رو صدا زد) که زلزله اومده...

بعدش هم سارا من و مامان رو به یه چیزی متهم کرد که اصلا درست نیست بگم چیه

نوشته شده توسط آلما در 15:28 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم خرداد 1386

حق با دوستانه... من قبلا خیلی شادتر بودم ولی حالا نمیدونم چه اتفاقی افتاده... از چیزی لذت نمی برم... شاید خیلی خسته ام .... احتمالا به یک مسافرت نیاز دارم... بگذریم....

چند روز پیش دختر دوستم که ۴ سالشه رو  به باباش انگشتشو نشونه گرفته  که:

- خدا شاهده... خدا شاهده اگه این دفعه سیگار بکشی....

باباش حرفشو قطع کرده و گفته: خوب... چی کار می کنی؟

- میبرمت توی اتاقت درو هم قفل می کنم... دیگه هم بهت اجازه نمیدم منو ببری پارک...

نوشته شده توسط آلما در 8:28 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386

ما ایرانیها عجب ملت توانمندی هستیم....

دیروز توی ترافیک در حال حرکت نیایش، یک خانمه هم داشت یک دستی رانندگی می کرد... هم سر بچه اش داد میزد... هم با موبایلش sms می فرستاد...

ـــــــ

راستی چی شده؟ تعداد بازدید کننده ها هر روز حداقل ۴۰-۵۰ نفره ولی کامنت ۳ تا... معلومه که خیلی بد می نویسم

نوشته شده توسط آلما در 7:6 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم خرداد 1386

چند شب پیش من و سارا داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم و گوجه سبز می خوردیم... تلویزیون یک صحنه از مجلس رو نشون داد... یهو سارا گفت:

- آلما... دیدی اون روز مجلس ترکیه رو نشون میداد؟؟؟ نماینده ها همچین همدیگه رو کتک میزدن داشتند همدیگه رو می کشتن... خیلی بی ادبانه همدیگه رو میزدند...

من: خوب کتک کاری همینه دیگه یعنی چی بی ادبانه میزدند؟؟؟

سارا: خوب می تونستند یه کمی محترمانه تر کتک کاری کنن...

من:  ببخشید کتک کاری محترمانه دیگه چه صیغه ای؟؟؟ مثلا باید به هم پشت دستی میزدند یا مثلا یواش در باسن هم میزدند... فکرشو بکن... یه نماینده بزنه پشت دست نماینده دیگه بهش هم بگه پسر بد...

نوشته شده توسط آلما در 9:30 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم خرداد 1386

میخواستم بعد از این همه مدت یک مطلب شاد بنویسم ولی نشد... دیروز که خبر رو توی روزنامه خوندم  روزنامه رو مچاله کردم و انداختمش توی سطل آشغال... خجالت آوره... مسئولان ما به جای حل مسائل اساسی میان چه راهکارهایی ارائه میدن... به جای حل مشکل بیکاری... مسکن... ازدواج... تحصیل... و هزار جور مشکل دیگه میان میگن حالا که نمی تونید ازدواج کنید خوب ازدواج موقت کنید... این یعنی اشاعه فساد... بی بند و باری... عدم تعهد... یعنی چی؟ اینا ملت ایران رو خر فرض کردن... خوب آقا بیایید در همون شهرنویی که خودتون بستید دوباره بازش کنید... شما که میایید دختر و پسرها رو توی خیابون میگیرید دیگه چه مرگتونه؟؟؟ براتون سخته که دختر و پسرا با هم دوست باشند؟ خوب بالاخره قسم روباه رو باور کنیم یا دم خروس رو؟؟؟

ازدواج موقت.... خیلی مسخره است... دیگه نیاز به اجازه پدر هم نیست... واقعا تهوع آوره ... احتمالا این مقوله عین انرژی هسته ای حق مسلم ماست....

نوشته شده توسط آلما در 9:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم خرداد 1386

دیروز که یه کمی حال بابا خوب بود قرار شد بریم بیرون... طفلکی بابا از روز ۹ فروردین که حالش بد شده بود تا حالا همش مجبور بود توی خونه بشینه و کارش هم شده بود فقط مطالعه و بحث سیاسی با ما  و فوتبال نگاه کردن... تا اینکه دیروز خودش پیشنهاد داد که بریم بیرون... یعنی خیلی وقت بود دلش میخواست بریم شهرک سینمایی ... ما هم آماده شدیم و ساعت ۱۱ صبح اونجا بودیم...

نمیدونم اونجا رفتید یا نه ولی قیافه بابا وقتی که رسیدیم اونجا و رفتیم مثلا خیابون لاله زار دیدنی بود... چند باری هم چشماش پر از اشک شد... با هم رفتیم تا آخر خیابون و برگشتیم و بابا برام صحبت کرد... از سینما ایران و مغازه هایی که اونجا بود... از گراند هتل و ...

اول خیابون یک مغازه هست که هم سی دی های قدیمی میفروشند و هم میشه توش عکس های آهنگسازان قدیمی رو توش دید... با بابا رفتیم تو و چند تا سی دی قمر و بنان و آهنگهای قدیمی خریدیم ... خود آقاهه سه تار می ساخت ... فضای اونجا با موسیقی قدیمی که پخش می شد خیلی قشنگ تر بود...

کوچه ای هم هست به نام کوچه علی حاتمی که ختم میشه به کوچه پس کوچه های تهران قدیم...

از پروژه های امام علی و کوفه هم دیدن کردیم ولی قسمت اورشلیم رو نذاشتن ببینیم چون توش داشتند کار می کردند و فیلمبرداری داشتند...

فقط خیلی متاسف شدم که گراند هتل تعطیل بود... به علت تعویض مدیریت... ولی ما توی قهوه خونه سنتی کنار دستش آبگوشت خوشمزه ای خوردیم...

نکته ای که خیلی توجهم رو جلب کرد یک سری سیاهی لشکر بودند که برای فیلمبرداری آورده بودنشون اونجا... راننده آژانسی که ما رو برگردوند خونه می گفت این بنده های خدا از صبح اینجا توی آفتاب هستند تا شب... فقط یک وعده بهشون ساندویچ میدن ... باورتون نمیشه اگر مزد یک روزشون رو بگم... روزی ۲ الی ۳ هزارتومان... واقعا متاسف شدم...

نوشته شده توسط آلما در 8:22 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم خرداد 1386

به این مکالمه دقت کنید  بین آیلار و دختر دوستم. دختر دوستم ۵ سالشه :

آیلار: وای چه دختر خوشگلی چه خانمی...ببینم کلاس چندمی؟؟؟

دختر کوچولو: کلاس ژیمناستیک...

آیلار:

نوشته شده توسط آلما در 9:25 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me! <