تبليغاتX
باور کن رفتنم را

سه شنبه سی ام مرداد 1386

چند وقتیه که سارا از محل کار قبلیش اومده بیرون و داره دنبال کار میگرده. ۲-۳ روز پیش رفته بود یک شرکت که فرم پر کنه ... تو رو خدا سئوالها ملاحظه کنید و جوابهایی که سارا داده... البته سئوالها خیلی زیاد بوده اون طوری که سارا میگه ۶ صفحه سئوال بوده که فقط صفحه اولش در مورد اینکه رشته تحصیلیتون چی بوده و چه کارهایی بلدید و ... بوده بقیه یه مشت چرت و پرت...

- شغل مورد علاقه شما چیست؟   نوشتن

- رنگهای مورد علاقه خود را به ترتیب بنویسید: خاکستری - سیاه - سفید - سبز - زرد - آبی - قرمز

سبز - آبی - قرمز - سفید - زرد - خاکستری - سیاه

- ورزش مورد علاقه شما چیست؟ شنا - دوچرخه سواری - هندبال -  پاتیناژ - رقص

-( سارا دیگه عصبانی شده بود و زد به رگ مسخره بازی و جوابهای نامربوط دادن) 

- آیا با همسر خود مشکل دارید؟ مجرد هستم ... هنوز نمیدونم با همسرم مشکل خواهم داشت یا خیر

- معیارتان برای انتخاب همسر چیست؟ خانواده خوب - خوشتیپ باشه - پولدار باشه

- چه چیزی شما را عصبانی می کند؟ سئوالات نامربوط

- وقتی عصبانی می شوید چه می کنید؟ لبخند می زنم و فرم پر می کنم

 بهش گفتم مطمئنی که شرکت فن آوری اطلاعات بوده؟؟؟ شرکت همسریابی نبوده؟

گفت آره بابا... ولی آلما فکر کنم حتما منو بخوان... لااقل برای یک ساعت ... حتما میخوان ببینن کسی که اینطور فرم پر کرده کیه

نوشته شده توسط آلما در 8:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386

توی شرکت ما مقنعه اجباریه... یعنی به حجاب خیلی اهمیت میدن... مانتو بلند و گشاد ... شلوار حتما باید بلند باشه... موها نباید پیدا باشه....

خلاصه...

چند روز پیش با دوتا از همکارام رفتیم آرایشگاه... یعنی از قبل وقت گرفته بودیم که اونا برن مش کنن... دم در آرایشگاه هرچی در زدیم در رو باز نکردن... حتی دیدم که از چشمی نگاه کردن ولی در رو باز نکردن... دوباره زنگ زدم... خانمه یک کوچولو در رو باز کرد و خم شد و بیرون رو نگاه کرد و گفت:

- (با ترس) بفرمایید؟ ... شما؟؟؟؟

من: خانوم ما وقت داشتیم.... به خدا ما از اماکن نیومدیم از سر کار داریم میاییم...

طفلکی ها از چشمی نگاه کرده بودند دیدن ۳ تا خانم با مقنعه سر تا پا مشکی کلی ترسیده بودن

نوشته شده توسط آلما در 9:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386

من یک عمه دارم که کوچکترین خواهر پدرمه و ازدواج نکرده الان ۴۶ سالشه...

حدود ۷-۸ سال پیش یک روز که عمه خونه ما بود یکی از دوستای مامانم اومد خونه ما... بعد از ۲-۳ روز زنگ زد به مامان که بله.... از عمه خانم ما برای برادرشوهرش خواستگاری کنه... به مامان گفت که اگه اجازه بدید عمه من و برادر شوهر خانم همدیگه رو ببینند و باقی قضایا... مامان هم چند تا سئوال ازش پرسید و متوجه شدیم که آقا قبلا ازدواج کرده و از خانمش جدا شده... ریاضی خونده و الان هم (اون موقع ۴۸ سالش بود) بازنشست شده و از این صحبتها...

مامان هم بعد از مشورت با بابا و عمه، قرار گذاشتند که یک روز عصر اونا بیان خونه ما ...

جای همه تون خالی  ... اصلا یادم نیست اون روز چرا من خونه بودم... چون یادمه که روز تعطیل نبود و آیلار و سارا دانشگاه بودند... یادمه فصل طالبی بود از اون طالبی ها که رنگش نارنجیه  ...هوا گرم بود و مامان آب طالبی درست کرده بود و خلاصه میوه و شیرینی چیدیم ... قرار شد من پذیرایی کنم... موقعی که خواستم چایی دم کنم دیدم ای دل غافل ... شیر کتری گرفته و هر کاری می کنم آب از شیر نمیاد ... گفتم وای مامان چیکار کنیم؟؟؟ مامان هم هاج و واج مونده بود که چیکار میتونه بکنه... گفتم مامان نگران نباش با ملاقه آب از توی کتری برمیدارم...

همون موقع بود که صدای زنگ اومد... رفتم در رو باز کردم... اول دوست مامان با شوهرش و خواهر شوهرش رو دیدم ... خوب خیلی عادی سلام و احوالپرسی کردم... یهو چشمم به جمال آقا داماد روشن شد... وای ... جای همه خالی  ... یک آقای قد بلند و لاغر ... کچل... توی یک کت شلوار نارنجی (باور کنید میگم نارنجی واقعا نارنجی بود) پیراهن سبز ... جوراب سبز ... فکر کنم ست کردن لباسش رو از درخت پرتقال الهام گرفته بود.... من دیگه طاقت نیاوردم رفتم توی آشپزخونه... نیشم هم تا بناگوش باز بود... مامانم اومد توی آشپزخونه گفت:

- آلما... اگر بخوای مسخره بازی دربیاری...

حرفش رو قطع کردم: مامان تو از کجا میدونستی آقاهه کت شلوار نارنجی میپوشه که طالبی این رنگی خریدی؟؟؟

خلاصه جای همه تون خالی من که نمی تونستم نیشم رو ببندم... آقاهه هم یه جور خاصی بود... مدام دستهاش رو میذاشت روی سینه و رو به بابا می گفت "استدعا دارم"  

بعد از یک مقداری صحبت، خانم دوستمون به مامان گفت اجازه هست خانم  و آقا با هم چند کلمه صحبت کنند ؟؟؟ همین جا؟؟؟ مامان هم گفتند که اشکالی نداره...

فقط میدونید اشکال کار کجا بود؟؟؟ آقاهه خیلی چایی میخورد و عمه خانم هم صاف اومد نشست پشت میز ناهارخوری که روبه روی اوپن آشپزخونه بود ... من بیچاره هم هی باید با ملاقه آب جوش می ریختم توی استکان چایی و باید یواشکی این کار رو انجام می دادم...

خلاصه... حرفها تموم شد و اونا رفتند... به عمه گفتم نظرت چیه؟؟؟ عمه گفت نه ... گفتم بابا چه عیبی داره؟ خیلی مودبه... ندیدی چقدر به بابا احترام میذاشت؟؟؟ هی میگفت استدعا دارم؟؟؟  عمه یک چشم غره به من رفت... گفتم آها ... از لباسش خوشت نیومد؟؟؟ خوب بابا من خودم قول میدم یک دست کت و شلوار براش بخرم....

ولی خدایی شد شانش آوردیم که آیلار و سارا اون روز خونه نبودند

 

نوشته شده توسط آلما در 8:17 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم مرداد 1386

به شیوه خانم حنا:

۱. دیشب که داشتم میرفتم خونه یک راننده آژانس گیرم افتاد که با خودش زیرلب حرف میزد... فکر کنم برادرزاده آقای شریفی بود.

۲. پریروز یک چیزی شنیدم که دارم دیوونه میشم... چرا بعضی ها که بهشون خوبی میکنیم با بدی جواب میدن؟

۳. یک جمله یه جایی خوندم که خیلی جالب بود... البته آقایون شاید بدشون بیاد نمیدونم: "زنان جنبه های ساده زندگی را می پسندند: مثلا مردها را"

۴. نمیدونم چرا تازگیها هرکدوم از دوستام که زنگ میزنن فقط میخوان ناله کنن و بگن مریضن ... یا زندگی خیلی بده... یا.... چرا؟

۵. دیروز داشتم ایمیل هام رو چک می کردم که همون لحظه یک ایمیل از آیلار (خواهرم) رسید که معلوم بود خیلی با عجله نوشته با این مضمون: سلام خوبی خدا کنه این ایمیل رو زود زود ببینی به مامان بگو من تلفنم رو بردم شرکت به من زنگ بزنه... .. خوب من هم همون لحظه به مامان زنگ زدم... بعد از ۲۰ دقیقه دیدم یک ایمیل دیگه زده که: سلام، عزیزم تو با این سرعت انتقال اطلاعات چرا خبرنگار نشدی

۶. کسی میدونه چرا دوستای وبلاگ نویسمون اینقدر تنبل شدن و مطلب نمی نویسن؟؟؟؟

۷. دارم کم میارم...

۸. اون روز خانم مدیرم به من گفت ببخشید حوزه همون حوضه؟ گفتم نه حوزه یعنی محل ... جا ... گفت ا.. من فکر کردم یک حوض که آخوندها دورش میشینن درس میخونن...

۹. فیلم کافه ستاره رو بالاخره دیدم ... خیلی بدم نیومد... از قسمت ملوک خوشم اومد... بازی رویا تیموریان خیلی قشنگ بود... تازه آخرشم متوجه شدم که اون پسره که تومبا (درست نوشتم؟؟؟) میزنه همونیه که توی عروسی آیلار میزد (قابل توجه خواهر گرامی)

۱۰. یک اس ام اس با مزده (برای به دست آوردن دل آقایون پیرو نوشته شماره ۳): تا حالا فکر کردین اگر خدا به حضرت ابراهیم امر می کرد که به جای پسرش زنشو قربونی کنه، این مراسم هر سال با چه شکوهی تکرار می شد؟

۱۱. ۱ عروسی و ۱ نامزدی دعوتم ولی نمی دونم چی باید بپوشم ... به قول سارا (ادای آناهیتا نعمتی توی یکی از سریال ها رو در میاره) مامان من چی بپوشم؟؟؟؟

۱۲. من تصمیم گرفتم دیگه روزنامه نخونم چون واقعا عصبی میشم...

۱۳. کسی از حامدخبری نداره؟؟؟؟ آقا کجایی؟ نکنه توی بزرگراههای پاریس گم شدید؟

 

نوشته شده توسط آلما در 8:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم مرداد 1386

۲ تا فیلم خیلی خوب دیدم. "بابل" و "فریدا". از هردوش خوشم اومد. مخصوصا فریدا که زندگی یک نقاش رو نشون میده. خیلی فیلم تاثیرگذاریه من که خیلی خوشم اومد.

این اواخر دیگه داشتم از بی کتابی میمردم.. نشستم دوباره رمان "بادبادک باز" رو خوندم و دوباره ناراحت "حسن" شدم و توی دلم به "امیر" فحش دادم. تا اینکه یک کتاب خیلی خوب بهم معرفی شد. "یک دختر ایرانی در پاریس" نوشته شمسی عصار یا همون خانم شوشا گاپی (فکر کنم) ... خاطرات یک دختره که تو سن ۱۷ سالگی میره پاریس البته فکر کنید حدود ۷۰ سال پیش. خیلی جالبه اگه تونستید حتما بخونید. نمیخوام بیشتر توضیح بده چون خودم هم دوست ندارم کسی کتابی رو که میخوام بخونم برام تعریف کنه....

 

 

نوشته شده توسط آلما در 14:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم مرداد 1386

چند وقتی بود که خیلی خسته بودم. همش خوابم میامد... احساس می کردم که به یک استراحت درست و حسابی نیاز دارم... این بود که تصمیم گرفتم برم مسافرت...

جای همه دوستان خالی  ... با مامان دوتایی رفتیم جواهرده... از قبلش رزرو کرده بودم.. همون هتلی که یک خانم ۷۵ ساله اونجا رو درست کرده... به همتون توصیه می کنم حتما برید جواهر ده رو ببینید ... واقعا اسمش برازنده است... خیلی جای قشنگیه... یهو آفتاب میشه... بعد از ۵ دقیقه مه میاد جوری که نمیتونید جایی رو ببینید ... بعد بارون میاد... خلاصه خیلی خیلی زیباست...

من هم کلی عکس انداختم ولی بلد نیستم بذارم اینجا که ببینید...

اونجایی که رفتیم همونطور که گفتم یک خانم ۷۵ ساله مدیرشه... واقعا خانم لایق و مدیریه... اینقدر اونجا رو قشنگ درست کرده که نگو... فکر همه چیز رو برای رفاه مهموناش کرده... خیلی هم خانم خوش صحبت و دلنشینیه من که خیلی لذت بردم از مصاحبتش... حتا یک شب من و مامان رو دعوت کرد خونه خودش و فیلم افتتاحیه اونجا رو برامون گذاشت...

امیدوارم همه تون برید اونجا و لذت ببرید

پی نوشت (بعد از ۱ روز):

دیدم بهتره برای کسانی که میخوان برن اونجا اینا رو بنویسم:

برای رفتن به جواهرده اول باید برید رامسر اونجا بپرسید ایستگاه جواهرده کجاست نشونتون میدن... از رامسر تا جواهرده 35 دقیقه راهه که یه سری سواری ها می برن با قیمت نفری 1000 تومن . اگر خواستید برید هتل جواهرده ، باید از قبل جا رزرو کنید.... 01925332031 این هم شماره شه. سوئیت های 2 نفره و 3 نفره شبی 40.000 تومن و سوئیت های 6 نفره شبی 65.000 تومن. خیلی هم شیک و تر و تمیزه همه چیز هم داره ...

نوشته شده توسط آلما در 8:48 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم مرداد 1386

دوستان عزیزم سلام

خوبید؟

من رفته بودم مسافرت... الان فرصتش نیست که براتون تعریف کنم...

راستی ... فردا وبلاگم یک ساله میشه

نوشته شده توسط آلما در 11:45 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me! <