تبليغاتX
باور کن رفتنم را

شنبه سی و یکم شهریور 1386

خیلی خنده داره... شاید هم گریه دار باشه... فکرشو بکنید ... صبح ساعت ۵.۳۰ ساعتم زنگ میزنه بیدار میشم و خاموشش میکنم ... یک ربع میخوابم ... دوباره بیدار میشم... کارامو میکنم و از خونه میام بیرون ... حدود ساعت ۶.۲۵ تا برسم شرکت میشه ۷.۲۰ (حدودا) بعد اینجا هستم تا ساعت ۴.۳۰ یا بیشتر ... بعد میرم خونه... یه کمی با سارا و بابا و مامان حرف میزنم... اگه وقت باشه و مهمون نداشته باشیم کمی کتاب میخونم و میخوابم... دوباره روز از نو روزی از نو...

احساس میکنم روزها رو دارم از دست میدم... یادش بخیر... یادمه روزهایی که عصر از کار میامدم بیرون تازه میرفتم آتلیه و نقاشی می کشیدم... یا می رفتم با دوستام بیرون... یا می رفتم خرید و کتاب جدید  می خریدم...

یعنی پیر شدم؟؟؟

نوشته شده توسط آلما در 9:34 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

هشت تایی

 

۱. امروز روز بزرگداشت استاد شهریاره، روز شعر و ادب فارسی. من خیلی شعرهاشو دوست دارم مخصوصا حیدر بابا... ولی نمیدونم چرا روز شعر و ادب فارسی رو روز بزرگداشت استاد شهریار گذاشتن... عجیب نیست؟

۲. این روزها شرکت یه جوریه... انگاری گرد مرگ پاشیدن توش... هیچ کس کار نمیکنه... همه چرت میزنن... یکی از همکارها که توی اتاقش همش خوبه و این یکی همکارمون ازش تند و تند عکس میندازه... یک عکسی انداخته بود که انگاری طرف توی سردخونه است.

۳. من تاحالا نمی دونستم که اگر نیم ساعت تاخیر داشته باشم (توی شرکت) ۱ ساعت از اضافه کاریم کم میشه

۴. یک تابلو شروع کردم (خیلی وقت پیش) ولی تمومش نکردم شما میدونید چرا؟

۵. راستی مرسی از کسانی که برای داستان سارا (پست قبل) نظر دادند ... وقتی بهش گفتم خیلی خوشحال شد و به من گفت که مراتب تشکر را به شما ابلاغ نمایم

۶. دلم یک مسافرت خیلی خوب میخواد... میدونید چطور شد که به فکر مسافرت افتادم؟ وقتی که توی یک مغازه چمدونهای خیلی شیک دیدم

۷. دیروز یک ایمیل دریافت کردم... راستش هم خیلی متاثر شدم هم اینکه خوشحال شدم از اینکه هنوز عشق واقعی وجود داره... ماجرای تصادف یک مرد که تمام صورتش از بین رفته یعنی یک چشمش و دماغ و دهنش ... باورتون میشه که یک چشمش با دماغش یکی شده؟ و زنش عاشقانه دوستش داره.... واقعا احسنت به این خانم ...

۸. زیاده عرضی نیست

نوشته شده توسط آلما در 14:52 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

سارا، خواهرم، ادبیات نمایشی خونده و دستی بر قلم داره... داستانهای خوبی مینویسه... پایان نامه اش هم شخصیت شناسی آثار ایبسن بوده... یادمه روز دفاعیه، استادش گفت موقعی که این دانشجو اومد پیش من و موضوع پایان نامه اش رو اعلام کرد، فکر کردم از زیر یک داربست رد شده و یک آجر خورده توی سرش... بگذریم... من داستانهاش رو دوست دارم حالا هم می خوام یکی از داستانهاش رو براتون اینجا بنویسم تا موقعی که خودش تشویق بشه و وبلاگ بنویسه....

یک روز با کالباس مارتادلا

هیچ وقت یادم نمیره روزهایی رو که توی دانشکده با بچه ها توی حیاط وول می زدیم و از آوانگارد و ابزورد و این چیزها صحبت می کردیم و از همه بدتر وقتی با قار و قور شکم و نبود بن غذا که به همبستگی برادران محترم شهرستانی برای شام شب به یغما برده می شد مواجه می شدیم، تن به خوردن کالباسهایی می دادیم که صد رحمت به کالباس مارتادلا. معمولا هم همگی بعد از خوردن این آشغالها به شدت دل درد می گرفتیم ولی روحیه پوست کلفتی در ما بسیار بالا بود. البته بعد از دانشکده این روحیه یواش یواش تضعیف شد و درمورد شخص بنده دوباره با دوست شدن با یک پسر پیزوری بی پول دومرتبه قوت گرفت و هر بار که با هم بیرون می رفتیم این روحیه به همراه روحیه از خود گذشتگی و چیز مزخرفی به نام عشق که اون روزها هنوز از مد نیافتاده بود توام می شد و من با لبخندی عاشقانه می گفتم: عزیزم مهم اینه که با هم هستیم! بعدها این مسئله برای ما یه سوژه میشه برای خنده!!!!

البته بماند که نه تنها سوژه ای برای خنده نشد بلکه طی سلسله اتفاقاتی که افتاد شد سوژه ای برای گریه، دلیلش هم کاملا مشخصه چون به هم نرسیدیم ... این بار به خودم گفتم که احمق جون این پسرها که هیچ کدوم نمیان تریپ عشق و عاشقی بذارن فقط اداشو درمی آرن پس چرا برم با یه بی پول بدبخت مفلوک دوست بشم؟ میرم سراغ کسی که لااقل با پای پیاده منو جایی نبره و از همه مهمتر آشغال به خوردم نده که زخم معده ام رو نه گردن کالباس مارتادلا بلکه به گردن افسردگی شیدایی بندازم.

القصه... با اولین ترمز ماشین مدل بالایی که ظاهرا دنبال آدرس می گشت تبر به گردن عشق و عاشقی زدیم و کالباس مارتادلا رو با تمام خاطره هاش فراموش کردیم ولی این یکی عمرش به دنیا نبود و تا خواست ما رو دعوت به یک چنجه پدر مادردار بکنه به ماموریت شهرستان برخورد و خدا میدونه که اونجا گیر کدوم یکی از مارتادلاخورده های دانشکده افتاد که دیگه سراغی از ما نگرفت که نگرفت. هرچی بود که فرک بکنم یارو آمپر مارتادلاش بالا بوده که این جور مال مردم رو به یغما برد. تا این که در یک مهمانی دوستانه متوجه نگاههای مشکوکی شدم ولی به روی خودم نیاوردم چون احساس کردم یارو مارتادلاییه ولی یارو پس از پیغامهای بسیار موفق به دیدار بنده شد که دیدم نه... گویا میشه به عنوان کباب سلطانی بهش نگاه کرد. خلاصه جلسه اول به دیدار الکی گذشت... البته نه فکر کنین بنده آدم شکمویی هستم.. ابدا... ولی تا هوا و غذا نباشه عشق و زندگی و لباس و حتی عاشقی از یادم آدم میره! بنابرانی انسان در درجه اول باید زنده بمونه تا بقیه حوایش کار کنه عشق همه اش شعاره ... تو میتونی به یه مورچه هم عشق بورزی ولی اگه گشنه باشی و نتونی درست راه بری ممکنه مورچه رو زیر پات له کنی! به همین سادگی! تازه بعد از خوردن غذا یادت میافته که ای وای چه کردی.....

بله عزیزان... در جلسه دوم به علت ریزش شدید بارانهای تابستانی مجبور شدیم در ماشین بمانیم و صحبت در مورد انقلاب صنعتی و رویکردهای آن کنیم ... جلسه سوم دیگه دلم نمیخواست حرف بزنم فقط گهگاه لبخند می زدیم که البته در جلسه چهارم متوجه شدم این لبخندها معمولی نبوده چون در جلسه پنجم صحبت در مورد مسائل جذابتری بود و من که این همه در مورد انقلاب صنعتی و اقتصاد بیمار و غیره و ذالک داد سخن داده بودم این بار فقط گوش می دادم و نمی تونستم حتی برای اظهار نظر سرمو بلند کنم... فکر کنم فهمید که من یه یابوی مارتادلا خورم و از عشق فیزیکی هیچی حالیم نیست چون عمیقا برام اظهار تاسف کرد و گفت نمیدونه چرا دخترها اینقدر املن!!! دردسرتون ندم که بعد از اون هر بار که بعد از اصرارهای من می اومد که بریم بیرون اخمهاش تو هم بود و هیچ حرفی هم نمیزد تا این که یک بار دم یه بقالی ایستاد و من خوشحال از اینکه بالاخره میخواد منو نه به یه ساندویچ مارتادلا بلکه به یه بستنی پاستوریزه دعوت کنه! ای ای ای ای ای دل بینوا چه کنم باهات بیچاره این دل چقدر باید صبوری کنه آخه تا کی؟! تا کی ما باید منتظر بمونیم این جنس اولی ها بفهمن؟! تا کی؟!گفتم کاچی به از هیچی بذار یه بار اون واسه ام بستنی بخره من یه بار بهش شام میدم!

ماشین بعد از کش و قوس ایستاد و اون بهم گفت: برو یه بسته آدامس بخر من حال ندارم پیاده شم!!!!!!!!!!!

توجه داشته باشید که من نه به خاطر فرمانبر بودنم بلکه شخصیتا این طوریم که اگه شوک بهم وارد بشه نمی فهمم چکار می کنم اول اخم کردم ولی نمی دونم چی شد بهش گفتم ریلکس سبز می خوردی! گفت آره خوبه! و من دقایقی بعد با یه بسته آدامس ریلکس سبز جلو نشسته بودم. ولی قصه به همین جا ختم نشد نه... البته فکر نکنید بهش شام دادم نه!! ولی بعد از چند روز حرف احمقانه ای ازش شنیدم... بگم؟ نه نمیگم. این شد که پیش خودم گفتم مارتادلا خیلی دوستت دارم... قدرتو نندونستم منو ببخش ... و یکی از آهنگهای لس آنجلسی با همین عنوان رو گوش دادم و اشک ریختم!!!! باشه میگم ... گفت: میتونی یه دختر خوب بهم معرفی کنی؟ آه مارتادلا معده ام درد می کنه... دوستت دارم مارتادلای عزیز ... هر روز روز توست....

نوشته شده توسط آلما در 9:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم شهریور 1386

پارسال خانم مدیرم (میدونید که خوب بلد نیست فارسی صحبت کنه) توی یک جلسه خیلی مهم داشته صحبت می کرده ، در مورد یکی از مدیر عاملان شرکت های دیگه صحبت می کرد و از دستش خیلی عصبانی بود... طبق معمول هم فامیلی طرف یادش رفته بود ...

خانم دکتر: این آقای.... چیز.... برای چی این کارو کرده.... به چه جرئتی... آقای چیز...

یکی از مدیران به دادش میرسه و وسط حرفای خانم دکتر فامیلی طرف رو میگه: متشکره...

خانم دکتر هم عصبانی میشه و میگه:

- به من چه که از خودش متشکره... متشکره که باشه...

 

نوشته شده توسط آلما در 8:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم شهریور 1386

سه شنبه توی شرکت برای نیمه شعبان جشن گرفته بودند... یک سخنران هم آورده بودند که برامون صحبت کنه.... آقاهه داشت درباره مهدویت و اینکه چه پیامبرانی ظهور حضرت مهدی رو نوید داده بودند صحبت می کرد... توی صحبتهاش یک جاهایی عبری صحبت می کرد... گفت:

- ابراهیم به زبان عبری می شود ابرام... موسی می شود یوشع... علی می شود ایلیا ... محمد می شود مئود مئود (به کسر م) ...

این مئود مئود رو بیش از ۱۰ -۱۲ دفعه تکرار کرد... یهو همکارم برگشت گفت: به نظرت بیگلی بیگلی چی میشه؟

نوشته شده توسط آلما در 8:45 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم شهریور 1386

عروسی هم عروسی های قدیم....

۴ شنبه شب عروسی دوست صمیمی سارا بود... من و سارا دعوت بودیم.. از همون اولش گفتم من نمیام ... ولی از دست این مامان که همش میگفت زشته... وقتی دعوت کردند باید بری...

خلاصه...  من و سارا شال و کلاه کردیم و بالاخره ساعت ۸.۳۰ رسیدیم به محل عروسی... عروسی رو کلا سپرده بودند به یک موسسه که همه کار انجام میده از قبیل فیلمبرداری و عکاسی و شام و مهماندار و ارکستر و.... خلاصه همه چیز...

خونه طوری بود که یک سالن بزرگ داشت بعد یک راهرو کوچولو ۲ متری میخورد به یک سالن کوچیکتر... وقتی ما رسیدیم دیدیم یکی دیگه از دوستای سارا که آمریکا زندگی میکنه و تازه بچه دار شده هم اومده و با مامانش اینا توی اون سالن کوچیکه نشستند ...  ما هم مجبور شدیم همونجا بشینیم... خوب طبعا مشخصه که همه چیز توی سالن بزرگه بود... درواقع همون پیست رقص... بعد از نیم ساعت اونجایی که ما نشسته بودیم تبدیل شد به خانه سالمندان  یعنی هرچه آدم مسن بود آمدند توی سالن کوچیکه نشستند... به سارا گفتم بیا... منو آوردی خونه سالمندان؟ سارا اینا هم مجبور شدن فقط همون جا جلوی ما برقصن...

نمیدونم این چه کاریه؟؟؟ به جای ارکستر، دی جی میارن... خوب مگه خودشون فلجن؟ نمیتونن سی دی بذارن؟ با اون رقص نور که هیچ کس هیچ کسو نمیبینه... بعدشم تا ساعت ۱۲ شام ندادند سارا همش می گفت وای دارم از گرسنگی میمیرم ... نکنه اصلا شام نباشه... خوب اگه نیست بریم خونه شام بخوریم... راستی آلما توی کارت نوشته بودند شام؟؟؟؟ ساعت ۱۲ بالاخره گفتند تشریف ببرید سالن پایین شام... فکرشو بکنید... با اون کفشهای پاشنه دار... حدود ۳۵ تا پله ... ۲-۳ تا خانم خوردن زمین... جای همه تون خالی شام که چه عرض کنم... غذاها همه یخ... نوشابه ها هم یخ توش آب شده بود ... بیچاره سارا که فقط یک قاشق سالاد کلم بهش رسید ...

نوشته شده توسط آلما در 7:32 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!