شنبه بیست و هشتم مهر 1386
یک دوستی داریم که سالها ایران نبوده ...این آقا حدودا همسن و سال باباست و توی هلند پست خیلی مهمی داشته ... چند سال پیش یکی از وزارتخونه ها سمیناری داشته که این دوستمون هم به عنوان یکی از مدیران دعوت داشته... توی این سمینار تعداد زیادی خارجی دعوت بودند و یکی از سخنرانان خیلی مهم سمینار انگلیسی بلد نبود... از قضا اون روز مترجمشون هم به علتی نیامده بود... این آقایان دست به دامن دوست ما شدند که آقا تو رو خدا بیا و هرچی من میگم شما ترجمه کن... خلاصه آقای سخنران شروع به سخنرانی میکنه:
سخنران: بسم الله الرحمن الرحیم... بسم رب الشهداء والصدیقین.... با درود و سلام به روان پاک شهدای انقلاب و شهدای جنگ تحمیلی ...
خلاصه ۱۰ دقیقه از این چیزا میگه و بعد مکث میکنه که این دوستمون ترجمه کنه...
دوستمون هم نه میذاره نه برمیداره میگه: HI.... ![]()
![]()
آقای سخنران از تعجب داشته شاخ درمیاورده... برمیگرده به دوستمون میگه: ببخشید آقای دکتر ... یعنی این کلمه همه اون چیزایی بود که من گفتم؟؟؟؟ دوستمون هم میگه مرد حسابی اینا که از این چیزا ندارن... آره همون معنی رو میده....
پی نوشت: راستی من روز ۵شنبه با تمام وجود حضور پاییز رو حس کردم... میدونید چطوری؟ با سارا و مامان و بابا توی محوطه ایستاده بودیم و منتظر یکی از دوستان بابا بودیم... من هم داشتم با حرارت یک چیزی رو براشون تعریف می کردم که یهو یه چیزی محکم خورد به پیشونیم... من هم ترسو... فکر کردم ملخه... گفتم وای چی بود؟ سارا گفت نترس برگ بود.... ![]()
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
دوستان عزیزم سلام
این مطلب که میخوام اینجا بذارم با ایمیل به دستم رسیده اول میخواستم لینکش رو بذارم ولی شهرزاد نیوز فیلتره ... خوب ببخشید که مطلب اینقدر طولانیه ولی ... با خوندنش احساس تاسف خیلی شدید بهم دست داد... واقعا متاسفم...
|
تن فروشی امن در سایه بسیج و مطهری | |
|
1386-07-18 |
نویسنده مونا فرامرزی - شهرزاد نیوز |
|
|
|
|
|
شهرزاد نیوز: هر شب خيابان تخت طاووس بعد از ساعت 8 شب چهره ديگري به خود مي گيرد. پياده باشي يا سواره، وقتي وارد اين خيابان ميشوي از همان ابتداي مسير متوجه تراكم ماشينهاي متنوعي ميشوي كه شتابزده براي كنار كشیدن از وسط خيابان در حال سبقت گرفتن از یکدیگر هستند. اگر براي اولين بار با اين منظره مواجه شوي و از ماهيت آن اطلاع نداشته باشي فکر می کنی به اصلاح "حلوا خيرات ميكنند" . ولي اينجا از خيرات خبري نيست. اين بازي پر پيچ و خم ماشينها تنها تلاشي است ميان مردان سواره براي خريد تن يك زن. رقابتي پر هياهو در بازار شبانه و تحت الحفظ تن فروشان زن و ترنس هايي كه خيابان مطهري يكي از پايگاههاي اصلي و شناخته شده آنهاست. اگر از نزديك شاهد صحنه باشی خواهي ديد كه در معامله غير قانوني اما علني اين بازار، فروشنده و خريدار با رضايت خيابان را ترك ميكنند. تن فروشي در اين خيابان در ازاي رقمي بين 20 تا 50 هزار تومان صورت ميگيرد. رانندگان ماشينهايي كه به سرعت مي خواهند خود را به كانون معامله نزديك كنند عموما در مسيرهاي ميدان فاطمي، فتحي شقاقي، استاد مطهري(تخت طاووس)، سهروردي و برگشت از شهيد بهشتي و مصلاي بزرگ و نيمه تمام تهران و باز خيابان مطهري در ترددند. طي دو يا سه ساعتي كه در هر كجاي اين مسير 10 كيلومتري ايستاده باشي و به دقت خيابان را در نظر بگيري تعداد زيادي خودرو را در حال چرخش به دور محيط اين مسير مستطيلي خواهي ديد. اين ماشين ها عموما تك سرنشين و يا با يك همراه هستند كه با وجود روسپیان زياد اين مسير شايد ساعتها به دنبال روسپي دلخواه خود ميگردند. بنا بر آمار رسمي پليس تهران هر روسپي حداکثر 5 دقيقه از وقت خود را در خيابان منتظر مشتري مي ماند، بنابراين سرگرداني اين ماشين ها تنها به دليل يافتن زن يا ترنسي ويژه است. تمركز و توجه اين تعداد از مردان در اين مسير (كه البته تنها محل بروز يا وجود چنين مراودات و معاملاتي در كلان شهر تهران نيست) قبل از هر چيز اين سئوال را در ذهن شكل مي دهد كه اين مردان به دنبال چه سطحي از ارضاي نيازهاي جنسي خود هستند كه با چنين ولع و حساسيتي به اين روشني وارد اين بازي به ظاهر خطرناك ميشوند. در این شرایط که همه نهادهای حکومتی مرتبط با امنیت اجتماعی و ضابطان حفظ اصول و ارزشهای اسلامی در صدد مقابله یا پیشگیری (ولو ظاهری) از بروز چنین انحرافاتی در خیابانها و اماکن عمومی هستند، این عریانی در خرید و فروش تن در خیابانهای پر تردد و اصلی بیش از هر چیز بر سازمان یافته بودن و تحت کنترل بودن فروش سکس در ایران صحه می گذارد. حامد که خود یکی از مشتریان سکس خیابانی است معتقد است: " این زنان از سوی تعدادی از بسیجی ها حمایت می شوند" او دلیل باور خود به این موضوع را شهادت بسیاری از زنان تن فروش خیابانهای اصلی و پر مشتری می داند. حامد که هفته ای دو شب را در خیابان های تخت طاووس و عباس آباد در آمد و شد می گذراند می گوید:" تقریبا همه این زنان را حداقل یک بار سوار ماشین خود کرده و با آنها درباره قیمت و کیفیت ارائه سرویس صحبت کرده ام و در نهایت با نیمی از آنها سکس داشته ام. در ارتباط زیادم با آنها بارها شنیده ام که نیمی از درآمد خود را به مردانی می دهند که تحت عنوان بسیج یا نیروی انتظامی و ... در مسیر همان خیابانها در گردش هستند و بازار این زنان را کنترل می کنند" مهدی که محل زندگی او در خیابان لارستان است و معمولا شبها در پیاده روهای خیابان تخت طاوس و ولیعصر قدم می زند در اظهار نظر مشابهی معتقد است: "گروهی از ماموران پلیس و عوامل بسیج گردانندگان اصلی روسپیگری در این مسیرها هستند". وی که از مشاهدات خود در این ارتباط استفاده می کند می گوید: "این حمایت دولتی بسیار واضح است، چرا که زنانی که تجارت سکس می کنند با ظاهری مشخص تا نیمه های شب بدون اینکه کسی مزاحمشان شود در این مسیر پرسه می زنند. کافی است مثلا کسی آنها را به زور سوار ماشین خود کند بالافاصله سر و کله یک مامور پیدا می شود و کارشان به پایگاه بسیج یا ساختمان وزرا می کشد. هر چند همه راه فرار را هم بلدند و کافی است در طول مسیر از خیر وجه المعامله بگذری و این پول را به عنوان وجه المصالحه دو دستی تقدیم پاسداران حریم ارزشهای اخلاقی کنی تا آزاد شوی" حمیدرضا دانشجو و یکی از مشتریان این زنان است. او سرکوب 30 ساله روابط جنسی را عامل اصلی گرایش مردان به این نوع نازل و بی کیفیت سکس می داند و می گوید: "همه ما عادت کردیم بدون در نظر گرفتن زشتی و زیبایی به فرمان دورنی مان که می گوید فرصت را از دست نده گوش دهیم. شاید هیجان کاذب اینکه آدم کاری خلاف قانون انجام می دهد هم بی تاثیر نباشد. در ضمن این حس که با مقداری پول می توانی هر خدمتی دریافت کنی و صاحب تن زنی شوی که حق ندارد چیزی از تو بخواهد، به نوبه خود حس جالبی است که احتمالا همه مردان از تجربه آن لذت می برند. سویه دیگر صحبتهای حمید را در گفت و گو با سامان می شنویم. او ساکن یوسف آباد است و حالا در خیابان فتحی شقاقی در جستجوی زن دلخواه خود می گردد. سامان می گوید: "با شناسایی این زنان سعی در درجه بندی همکاری آنها برای ارضای خود کرده ام و به این ترتیب با داشتن شماره تلفن های آنها بسته به قیمت یا کیفیت خدماتشان با آنها تماس می گیرم. شب هایی که وقت و حوصله دارم چرخی می زنم تا به لیست خود اضافه کنم. با تمام این وسواس ها به نظر من سکس با روسپی ها مثل خوردن یک ساندویچ است. وقتی گرسنه ای به یک تکه نان هم قناعت می کنی اما مثلا همبرگر را ترجیح می دهم. حالا وقتی خیلی گرسنه نباشم و کمی حوصله به خرج دهم زنی را می خرم و این همان مقوله ساندویچ و یک تکه نان است برای من." سامان تجربه بازداشت در همین خیابان را نیز دارد. او تعریف می کند که چگونه پس از سوار کردن یکی از زنان تن فروش توسط گشت پلیس مجبور به توقف می شود. یکی از ماموران پس از اخذ مدارک او سوار ماشین اش می شود و دستور حرکت به سمت بازداشتگاه را می دهد. اما چند خیابان آنسوتر به دستور همان مامور زن تن فروش پیاده می شود و او می ماند با یک پلیس وظیفه شناس که با پنجاه هزار تومان قصه بازداشت را فراموش می کند. دکتر پوریا که به تازگی مدرک دکتری جامعه شناسی خود را از دانشگاه تهران گرفته است پس از شنیدن بخش هایی از اظهارات مصاحبه شوندگان، مورد اخیر را به عنوان نمونه ای از سواستفاده از زنان تن فروش توسط پلیس یا نیروی های بسیج می داند و معتقد است: "دولت، پلیس و قوه قضائیه هرگز نه توان مقابله با روسپیگری را دارند و نه علاقه ای به این کار دارند. ضمن آنکه عده زیادی از به اصطلاح خودی ها در تجارت سکس مشارکت دارند. آنها وجود این تجارت را بر خلاف ادعاهای رسمی اجتناب ناپذیر می دانند و ترجیح می دهند سود آن را به دست دیگران نسپارند. عملا هیچگاه برخورد قاطعی با روسپیان نمی شود و بیشتر فشارها بر روی زنان عادی است که مثلا پوشش مورد پسند آقایان را ندارند. همین تاکید پرجنجال بر ازدواج موقت انعطاف مسئولان در مقابل سکس های خارج از خانواده و خیابانی را نشان می دهد. اینکه در ایران شبکه ای سامان یافته و منسجم قاچاق و فروش سکس وجود دارد قابل انکار نیست. اخباری که هر از چندی در رسانه ها منتشر می شود و حاکی از حراج دختران ایرانی در بازارهای عرب است دلیلی بر این مدعا است. همه ما هم می دانیم هر جا پول هنگفت باشد دست غیر خودی از آن کوتاه است. در این میان سپاه، بسیج و نیروهای امنیتی که مدعیان قدرت و مقابله با تعرض به کشور هستند، طبیعتا سهم خواهان جدی این تجارت پر سود هستند. شاید بعد از نفت و قبل از واردات و صادرات انحصاری و پولشویی، تجارت سکس پر سودترین عرصه اقتصادی است که جولانگاه خودی ها شده است." روسپیان زیر تابلو خیابان های اصلی می ایستند. آنها از تاریکی شب نمی ترسند، آنها به خشونت جاری تن داده اند، روسپیانی که زیر تابلوهای "مطهری"، "بهشتی"، "مصلا" و "فتحی شقاقی" ایستاده اند حتی اگر گرسنه باشند می دانند چشمانی، به بهای نیمی از درآمدشان، مراقب آنها هستند. زیر این تابلوها امنیت روسپیان تضمین می شود. |
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
روز ۵شنبه سارا داشت می رفت بیرون به من گفت بیرون چیزی لازم نداری؟ من هم گفتم اگه تونستی یک بسته قهوه ترک بخر... سارا هم گفت باشه ...
از اونجایی که خواهرم رو خوب می شناسم بعد از نیم ساعت بهش اس ام اس دادم که قهوه یادت نره... بعد از ۲ ساعت که برگشت خونه شروع کرد به حرف زدن که وای نمیدونی فلانی رو دیدم اینو گفت ... فلان کفش رو دیدم خیلی زشت بود... خلاصه کلی حرف زد و من گوش دادم ... آخرش گفتم: خوب اینا رو ولش کن... قهوه خریدی...
سارا: ای وای... از کنار مغازه قهوه فروشی هم رد شدما... حتی چند دقیقه وایستادم و نگاه کردم... فکر کردم که اینجا چی میخوام.... یادم نیفتاد...![]()
سه شنبه هفدهم مهر 1386
دیروز عصر رفتم یه سر به دوستم هایده بزنم (هایده حدوا ۵۴ سالشه و ازدواج نکرده) . وقتی رسیدم اونجا دیدم هایده سرشو با یه روسری محکم بسته و رنگ و روش پریده. گفتم چی شده؟ برام تعریف کرد که همسایه طبقه پایین خونش یک خانواده هستند که متاسفانه یک دختر روانی دارن. پدر خانواده تهران نیست و این دختر طفلک با نامادریش زندگی میکنه و مدام جیغ میکشه و فحش میده... هرکسی هم که توی خونه میخوابه این دختر میره بالای سرش که خفه اش کنه... اینها هم مدام این دختر رو از خونه میندازن بیرون ... این بنده خدا هم جیغ میکشه و میزنه به در و فحش و بد و بیراه میگه... هایده هم خواب بوده و با صدای جیغ و داد بیدار شده و سر درد شده...
همین طور که هایده داشت درموردش صحبت می کرد یهو آنچنان صدای جیغ وحشتناکی اومد که من فکر کردم یکی رو کشتن ... باورتون نمیشد من و هایده عین بید می لرزیدیم... صدای جیغ و گریه قطع نمیشد... هایده گفت بیا بریم ببینیم چه خبره آخه... رفتیم بیرون دیدیم همسایه ها از بقیه واحد ها هم اومدند طبقه دوم (دم خونه همون دختره) ... دختره عین ابر بهار گریه می کرد و جیغ میکشید... خیلی صحنه دلخراشی بود ... واقعا دلم برای این دختر سوخت... هایده که خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود رفت جلو به دختره گفت:
- عزیزم ... آخه چی شده؟ ... چرا گریه می کنی؟ چرا جیغ میزنی؟
دختره: (همچنان گریه می کرد و جیغ میکشید) آخه هایده جون ... تو به اینا بگو... بابا من شوهر میخوام... من شوهر میخوام... آخه به کی بگم.... تو رو خدا بیا به این فامیلمون بگو بیاد منو برای ۱پسرش بگیره.... من شوهر میخوام.....
وقتی اینو گفت دیگه قیافه هایده دیدنی بود... همه سعی می کردند به هم نگاه نکنند که خنده شون نگیره...
من هم زیر لب گفتم: کل اگر طبیب بودی.... سر خود دوا می کردی....
دوشنبه شانزدهم مهر 1386
دوستان بسیار عزیزم روز جهانی کودک بر شما مبارک باد. ![]()
شنبه چهاردهم مهر 1386
هفت تایی
۱. این روزها هم مثبتم هم منفی... هم خوشحالم هم غمگین (و صد البته مثل همیشه علتش رو نمیدونم) دچار احساسات متناقضی هستم...
۲. امروز میخواستم یکی از داستانهای سارا رو که خیلی دوستش دارم رو اینجا بنویسم ولی اینقدر طولانیه که حوصله تایپ کردنش رو ندارم... شاید بعدا نوشتم...
۳. چرا بعضی از راننده تاکسی ها اینقدر پررو هستند؟ زیر پل اکباتان (پل داخل اکباتان) یک سری تاکسی های خطی هست که میان ونک... تاکسیرانی نرخشون رو ۴۷۵ تومن اعلام کرده و چسبونده روی شیشه هر ماشین... ولی خوب اونا که ۲۵ تومنی ندارند... چند روز پیش سوار یکی از این ماشینها شدم... موقع پیاده شدن ۵۰۰ تومنی دادم که یه کمی کهنه بود .. راننده همچین با تغیر گفت اینو عوض کن... گفتم نه که بقیه پول رو پس میدین ۵۰۰ تومنی تا نخورده میخوای؟
۴. عجب تعطیلات مزخرفی بود... روز ۴شنبه به یکی از دوستان خیلی عزیزم زنگ زدم (ایشون تمام مدت شیفت بودن) پرسید امروز خونه ای؟ گفتم بله... گفت فردا چطور؟ گفتم بله... گفت پس فردا چطور؟ گفتم بله... خیلی خونسرد گفت کوفتت بشه ![]()
۵. یک متن خیلی قشنگ از طریق پیامک
به دستم رسید: اگر برده ای را خفته دیدی، بیدارش نکن شاید خواب آزادی را می بیند...
۶. جدی جدی چرا دوستان اینقدر کم کار شدند و نمی نویسند؟
۷. کسی میدونه معنی واقعی دوستی چیه؟
دوشنبه نهم مهر 1386
امروز که روز همه شما دوستان عزیزمه اومدم که اولا به شما تبریک بگم و دوم اینکه یک سایت بهتون معرفی می کنم که برید اینجا ثبت نام کنید... خیلی خوبه... البته چون توی شهرک ماست میتونم براتون پارتی بازی کنم که زودتر عضو بشید...
در هر صورت روز سالمند بر تمام شما سالمندان گرامی مبارک ![]()
شنبه هفتم مهر 1386
حدود ۷-۸ سال پیش موقعی که هنوز توی مطبوعات کار می کردم و هنوز روزنامه خرداد درمیامد و دنیای سخن رو پا بود، همکاری داشتیم که خواهر و برادر بودند ... بچه های فعالی بودند ولی یه طوری بودند... هر آدم معروفی که از در دفتر مجله می آمد تو این دوتا فوری می رفتند ۲ طرفش می نشستند و عکس مینداختند... یا الکی وقت مصاحبه از این و اون می گرفتند می رفتند خونه طرف تا باهاش عکس بندازن
برادره هم یه جورایی بود... با آدم که صحبت می کرد ۲ قدم می آمد جلو ... هرچی می رفتی عقب باز این دو قدم می آمد جلو ... خلاصه کلی می خندیدیم...
یه روز خواهره زنگ زد به من...
- سلام آلما جون... ببین جمعه همین هفته ناهار خونه ما مهمونیه... همه بچه های مطبوعات رو جمع کردم... از روزنامه خرداد و فلان و ... و مجله آدینه و دنیای سخن و.... همه هستن.... تو هم بیا...
من: آخه روزنامه فلان و... که با بچه های خرداد و ما جور در نمیان....
اون: خوب من می خواستم همه بچه ها باشن... حالا... روز جمعه راس ساعت ۱۰ صبح خونه ما باش....
من: ۱۰ صبح؟؟؟ چرا ۱۰؟
اون: به همه گفتم ۱۰ اینجا باشن.... راستی وقتی میایی ۱ کیلو ماست موسیر بخر و بیار...
من: ۱ کیلو ماست؟؟ باشه...
اون: دوست داری کسی رو با خودت بیاری؟
من: میتونم آیلار رو با خودم بیارم؟
اون: آره بیار ... پس اگه کسی رو میاری ۲ بسته ماست موسیر بیار...
من:
باشه حتما...
از همون ساعت بود که تلفن من دیگه قطع نشد... بچه ها یکی یکی زنگ می زدن...
دوست پریچهر: سلام آلما... نسیم تو رو دعوت کرد؟
من: آره...
پریچهر: به تو هم گفت چیپس بیاری؟
من: نه... به من گفت ماست ببرم...
یکی دیگه زنگ زد... یکی دیگه... یکی دیگه... اونجا بود که دو ریالی بنده افتاد... بله... نسیم خانم به هرکس گفته بود چیزی بیاره... به یکی گفته بود یه دیس بزرگ اولویه درست کن... به یکی گفته بود ۳۰ تا بستنی چوبی بخر... به یکی گفته بود ۵۰ تا پیراشکی درست کن... به یکی گفته بود نون باگت بخر... به یکی گفته بود ماکارونی درست کن... به یکی دیگه گفته بود شیرینی بخر... به یکی گفته بود گوجه فرنگی و خیار شور... به یکی گفته بود ۲ کیلو سوسیس ... یکی کالباس... به تعداد زیادی گفته بود نوشابه و پفک و چیپس و ماست و...........
روز جمعه شد... من و آیلار ساعت ۱۲.۳۰ رسیدیم اونجا... جزو نفرات اول بودیم... دیدیم نسیم خانم هنوز دارن توی اتاقشون آماده میشن... خلاصه نشستیم... جای هیچ کدومتون خالی نباشه... مهمونی بسیار یخ و بی مزه ای بود... فقط چون با کاریکاتوریست مجله و خانمش دوست بودیم یه کمی بهمون خوش گذشت... اصلا مهمونها با هم همخونی نداشتند ...البته خیلی ها به هم چشم غره می رفتند...
ناهاری هم در کار نبود... یه کمی چیپس و ماست و نوشابه و هرچی که بچه ها آورده بودند رو چیدن روی میز (البته نه همه چیز) هرکی دوست داشت میرفت بر میداشت و بعد دوباره ادامه چشم غره رفتنها...
موقع خداحافظی رفتم توی آشپزخونه... آشپزخونه نگو انگاری سوپری محل رو منتقل کرده بودند اونجا... گفتم نسیم میتونی ۳-۴ تا دیگه مهمونی راه بندازی... اون هم پررو پرو گفت: اتفاقا شب هم یک مهمونی دیگه داریم...
۲-۳ روز بعد برادره اومد دفتر مجله... نشست روبه روی من و گفت: راستی مهمونی به شما خوش نگذشت؟ گفتم چرا بد نبود...
گفت: فکر نمی کنم چون هیچ کس زنگ نزد از ما تشکر کنه ...
![]()
![]()
سه شنبه سوم مهر 1386
شاید این نوشته مخاطب خاص داشته باشد...
من نوشته های دکتر امید رو خیلی دوست دارم. پارسال ، یک روز نشستم و تمام آرشیوش رو پرینت گرفتم و بردم خونه که بابا راحت بتونه بخونه... دیروز که داشتم کتابخونه خودم رو به دنبال پیدا کردن یک کتاب زیر و رو می کردم اون کاغذها رو پشت کتاب "گذر از رنجها" پیدا کردم... نمیدونید چقدر خوشحال شدم... نشستم و دوباره خوندمشون... وسطهای خوندن بودم که سارا پرسید چی میخونی؟ بهش گفتم ... گفت خوب نصفشو بده منم دوباره میخوام بخونم... خلاصه صدای قهقهه هایی بود که از اتاق ما بیرون می رفت...
خیلی دلم برای نوشته های دکتر تنگ شده؟ کسی می دونه امتحان تخصص کی برگزار میشه؟ بابا اصلا نوشتن چه ربطی به امتحان تخصص داره؟ دوست عزیز بیا بنویس لطفا...

