تبليغاتX
باور کن رفتنم را

سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

یک دوستی داریم که جراح و متخصص مغز و اعصابه... بنده خدا همیشه افسرده است... هر دفعه ازش بپرسم حالتون خوبه تنها جوابش اینه: ای...  وقتی هم می پرسی چرا؟ میگه بابا ما از صبح تا شب با مریض هایی در ارتباطیم که دیگه آخر خطن... یا زیر دست ما میمیرن، یا قراره ۲-۳ ماه دیگه بمیرن یا اینکه وقتی میارنشون دیگه لحظات آخرشونه.

یک دفعه برام یه چیزی تعریف کرد ... خودش می خندید و تعریف می کرد ولی تاسف عمیق و تلخی رو میشد توی وجودش حس کرد.

می گفت یک روز یک جوونی رو آوردن که تصادف کرده بود... سوار موتور بوده که تصادف کرده، می گفت ما یک اصطلاحی داریم (اصطلاحش رو گفت ولی من یادم نیست) که وقتی مغز کسی وارد دماغش میشه یعنی دیگه هیچ کاری نمیشه براش کرد... می گفت کنار ایستگاه پرستاری ایستاده بودم و داشتم با پرستارها صحبت می کردم... پرستاره پرسید: دکتر هیچ کاری براش نکنیم؟ عکسی چیزی؟

دوستم میگه من اصلا متوجه نبودم که پدر این مریض یه کمی اون طرفتر ایستاده و داره گریه می کنه یعنی اصلا نفهمدیم که پدر اون مریضه، گفتم: نه کاری نمیشه براش کرد تا ۲-۳ ساعت دیگه میمیره...

میگه یهو پدره جوش آورد شروع کرد به داد و بیداد: شما ها حیوونید... من از همتون شکایت می کنم... میدم پدرتون رو دربیارن... شکایت میکنم... دیه پسرم رو از شماها میگیرم...

دکتره: پدر جان از کی میخوای شکایت کنی؟؟؟ دیه بگیری چیکار کنی؟

پدر مریض: آره دیه میگیرم... همه دیه شو میرم گل میخرم میذارم سر قبر تو...

ــــــ

پی نوشت: راستی من فایل کتاب "خاطرات روسپیان سودا زده ی من" گابریل گارسیا مارکز رو دارم هرکی میخواد بگه براش با ایمیل می فرستم.

 

نوشته شده توسط آلما در 7:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم آبان 1386

پنداری این ماجراهای بنده با راننده ها تمامی ندارد!!!

هفته قبل کل هفته (بجز ۲شنبه) تقریبا تا ساعت ۷.۳۰-۸ شرکت بودم... سرم خیلی شلوغ بود... شرکت ما یک حسنی که داره اینه که وقتی از یک ساعتی بیشتر بمونی برای برگشت آژانس خبر میکنه... یکی از همین شبها که خیلی هم خسته بودم و منتظر آژانس، از نگهبانی زنگ زدن که خانم ماشین منتظرتونه بیایید پایین. خلاصه رفتم و سوار شدم... بماند که راننده بدترین مسیر رو برای برگشت انتخاب کرد بهش گفتم آقا از این مسیر چرا اومدید؟ فلان مسیر که خیلی بهتره من هر شب از اونجا میرم... اون هم اصرار که نخیر اینجا بهتره... حوصله سرو کله زدن باهاش رو نداشتم گذاشتم راه خودشو بره تا رسیدیم به نزدیکیهای منزل... پرسید کدوم طرف برم؟ گفتم تشریف ببرید بالا بعد سمت چپ دیدم داره میره سمت راست.. گفتم آقا من که گفتم سمت چپ.. گفت شما گفتید بالا سمت چپ یعنی سمت راست رو برم تا بالا بعد بپیچم چپ  من هم که از اولش داشتم حرص می خوردم ... دیگه کفرم بالا اومده بود پیش خودم گفتم خدایا کمک کن که عصبانی نشم... دیدم راننده گفت میدونی چیه خانم... من روزی ۵ تا قرص می خورم قرص اعصاب ... اگه نخورم قاطی می کنم... میزنم همه چیز رو میشکونم (معلوم بود از اون روانی هاست) گفتم خوب؟ گفت این آخ و ن د ها اعصاب برای ما نذاشتن... مملکت درست کردن برامون... حالا هم اگه بگی مرگ بر آ خ و ن د ازت کرایه نمیگیرم...

منو میگی داشتم از خنده می مردم... گفتم ببینید الان کرایه رو شرکت میده باشه یه وقت دیگه که قرار شد کرایه رو خودم بدم... و از ماشین پیاده شدم.

یهو دیدم سرشو از ماشین کرد بیرون و داد زد مرگ بر آ خ و ن د و یک خنده وحشتناک کرد و رفت...

 

نوشته شده توسط آلما در 7:40 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم آبان 1386

دیروز ساعت ۶ از خونه اومدم بیرون... رفتم ایستگاه تاکسی ونک (زیر پل اکباتان) اینقدر تاریک بود که نگو... آخرش هم من نفهمیدم نوبت اول و آخر این تاکسیا چطوریه... اگه برم سمت ماشین آخری، راننده ها میگن خانم ماشین اولی رو سوار شو و برعکس... خلاصه به رانندها سلام کردم و گفتم کدوم ماشین رو باید سوار شم؟ اونا هم یک سمند زرد رو نشون دادن فهمیدم امروز فاتحه من خوندست... آخه رانندش یک پیرمرده که باورتون نمیشه هر ۱ دقیقه آنچنان میزنه روی ترمز که اگه کمربند رو نبسته باشید سرتون میره توی شیشه (فکر نکنید دارم برای بستن کمربند تبلیغ می کنما) خلاصه خدا خواست و سالم رسیدم ونک. باید می رفتم تجریش یک کاری انجام بدم بعد برم شرکت ... یک پراید اومد و رفتم تا تجریش... بعد که کارم تموم شد دیدم وای دیرم شده (ما ساعت ۷.۳۰ الی ۷.۴۵ باید کارت بزنیم وگرنه تاخیر می خوریم) گفتم به جهنم باید دربست بگیرم...

یک تاکسی اومد گفتم دربست میرداماد... گفت میشه ۳۰۰۰ تومن ... شاخ درآوردم... گفتم آقا من همون اول میرداماد میخوام برم چه خبره آخه؟ خلاصه با چک و چونه به ۲۵۰۰ راضی شد. وقتی نشستم گفت خانم صرف نمیکنه من اصلا دربست سوار نمی کنم (ارواح عمت) گفتم چرا؟ شما که تاکسی هستید به اندازه کافی هم بهتون بنزین میدن اگه سواریها بگن یه چیزی... زیر لب غرغری کرد که نفهمیدم چی گفت...

ساعت ۴ توی تخت طاووس کلاس داشتم فرض کنید اولین روز کلاس باشه و بخوای دیر برسی... (تازگی ها هم خسیس شدم دلم نمیاد پول آژانس بدم) درنتیجه ساعت ۳ مرخصی گرفتم ... پیش خودم داشتم فکر می کردم برم ونک و سر تخت طاووس و انتهای تخت طاووس بهتره یا برم محسنی و سیدخندان و انتهای تخت طاووس که دیدم اینقدر این چراغ سر میرداماد شلوغه که بهتره ونک رفتن رو فراموش کنم رفتم اونور خیابون و جلوی یک پراید رو گرفتم... میدون محسنی.... سوار شدم... یک پیرمرد بود که مدام دستش میرفت زیر تشک صندلیش ... پیش خودم گفتم نکنه از اون عوضیا باشه... دوباره فکر کردم به من چه من که دارم بیرون رو نگاه می کنم... همون طور که بیرون رو نگاه می کردم گفتم آقا تا سید خندان هم میرید؟ گفت بله میرم... توی میدون محسنی ۳ تا دیگه مسافر سوار کرد و اونجا فهمیدم که آقا پولهاش رو زیر تشک صندلیش میذاره

سیدخندان که پیاده شدم یک ماشین سوار شدم که برم انتهای تخت طاووس ... راننده یک پسر جوان بود وقتی ترافیک رو دید گفت خانم شما خود ترکمنستان پیاده میشید؟ گفتم بله گفت پس من از کوچه پسکوچه میرم... خلاصه رفت و رفت و رفت توی اندیشه ها و... (همش هم خلاف میرفت و ورود ممنوع) یک خیابون مونده به سر ترکمنستان یک ماشین از روبرو میامد .... تا ما رو دید وسط خیابون ایستاد... دستشم کرد توی دماغ که یعنی دارم کار مهمی انجام میدم... پسره رو کرد به من:

- خانم شما عجله دارید؟ این داره اذیت میکنه میخوام روشو کم کنم...

گفتم : بله که عجله دارم... تازه شما دارید خلاف میرید میخواید روی این رو کم کنید...

پسره: پس پیاده شید بقیه راه رو پیاده برید راهی نیست ...

من: (عصبانی شده بودم حسابی) من به شما گفتم کجا پیاده میشم شما هم منو سوار کردید یعنی چه که بقیه رو پیاده برو؟ اصلا من نمیدونم اینجا کجاست...

پسره هم سرشو از ماشین کرد بیرون به ماشین روبرویی که برو کنار میخوام رد شم... داشت دعوا بالا می گرفت که گفتم آقا شما دارید خلاف میرید یکمی بیا عقب بذار رد بشه خوب... خلاصه پسره کشید عقب و اون آقا رد شد ولی اینقدر به جد و آباد و مادر و خواهر هم فحش های کش دار دادند که نگو... من هم لال شده بودم... دلم میخواست با کیفم بزنم توی سر پسره ... وای نمیدونید چقدر بی ادب بود... اصلا براش مهم نبود که یک خانم کنارش نشسته.... وقتی خواستم پیاده شم پول رو پرت کردم توی صورتش و گفتم این پول رو بگیر برو خرج ادبت کن که بفهمی جلوی یک خانم عفت کلام داشته باشی...

ساعت ۷.۳۰ کلاسم تموم شد... از کلاس که اومدم بیرون گفتم وای خدایا حالا چطوری برم خونه؟ منتظر تاکسی ایستاده بودم که دیدم یکی از بچه های کلاس اومد و گفت سوار شو... گفتم کجا ؟ تو که مسیرت به من نمیخوره... گفت بیا حالا تا یه جایی میرسونمت... گفتم آخه تا کجا؟ گفت سر قبرم... گفتم آها خوبه میام... خلاصه اون هم منو تا هفت تیر رسوند ... درست کنار اون باغچه نگه داشت که پیاده بشم گفتم خودمونیم ها عجب قبر با صفایی داری  

از اونجا سوار یک پیکان خیلی درب و داغون با راننده درب و داغون تر شدم که برم بلوار کشاورز (ایستگاه اکباتان اونجاست) یک دختره هم بود که داشت با موبایلش صحبت می کرد... همش هم به طرف مقابلش می گفت خفه شو بی شعور بعد هر هر میزد زیر خنده داشتم از تعجب شاخ درمی آوردم ... اصلا براش مهم نبود که ۴ نفر دیگه هم نشستن... راننده هم با اینکه ظرفیت تکمیل بود هی برای همه بوق میزد که بیان سوار بشن آخرش یک آقایی از صندلی عقب گفت پدر جان دیگه جا نداریها... راننده هم گفت: ها... ا... پس چرا من نفهمیدم...

خلاصه ساعت ۸.۱۰ بود که سوار اتوبوسهای اکباتان شدم... خوابیدم تا اکباتان... وقتی پیاده شدم ساعت ۹ بود ... اینقدر محوطه تاریک بود که راستش ترسیدم از توی محوطه برم... خدا خواست و یک ماشین گیر اومد که تا بلوکمون منو برد... وقتی میخواستم پیاده بشم راننده (اینقدر پیر بود که نگو) با حالت تحکم آمیزی گفت: خانم در کیفتو ببند... اولش متوجه نشدم... گفتم بله؟ دوباره با عصبانیت گفت: در کیفتو ببند... ما همسایه ایم... خلاصه تا رسیدم خونه ساعت ۹.۱۵ بود...

این بود یک روز تاکسی سواری آلما خانم در تهران بزرگ.

نوشته شده توسط آلما در 11:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم آبان 1386

وقتی که آدم سنش کمه چه کارهای عجیب و غریبی میکنه... امروز خیلی اتفاقی یاد چند سال پیش افتادم... یک روز دوستم پروشات و دختر عمم مهتاب خونه ما بودن... همینطوری که حرف میزدیم یهو مهتاب گفت وای نمیدونی یکی از دوستام تازگی ها رفته پیش یک فالگیر نمیدونید چه چیزهایی بهش گفته همه درست دراومده... اون موقع من ۲۳ سالم بود و مهتاب ۲۵ سالش بود و پروشات ۲۷ ساله ... سه تایی افتادیم به هول و ولا که حتما همون روز بریم دیدن فالگیره... خلاصه با چه مصیبتی مهتاب زنگ زد و خلاصه دوستش رو توی خونه دخترخالش پیدا کرد ... از قضا دوست مهتاب شماره تلفن فالگیره رو نداشت و فقط حدود آدرسش رو به ما گفت ... ما هم شال و کلاه کردیم سه تایی راه افتادیم...

وقتی فکر می کنم میبینم چقدر ما بی فکر بودیم... رو به روی دانشگاه صنعتی شریف یک خیابون بود (فکر کنم اسمش طوس بود) اون خیابون رو گرفتیم و رفتیم تا ته ته (فکر کنید... پیاده) رسیدیم به یک خونه هایی که خیلی قدیمی بود و کوچه ها باریکتر و باریکتر میشد... خلاصه رسیدیم به یک کوچه که چند تا بچه داشتن توش بازی می کردن... تا ما رو دیدن (که اصلا قیافه هامون به اونجایی ها نمیخورد) گفتن اومدید فال بگیرید؟؟؟ سه تایی به هم نگاه کردیم و پروشات برگشت گفت چه بچه پررویی به تو چه که ما چیکار داریم... بچه هه هم برگشت گفت معلومه دیگه... اومدید فال بگیرید... پیش رزا ... این خونه هست برید توش اینجا خونه ماست...

بعد با دستش یک خونه رو نشون داد که صد رحمت به خونه قمر خانم ما سه تا هم عین مسخ شده ها سرمون رو انداختیم پایین و رفتیم در خونه رو زدیم... از توی خونه صدای ۲-۳ مرد اومد که بفرمایید بالا... ما سه تا هم انگاری یکی هیپنوتیزممون کرده باشه رفتیم تو... دیدیم سه تا مرد توی طبقه اول نشستند درب و داغون... قیافه ها تریاکی... بوی تریاک و این چیزها هم میامد... من خیلی ترسیدم پرسیدم ببخشید خانم رزا ... اونا هم گفتند برید بالا... دوباره ما از پله ها رفتیم بالا... دیدیم ۲ تا خانم ارمنی هستند که قیافه هاشون از اون مردها هم بدتره...

خلاصه... نشستیم و برامون فال گرفت... یکی از یکی احمقانه تر... ما هم دوباره سرمون رو انداختیم پایین و برگشتیم و از خونه اومدیم بیرون... تازه اون موقع رو کردم به پروشات و مهتاب گفتم آخه این چه کاری بود ما کردیم؟ درسته که اینا مفنگی بودن ولی اگه بلایی سرمون میاوردن چی؟

این شد که دیگه دور فال و فالگیری رو خط کشیدیم... 

نوشته شده توسط آلما در 14:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم آبان 1386

چند وقت پیش بود که پدر یکی از دوستهای سارا فوت کرد... خدا رحمتش کنه خیلی مرد خوبی بود... روز ختم من و سارا و چند تا از دوستهای سارا رفتیم مسجدی که ختم توش برگزار میشد... خلاصه رفتیم تسلیت گفتیم و نشستیم... فامیلی دوست سارا (همون که پدرش فوت کرده بود) دانشمند بود...

همونطور که میدونید معمولا برای مجلس ختم کسی رو میارن که درباره متوفی صحبت کنه... این آقا هم شروع کرد به صحبت کردن:

- بسم الله الرحمن الرحیم ... خداوند رفتگان همه رو بیامرزه... مخصوصا این عزیز تازه درگذشته.... این دانشمند بزرگ و فرهیخته مملکت اسلامیمون... این دانشمند بزرگ این آب و خاک ...

ما همه نیشمون تا بناگوش باز شده بود... خلاصه یکی رفت بهش گفت که آقا ایشون فامیلیشون دانشمند بوده ...

نوشته شده توسط آلما در 7:24 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم آبان 1386

دیروز اینقدر سرگردان بودم که نگو... اولش نشستم یک فیلم واقعا درپیت دیدم (بی وفا - ایرانی- مزخرف) بعد که دیدم اوضاع بدتر شد رفتم نشستم جلوی کتابخونه و زل زدم به کتابهام... خوب حالا چی بخونم؟؟؟ اصلا کتاب جدید ندارم... حالا چیکارکنم؟؟؟  چشمم افتاد به "سه کتاب" زویا پیرزاد... نه... بیش از ۴ بار خوندمش... جنگ و صلح ... ۶ دفعه خوندمش... جاودانگی میلان کوندرا.... نه الان اصلا حوصله کوندرا رو ندارم... گفتم بهتره کتابهام رو دربیارم و دوباره بچینمشون... همین طور که کتابها رو میاوردم بیرون یهو چشمم افتاد به یک کتاب که ورق ورق شده بود.... یادم افتاد اون موقع که توی مطبوعات کار می کردم یکی از دوستان منو معرفی کرد به ر.اعتمادی که کتابهاش رو براش ویرایش کنم همون موقع بهش گفتم من حوصله نوشته های اونو ندارم... این شد که کتاب بنده خدا موند دست من و تا حالا هم توی کتابخونه من خاک خورد...

همین طور که داشتم کتاب رو ورق می زدم سارا رسید... گفت بده ببینم چی داری میخونی؟ گفتم چیزی نیست... کتاب رو از دستم گرفت و نگاه کرد... بعد یه جوری بهم نگاه کرد که از ۱۰۰ تا فحش بدتر بود... گفت: باورم نمیشه... ر. اعتمادی؟؟؟؟ آلما واقعا باورم نمیشه... تویی که اینهمه کتاب خوب خوندی... آخه این چیه؟؟؟؟ من رسما از اینکه خواهرتم معذرت میخوام....

من هم اصلا توضیح ندادم... چون حوصله نداشتم... تا اصلاع ثانوی من ۲تا خواهر دارم...

نوشته شده توسط آلما در 9:52 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم آبان 1386

۱. خیلی اوقات سارا از من پیش میفته... مثلا دیشب ساعت ۷ که من خونه بودم و اون هنوز نرسیده بود بهش اس ام اس دادم که کجایی؟ گفت ونک ... توی صف تاکسی... نفر ۲۳۱ ....

۲. توی شرکت برای بعضی ها کلاس آموزش زبان انگلیسی گذاشتند... یکی از همکارام که یه آقای مسنه (۶۲ سالشه) توی این کلاس شرکت کرده ... البته تمرینهاشو هر روز میاره که من براش حل کنم... میگم آخه شما اینجوری اصلا یاد نمیگیرید میگه عیبی نداره شما برام حل کن من از روش میخونم... حالا خوبه که جریان به همینجا ختم بشه... وقتی تمرینهاشو براش مینویسم و میاد دفتر و کتابشو میبره، ۱۰۰ دفعه میاد میگه ببخشید این تمرین رو برام بخونید.... معنیش کنید... بعد که دیگه خجالت میکشه پاشه بیاد زنگ میزنه به شماره داخلیم و من باید مشکلشو حل کنم... دیروز درسشون راجع به اعضای بدن بود و مریضی و سرما خوردگی و از این چیزها... اومد گفت ببخشید سر درد چی میشه براش گفتم هی سئوال کرد و تکرار میکرد آخرش می دونید به سردرد چی گفت؟ گفت هد کیک

۳. جدی خاصیت توی کلاس نشستن چیه که هرکی به عنوان یادگیری وارد یک کلاس میشه شیطنتش گل میکنه؟ یک برنامه اتوماسیون روی کامپیوترهای شرکت گذاشتن که از حق نگذریم برنامه خیلی مزخرفیه یعنی انگار برنامه outlook رو فارسی کرده باشید... هدفشون هم این بوده که کاغذ از نامه نگاری های داخلی شرکت حذف بشه.... 30 نفر آدم گنده رفتیم نشستیم توی اتاق کنفرانس و هرهر و کر کر کردیم و برای هم یادداشت نوشتیم و معلم رو مسخره کردیم... آخر کلاس که شد از 30 نفر فقط 6 نفر مونده بودیم (ملاحظه کنید که من چقدر شاگرد ساعی هستم) بعد با همکارم به این نتیجه رسیدیم که تمام آقایون شرکت کفشهاشون صدا میده انگاری که کفش پاشنه دار پاشونه و خانمهای شرکت همه شون کفشهاشون بیصداست چون اکثرا اسپورت میپوشن (البته نتیجه گیریمون هیچ ربطی به موضوع کلاس نداشت)

۴. راستی دیدید چی شد؟ تا من شعری از قیصر امین پور نوشتم بنده خدا افتاد و مرد... حالا کسی دوست داره من شعری، نوشته ای چیزی ازش توی وبلاگم بنویسم؟ (در راستای این اتفاق امروز میخواستم یک داستان از سارا بنویسم که البته با دریافت رشوه ای از جانب خواهر عزیز منصرف شدم)

نوشته شده توسط آلما در 6:27 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم آبان 1386

بابا نان داد

درس ساده ای است

نان را از هرطرف که بخوانی نان است

وقتی درس چوپان شروع می شود

کلمات بی طرف ساده نیستند

گرگ را از هر طرف بخوانی گرگ است.

(شاعرش نمیدونم کیه ولی از شعرش خیلی خوشم اومد)

نوشته شده توسط آلما در 16:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم آبان 1386

پنج شنبه شب خوندن کتاب "هزار خورشید درخشان" اثر خالد حسینی نویسنده رومان "بادبادک باز" رو تموم کردم. کتاب جذابی بود. این کتاب در مورد زندگی ۲ زن افغانیه در زمان جنگ داخلی و جنگ با روسها و بعد هم طالبانه. اگر تونستید از خوندنش غافل نشید. البته خود من بادبادک باز رو بیشتر دوست داشتم ولی فکر می کنم نباید با هم مقایسه شون کنم چون موضوعاتشون کاملا با هم فرق میکنه.

نوشته شده توسط آلما در 8:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم آبان 1386

به نظر شما خوش شانس ترین فرد دنیا کیه؟

روز شنبه ساعت ۵.۳۰ از شرکت اومد بیرون... پیاده رفتم تا ونک ... واسه خودم ساعتهای مغازه ها رو نگاه کردم... رسیدم به میدون ونک دیدم وای چقدر شلوغه... اینقدر مسافر کنار خیابون ایستاده بودند منتظر تاکسی که نگو... رفتم به سمت ملاصدرا... اول خیابون دیدم جمعیتی که کنار خیابون منتظر اتوبوس و تاکسی ایستادند، تا وسط خیابون هم رفتند و دیگه دارن به اون ور خیابون میرسن... رفتم ایستگاه تاکسی اکباتان (توی یک خیابون فرعیه) دیدم وای صف تاکسی داره میرسه به ته خیابون... شروع کردم به شمردن آدمهای توی صف... ۱- ۲ - ۳ ....... بله نفر صد و شانزدهم خود شخص شخیص بنده بودم... خوب چاره ای نبود ایستادم... حساب کردم چند تا تاکسی بیاد و بره به من میرسه... بله باید ۲۹ تا تاکسی میامد... حالا توی این ترافیک و شلوغی چقدر زمان میبرد تا این همه تاکسی بیاد خدا میدونه... گفتم حالا خدا کنه چند تا از این Van ها بیاد... بعد از 10 دقیقه 2 تا تاکسی اومد... 15 دقیقه بعد 2 تا Van دوباره ۲-۳ تا تاکسی و بعد دوباره Van و...

بعد از حدود ۵۰دقیقه دیگه ۵ نفرجلوی من ایستاده بودند... گفتم خدا رو شکر ۱ تاکسی دیگه بره نوبت من میشه... یهو دیدم یک اتوبوس اومد وایستاد جلوی پامون... راننده اومد بیرون و داد زد... اکباتان نفری ۲۰۰ تومن....

نوشته شده توسط آلما در 8:31 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me! <