چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
راستی شب یلدا همه دوستان عزیزم مبارک باشه. امیدوارم به همتون خیلی خوش بگذره

پی نوشت:
خدمت دوستان گرامی عرض کنم که نه خیر بنده به خواب پاییزی فرونرفتم... سرم خیلی شلوغ بوده... اتفاقا بیدار بیدارم.
سه شنبه بیستم آذر 1386
حاضر جوابی توی خانواده ما موروثیه...
چند روز پیش داشتم توی یک مغازه خرید می کردم... شاگرد مغازه طفلک خیلی خنگ و کند بود... خیلی هم بد اخلاق... بماند که برای خرید کفش حدود ۱ ساعت معطل شدم... مثلا بهش می گفتی فلان مدل فلان رنگ می رفت یه مدل دیگه و یک رنگ دیگه می آورد اونم مثلا بعد از ۱۵ دقیقه... خلاصه تصمیم گرفتم روی یکی از صندلی های موجود بشینم تا سفارش منو بیاره... یهو صدای موبایلم دراومد... دیدم سارا اس ام اس داده... (اون روز رفته بود یه جایی که بهش پیشنهاد کاری شده بود ... تقریبا برای مصاحبه) اس ام اس این بود:
- سلام. من اومدم اینجا. یارو زیپش بازه. فکر کنم فهمید. رفت بیرون که درستش کنه...
شما بودید چه جوابی بهش می دادید؟ توی اون حالت عصبانی بودن من؟ همون لحظه شاگرد مغازه خنگ دوباره اشتباهی یک کفش دیگه آورد. منم نوشتم:
- برات خواستگار پیدا کردم...
بلافاصله نوشت:
- اتفاقا آقا بهلول (آبدارچی شرکتشون) داره دنبال زن می گرده... معرفیت کنم؟
![]()
شنبه هفدهم آذر 1386
روز چهارشنبه ساعت ۶.۴۵
سلانه سلانه داشتم میدون ونک رو میرفتم به سمت بالا، یکی از ماشین ها هم دستشو گذاشته بود روی بوق و مدام بوق میزد... فکر کردم این کیه که اول صبحی داره عروس میبره؟ لابد داره عروس رو میبره آرایشگاه... یهو غرش مهیبی توجهم رو جلب کرد... یکی با صدای خیلی بلند داد زد:
- خانم آلمایی.... خانم آلمایییی....
سرمو برگردوندم دیدم یکی از نگهبانهای شرکت داره برام بوق میزنه (همونی که صداش درست مثل بوق حمومه) ... یعنی اینکه بیا سوار شو... فکر کنم تمام کسانی که توی میدون ونک منتظر تاکسی بودند دیگه اسم منو بلدند... پیش خودم گفتم از این به بعد صبح به صبح توی میدون ونک هرکس منو ببینه میگه:
سلام خانم آلمایی.... صبح بخیر خانم آلمایی.... خوبید خانم آلمایی....![]()
پی نوشت:
بعضی ها میان آخرین پست آدمو میخونن بعد میرن دوتا پست پایین تر نظر میذارن ... بعد از دو روز میان نظر میذارن که آمدیم و تحویلمون نگرفتید... نظر ما رو هم پاک کردید... برادر من برو همونجایی که نظر گذاشتی رو نگاه کن... برای من همه کسانی که لطف میکنند و میان اینجا محترم و دوست داشتنی هستند... نظر هیچ دوستی هم پاک نمیشه.
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
دو سه روز پیش دندون یکی از همکارها درد می کرد طوری که روی پا بند نبود. هرچی هم بهش می گفتیم بیا برو دندون پزشکی درستشون کن قبول نمی کرد... می گفت که از دندون پزشکی می ترسه ... البته کاملا درکش می کردم چون خودم هر موقع که میخوام برم دندونپزشکی ۱۰ دفعه وقت میگیرم و کنسل می کنم... حتی میرم توی مطب و الکی یه کاری رو بهونه می کنم و در میرم....
خلاصه داشتیم با این دوستمون صحبت می کردیم که حرف کشید به دندونپزشکها (قابل توجه دوستان گرامی دندانپزشک
) یکی از بچه ها تعریف می کرد که یه دندونپزشک هست که میره پیشش ... این دندونپزشک یک دستیار داره و یک منشی... بعد این دکتر اینقدر بانمکه که نگو با اینکه هم دستیار داره هم منشی تمام کارهاشو خودش انجام میده... میگفت دفعه پیش که اونجا بوده دستیاره و منشیه نشسته بودن داشتند صحبت می کردند... این دکتره هم دور خودش می چرخید و هرچی میخواست خودش توی کشوها دنبالش می گشت... تلفن هم که زنگ میزد رو به دستیار و منشی می گفت نه نه شما بلند نشید من نزدیکم خودم جواب میدم... ![]()
![]()
شنبه دهم آذر 1386
چند سال پیش که من دانشجو بودم یک استاد داشتیم که خیلی باحال بود. یعنی همیشه بچه ها تو خونه این استاد جمع می شدند... برنامه سفر یک روزه ترتیب می داد...
یک دفعه این استاد گرامی مهمونی گرفت و تعدادی زیادی از بچه ها رو دعوت کرد. جالب بود که توی مهمونی خودش از همه بیشتر می رقصید ... یکی از بچه ها با شوهرش اومده بود... اینقدر اینا عاشق و معشوق بازی درمیاوردند که نگو... مدام دختره به شوهره می گفت: عزیز بیا اینجا... عزیز بیا برقصیم.. عزیز میوه میخوری... عزیز برام شیرینی بیار... عزیز.... عزیز....
آیلار و سارا هم دعوت بودن. درست یادم نیست که آیلار چرا این آقا رو صدا زد... نمیدونم میخواست چیزی تعارف کنه یا سئوالی داشت... یهو گفت: ببخشید عزیز آقا...
یهو خانمه و عزیز زدند زیر خنده... آیلار هم هاج و واج که چرا اینا دارن می خندند... که خانمه گفت: اسمش رضاست... من بهش میگم عزیزززززز.........![]()
دوشنبه پنجم آذر 1386
۲. عجب هوای خوبیه... دیروز تا رسیدم ونک آنچنان بارون گرفت که تا چترم رو از توی کیفم در بیارم خیس شدم. نظرتون در مورد سفر شمال چیه؟ ![]()
۳. روز کلاسم رو عوض کردم یعنی از این به بعد یکشنبه ها کلاس دارم... دیروز جلسه چهارم کلاس بود و برادر یکی از بچه ها تازه تصمیم گرفت که توی کلاس شرکت کنه... به نظر شما عقب افتاده نیست؟؟؟
۴. خوابم میاد شدید ولی از اینکه برم توی نمازخونه شرکت بخوابم بدم میاد.
۵. چند روز پیش یکی از دوستان تعریف می کرد که توی مطب دکتر نشسته بود و هی صدای زنگ موبایل می اومده... چندین بار صدای موبایل اومد و کسی جواب نداد... این دوستم هم عصبانی شده رو به منشی مطب میگه خانم نمیخوای موبایلتو جواب بدی؟؟؟ منشیه میگه خانم صدا از توی کیف خودتون میاد... دوستم تازه متوجه میشه که موبایل خودشه که تازه زنگشو عوض کرده و یادش رفته بود..![]()
۶. پیرو پست قبل عرض کنم که "منفی" شوهر داره ... خدمت زانیار عزیز هم عرض کنم که برادر جان... برادر "منفی" ازدواج کرده شما نگران من نشو ... من می تونم همچنان در خدمت این شرکت باقی بمونم.
۷. راستی چرا این روزها از هر ۱۰ تا ایمیلی که برام میرسه ۵ تاش تبلیغ و ی ا گ ر ا ست؟؟؟؟ جریان چیه؟؟؟
۸. از همه دوستانی که به سارا سر زدن ممنونم.
شنبه سوم آذر 1386
آی از آدمهای زیر آب زن بدم میاد...
یک همکار دارم بهش میگم "منفی"... توی کار همه دخالت میکنه که هیچ هرچیزی بگی حتما اون تکذیبش می کنه و یک مطلب منفی راجع بهش میگه...
مثلا چند وقت پیش به یکی از همکارها که بارداره گفت: وقتی بچه ات به دنیا اومد میخوای چیکار کنی؟ همکارم گفت خوب ۶ ماه که خونه هستم بعدش هم احتمالا یک پرستار میگیرم... "منفی" هم بلافاصله گفت: واااااااااااااااای نه... پرستار خیلی بده... یکی رو میشناسم که پرستار آورده بود بعد پرستاره با شوهر زنه رابطه برقرار کرد.... نه خیلی بده... همکارم گفت نه بابا شوهر من اهل این حرفها نیست... دوباره "منفی" گفت یکی دیگه رو می شناسم برای بچه اش پرستار آورده بود پرستاره روانی بود بچه رو کشت... همکارم گفت باشه بابا نهایتا میذارمش مهد کودک... دوباره "منفی" گفت وایییییی نهههههه .... دوست من بچه اش رو گذاشته بود مهد کودک ... نمی دونی... مهد خیلی بده... به بچه ها تریاک میدن که بخوابن ....
من و اون همکارم هم اینطوری
مونده بودیم... گفتم تا اونجایی که من می دونم خیلی از اطرافیان ما بچه هاشون رو مهد گذاشته بودن هیچکدوم هم معتاد نشدن ... اون همکارم هم بعد از رفتن "منفی" گفت به نظر تو من باید چیکار کنم؟ باید کارمو ول کنم برم بشینم بچه مو بزرگ کنم؟؟؟ خلاصه خیلی به هم ریخته بود...
از این نمونه ها زیاد دارم از "منفی" ... اما یک صفت خیلی بد دیگه ای که داره زیر آب زنیه...
۲ هفته پیش به خاطر بازنشسته شدن یکی از آبدارچی ها یک آبدارچی جوون استخدام کردن. آبدارچیه دارای صفات خیلی بارزی بود
از جمله اینکه خیلی بد بو بود... خیلی خنگ بود... خیلی دست و پا چلفتی بود... خیلی حرف میزد... وقتی یک کار خیلی مهم و عجله ای دستت بود میخواست میزتو تمیز کنه... با این حال کاری به کارش نداشتیم...
یک روز ظهر رفته بودم یک بطری آب بردارم از توی آبدارخونه که دیدم آبدارچیه داره ساندویچ میخوره... یهو "منفی" وارد شد:
- وا......... باریکلا.... چه ساندویچی هم میخوره... (توجه داشته باشید که آبدارچیها نباید ساندویچ بخورن از نظر ایشون).... چرا ساندویچ میخوری؟ از خونه غذا بیار....
آبدارچی: من بلد نیستم غذا درست کنم...
منفی: خوب کاری نداره... مرغ درست کن بیار... پلو بپز... (شروع کرد به گفتن اینکه اینو بپز... اینجوری بپز...)
آبدارچی هم برگشت گفت: ای خانم من بی پدر و مادرم (
دقیقا گفت بی پدر و مادر) ... وقتی که پدر و مادر نداشته باشی... زن هم نداشته باشی ... خوب اینطوری میشه دیگه.... به نظر شما من چیکار کنم ؟؟؟؟ زن ندارم....
خلاصه من دیگه از آبدارخونه اومدم بیرون ... بعد از ۲۰ دقیقه "منفی" اومد پیش من: می بینی چقدر پرروئه... میگه من زن ندارم به نظرت چیکار کنم؟ ... پرروو ...
گفتم: خوب عزیزم دلت براش میسوزه؟ براش غذا بیار... چیکار داری چی میخوره؟ وقتی تو کارش دخالت میکنی اون هم باهات حرف میزنه دیگه... حالا چیه ناراحت شدی؟ عاشقت شده؟؟؟؟
"منفی" هم عصبانی شد و از پیش من یک راست رفت پیش سرپرستشون و زیر آب بنده خدا رو زد...
پی نوشت (بعد از ۱ روز)
سارا خواهرم از امروز وبلاگ نویس شد. اگه دوست داشتید بهش سر بزنید. مرسی

