یکشنبه سی ام دی 1386
گفتم: تا کی؟
گفت: دوستی که تا ندارد. تا پیری، تا مرگ، تا قیامت، تا بعد از ملاقات با خداو تا بهشت یا جهنم، تا همیشه....
گفتم: باشد دوستیم اما بیا نشانه ای برایش بگذاریم.
گفت: هرطور که دلت بخواهد.
گفتم: هر بار که همدیگر را دیدیم بخندیم و پلکهایمان را دو بار محکم به هم بزنیم.
خندید و پلکهایش را محکم دوبار به هم زد.
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
امروز روز سومه که اینجام. اومدم یک ساختمون دیگه شرکت. خیلی با اونجا متفاوته... از همه نظر بهتره... روز اول وقتی بهم گفتند که باید بیام اینجا باورتون نمیشه نشستم و گریه کردم ... به خاطر دوستهای خیلی خوبی که اونجا داشتم... کلا خیلی زود وابسته میشم و دیر دل می کنم...
بگذریم...
اینجا خیلی خوبه... برخلاف اونجا که خانمها و آقایون اصلا نمیتونستن زیاد با هم صحبت کنند و کلا جو خیلی خشکی داشت اینجا همه اینقدر با هم صمیمی هستند که نگو... مدیرها و کارمندها با هم میرن تئاتر و سینما... خیلی با هم دوستند... همگی سر یک میز ناهار میخورند و بحث های سر میز ناهار بقدری جالب و دلنشینه که خیلی اوقات بیشتر از ساعت ناهاری طول میکشه... مدیرها خودشون رو برای کارمنداشون نمیگیرن... کسی به حجاب کسی ایراد نمیگیره ...
یک آبدارچی دارن که خیلی محترمه... صبح به صبح ازت میپرسیه اول شیر میل دارید یا چای یا قهوه؟ بعد هم هرچی که میل داشته باشی آماده است... بعدشم هیچ آدم فضولی نیست که سر ظهر بیاد در اتاقتو بزنه و بگه تشریف نمیارید نماز؟؟؟؟
کلا از این تغییر خیلی راضیم... اولش فکر می کردم خیلی طول میکشه که باهاشون دوست بشم ولی توی همین دو سه روز هم خیلی باهاشون دوست شدم... ![]()
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است....

شنبه پانزدهم دی 1386
توی شرکت به هرکسی که فکر کنید التماس کردم بیایید بریم برف بازی... نه... هیچ کس نیومد ... فقط مونده بود به امام جماعت شرکت التماس کنم که بیاد بریم برف بازی کنیم....
عصر موقع خونه رفتن به سرم زد که پیاده برم تا ونک ... وای اصلا چشم چشمو نمی دید... شانش آوردم که سالم رسیدم خونه ... البته هر سال توی برف حتما یک دفعه که شده میافتم زمین... پیش خودم گفتم عجب شانسی آوردما...
خلاصه گذشت تا پنج شنبه شب...
پنج شنبه شب مهمونی سالگرد ازدواج برادر دوستم دعوت بودم... خیلییییییییییییییییی جای همتون خالی خیلی مهمونی خوبی بود... عین یک عروسی...
ساعت ۱۲.۳۰ شب بود که دیگه داشتم خداحافظی می کردم دختر خاله دوستم انگار تازه متوجه من شده بود اومد جلو و پرسید: آلما جون قد شما چقدره؟ گفتم ۱۷۵ سانتی متر... برگشت گفت: ماشاللللللللللله ![]()
هیچ موقع به نظر چشم اینقدر اعتقاد نداشتم... پامو که از در گذاشتم بیرون تا دم آژانس سر خوردم ![]()
یکشنبه نهم دی 1386
چهارشنبه شب عروسی دختر دوستمون بود (این پستم راجع به شاهکار خواهرام و عروس خانم و خواهرشه) مادر نازی، عروس خانم، استاد سوتی دادنه... همیشه چیزهایی می گفت که ما تا مدت ها می خندیدیم مثلا اگه صدای زنگ در میامد می گفت یکی پاشه بره در یخچالو باز کنه... یا چیزهایی که اصلا قابل تعریف کردن نیست...
توی عروسی اومد پیش من و مامان و برگشت گفت: آلما خیلی دلم برات تنگ شده بود... ۳- ۴ دفعه خوابتو دیدم ... گفتم عروسی نازی تموم بشه یک شب با عموت (به آقای دوستمون میگیم عمو) بیام خونه تون فقط تو رو ببینم... چند دفعه ای که اومدیم خونه تون تو خواب بودی .... من
گفتم وا... شما هر دفعه که اومدید من اومدم نشستم باهاتون صحبت کردم... یادتونه با عمو راجع به فلان مسئله صحبت کردیم...
اون: نه ... تو نبودی... من اصلا یادم نیست.
من: چرا ... من یادمه .... کلی با عمو راجع به سهام و بورس صحبت کردیم...
اون: (خیلی حق به جانبه) وا.... یعنی تو میگی من پارکینسون گرفتم...
من:
نه پارکینسون که نه... اصلا... شما آلزایمر گرفتید....
یکشنبه دوم دی 1386
۵ سال پیش بود که برادرم ازدواج کرد. فریبا، خانم برادرم یک مادربزرگ داره که بسیار زن خوشرو و مهربونیه... به همین نسبت هم پرحرف. روز عروسی وقتی رفت که کادوی عروس و داماد رو بده پای سفره عقد تقریبا ۱۵ دقیقه سخنرانی کرد... ما ۴ تا خواهر هم داشتیم از خنده غش می کردیم ... وقتی میگم سخنرانی واقعا باور کنید که سخنرانی کرد... درمورد کردار نیک و پندار نیک و گفتار نیک و... تا مدتها ما بهش می گفتیم کردار نیک.... خلاصه موقع سخنرانیش وقتی دیدم خیلی داره طولانی صحبت میکنه و بقیه منتظرن به آیلار و سارا و آیدا (خواهر بزرگم) گفتم بیایید به افتخارش دست بزنیم بلکه بیاد بره... نشون به اون نشون که ما براش دست زدیم، مامان بزرگه با کمال خونسردی یه تعظیم به ما کرد و به سخنرانیش ادامه داد....
بگذریم... همون روز توی عروسی وقتی فریبا داشت gift عروسی رو بین جوونها پخش می کرد مامان بزرگه اومد و گفت فریبا جون مال من یادت نره ... همون موقع من چشمم افتاد به انگشتری که دستش بود... یک انگشتر بسیار بسیار زیبای فیروزه با نگینهای برلیان دورش... گفتم وای مامان بزرگ چقدر انگشترتون قشنگه... گفت دخترم اینو یه روزی میدم به شما... منم گفتم وای نه دستتون درد نکنه ... پیش خودم گفتم مگه مجبوری تعارف الکی کنی...
خلاصه... پریشب که شب یلدا بود عمهء فریبا مهمونی داشت و ما هم دعوت بودیم... جای همه دوستان خالی خیلی مهمونی خوبی بود... ما اینطوری به ترتیب نشسته بودیم... روزبه (برادرم)، سارا، من، فریبا... طفلکی مامان بزرگه یه کمی مریض احوال بود و توی یکی از اتاقها دراز کشیده بود... همین طور که مشغول صحبت بودیم دیدیم مامان بزرگه داره میاد که بین مهمونها بشینه... روزبه بلند شد که جاشو بده به مامان بزرگه ... سارا دید که در خطر این قرار داره که مامان بزرگه بشینه پیشش بلند شد و رفت که پیش روزبه بشینه... فریبا زیر گوشم گفت وای حالا مامان بزرگم میاد پیش تو میشینه و سرتو میخوره... همینطور که داشتیم با فریبا صحبت می کردیم مامان بزرگ اومد نشست کنار من و دستم رو گرفت و یه چیزی گذاشت توی دستم... من اولش فکر کردم شکلاته دستمو که باز کردم فکر می کنید چی دیدم؟؟؟ انگشتر فیروزه کذایی...
گفت: دخترم این مال شما... گفتم وای نه مامان بزرگ این چه کاریه مال خودتون ... گفت نه من قولشو بهت داده بودم حالا این مال تو....
نمی دونید من چه حالی بودم... گفتم وای لابد این پیرزنه آلزایمر گرفته... ۱۰ دقیقه دیگه داد میزنه انگشترم کو...
حالا به زور دستمو گرفت و انگشتر رو کرد دستم ... از اون طرف دیدم زن عموهای فریبا چشماشون داره در میاد... دلشون میخواست سر به تن من نباشه... یعنی چی که انگشترو داده به من... از اون طرف دیدم مامان داره اشاره میکنه که انگشترو پس بده... اشاره کردم وقت رفتن پسش میدم... خلاصه همه نوه ها و عروسها واقعا توی دلشون چقدر به من فحش دادن خدا میدونه...
گفتم مامان بزرگ این خیلی گرونه خوب نیست اینو بدید به من... توی گوشم گفت هیچ کس نمیدونه... این انگشتر اصل نیست... من دادم آب طلا بهش زدن.... منم اینطوری شدم
گفتم مرسی دستتون درد نکنه... توی دلم به زن عموها گفتم چشمتون کور... تا آخر شب بهتون نمیگم که بترکید...
ولی خوب... مجبور شدم ۲ ساعت تمام به حرفهای مامان بزرگه گوش بدم... البته فقط وقت کرد جریان عروسی پسر بزرگشو و دخترشو برام تعریف کنه... هنوز جریان عروسی ۳ تا پسر دیگش مونده...
![]()

