شنبه سی و یکم فروردین 1387
شما اگر بودید بین این دوتا کدوم رو انتخاب می کردید؟ کار الانم که با مدیرم خیلی راحتم و کارم خیلی خوبه و آرامش دارم... یا یک کار توی یک شرکت انگلیسی خیلی بزرگ که حتی آبدارچی هاشون هم انگلیسی صحبت می کنند با یک مدیر جیغ جیغوی استرسی ولی با حقوقی ۲ برابر حقوق الانم؟
??What is your judgement about it
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
خانه بامداد (لطفا ببینید)
یکي بود يکي نبود.
جز خدا هيچچي نبود
زير ِ اين تاق ِ کبود،
|
نه ستاره |
|
|
|
نه سرود. |
عموصحرا، تُپُلي
با دو تا لُپ ِ گُلي
پا و دستاِش کوچولو
ريش و روحاِش دوقلو
چپقاِش خالي و سرد
دلکاِش درياي ِ درد،
دَر ِ باغو بسّه بود
دَم ِ باغ نشسّه بود:
«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»
|
«ــ لب ِ دريان پسرام. |
دختراي ِ ننهدريارو خاطرخوان پسرام.
طفليا، تنگ ِ غلاغپر، پاکشون
خسته و مرده، ميان
از سر ِ مزرعهشون.
تن ِشون خسّهي ِ کار
دل ِشون مُردهي ِ زار
دسّاشون پينهتَرَک
لباساشون نمدک
پاهاشون لُخت و پتي
کجکلاشون نمدي،
ميشينن با دل ِ تنگ
لب ِ دريا سر ِ سنگ.
.............
فکر کنم خیلی کوچیک بودم که بابا برام صفحه این شعرو خرید.... یادش بخیر... (همه شعرو نمیذارم چون خیلی طولانیه)
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني
ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
سنگپشت، ناراضی ونگران بود.
پرندهاي درآسمان پر زد، سبك؛
و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست،
اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين
نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه. و در لاك
سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي .
خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را
نشانش داد. كُرهاي كوچك بود.
و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس
نميرسد.
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است.
حتي اگراندكي.
و هر بار كه ميروي، رسيدهاي.
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست،
توپارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش
چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و گفت : رفتن، حتي اگر اندكي؛
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
۵شنبه شب خونه یکی از دوستان مهمونی بودم... یک سری از دوستان جدید و قدیمی... بعضی ها همدیگه رو نمی شناختن... یکی از دوستان که مقیم کانادا هست هم اومده بود و من بعد از تقریبا ۱ سال دوباره دیدمش... کلی گپ و صحبت ... ما با هم خیلی شوخی می کنیم و کلا سر به سر هم میذاریم... یک کتاب برای صاحبخونه به عنوان عیدی برده بودم ... این دوستمون کتاب رو برداشت و صفحه اولش رو باز کرد ... نیشش تا بناگوش باز شد و گفت:
- آلما خانم... خانم بی عیب و نقص ... ببین چی نوشتی ... تاریخ زدی فروردین ۷۸ ... امسال سال ۸۷... الان آبروتو می برم.... حواست کجا بوده؟؟؟ سوتی دادی....
من: باشه برو بگو... منم با صدای بلند به همه میگم که تو تا پارسال کچل بودی و حالا مو کاشتی.... ![]()
اون: ![]()
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
یا پی نویس: نمیدانم چرا این روزها وقتی از کنار پارک یا نیمکتی می گذرم دلم میخواهد بنشینم و سیگاری بکشم.... من توی عمرم لب به سیگار نزده ام... این هوس از برای چیست؟؟؟؟ نمی دانم....
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
پاپتی عزیز منو به بازی دعوت کرده... توی این بازی باید ۵تا چیزی رو که دوست داشتیم و گمش کردیم نام ببریم.
اول اینکه پاپتی جان خیلی از شما ممنونم به خاطر دعوت.
من چیزهای زیادی گم نکردم... فقط:
۱. تعدادی کتاب که خیلی دوستشون داشتم... البته گمشون نکردم ... امانت دادم و ... خوب... خودتون میدونید چی شد...
۲. فرصتهای زیاد زندگیم... فرصتهایی که اگر گمشون نمی کردم شاید الان خیلی وضع فرق می کرد.
۳. کودکی... من کودکی ام را گم کرده ام... (البته این کودکی گاهی اوقات به سراغم میاد)
۴. دو سه تا از دوستی ها... (دقت کنید که دوستی... نه دوست)
۵. عشق... من عشق رو گم کردم... چرا عاشق نمیشم؟؟؟
اینی که میگم رو دلم میخواد که گم کنم... حساسیت بیش از اندازه ام رو...
این دوستان دعوت اند: حامد ، احمد فاضلی ، همفری بوگارت ، رضیه ، امید
شنبه هفدهم فروردین 1387
چرا جایی نرفتم؟ خوب دوستام اکثرا تهران نبودند و اونهایی هم که بودند مشغول کار... روز سیزده به در هم فقط عصر رفتم توی محوطه زیبای اکباتان قدم زدم... زیر بارون... خوب بود...
فقط خوبی این عید این بود که امسال آیلار هم پیشمون بود و با هم بودنمون ...
حالا فکر نکنید دارم غر می زنم ... نه لحظات خیلی خوبی هم داشتم...
یک شب که همه (خواهر و برادر و بچه ها و...) خونه ما بودند، علی (پسر خواهرم) از من خواهش کرد که براش غذای مورد علاقه شو درست کنم ... خیلی هم از خودش ذوق و شوق نشون و داد و کلی هم کمکم کرد... تا اومدیم شام بخوریم مهمون رسید ... ما هم مشغول پذیرایی شدیم... بعد که نشستم دیدم علی اومد پیشم... بچه خیلی بی تاب شده بود برای شام... گفت:
- خاله... پس کی شام می خوریم؟
من: صبر کن مهمونها برن بعد....
مهمونها هم قربونشون برم نمیخواستن برن... حتی آیلار به فکر پروژه نمک ریختن توی کفششون افتاده بود
... علی رفت و ۱۰ دقیقه دیگه برگشت:
- خاله آخه من خیلی گرسنه ام ... پس اینا کی میخوان برن؟
نگاهی به مهمونها انداختم و دیدم بابا داره باهاشون صحبت میکنه... گفتم:
- ببین علی جان... تا موقعی که بابایی داره باهاشون صحبت میکنه که نمیتونن پاشن برن...زشته... آخه بابایی داره صحبت میکنه...
در یک چشم به هم زدن دیدم علی رفت و در گوش بابا یه چیزی گفت... بعد از ۳ - ۴ دقیقه هم مهمونها رفتند... فکر می کنید چه اتفاقی افتاده بود؟ علی رفته بود توی گوش بابا گفته بود:
- بابایی لطفا زیاد صحبت نکن بذار برن... من گرسنمه...![]()