تبليغاتX
باور کن رفتنم را

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387

از رستوران که اومدیم بیرون، زن کولی جلومون سبز شد...

- سلام خانم جون... وای چه چشمای خوشگلی داری... حسود داری... چند نفر هستن که حسرتته میخورن...

حرفشو قطع کردم و خندیدم...

- بذار کارشونو بکنن مادر جون ...

و راه افتادیم و رفتیم به سمت ماشین... دنبالمون اومد:

- یک آقائیه خیلی خاطرته میخواد...قد بلند و خوش تیپ ... عاشقته... میمیره برات...

داشتم از خنده میمردم... همونطور که سوار ماشین میشدم گفتم:

- مادر جون پیداش کردی بفرستش بیاد....

نوشته شده توسط آلما در 8:14 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

روز ۳ شنبه پیرو همون دعوتنامه ای که از پرشین بلاگ برام اومده بود و من باهاشون تماس گرفته بودم (راجع به ۱۰۰ وبلاگ برتر) تماس گرفتن که روز ۵شنبه راس ۴ دانشگاه مدیریت دانشگاه تهران سالن الغدیر باشید... این شماره دعوت شماست... حتما حتما یادتون باشه... براتون صندلی رزرو میشه... منم که از قبل برنامه خیلی خیلی مهمی داشتم عذر خواهی کردم و گفتم نمیتونم بیام...

ساعت ۴.۴۵ بود که با اس ام اس دوستم از خواب پریدم... اس ام اسی با این مضمون: افتضاحه افتضاح... میتونید برید وبلاگ همفری بوگارت رو راجع به این جشن بخونید... خوب خوشحالم که نرفتم...

اما روز ۵شنبه... دوستای عزیزی که وبلاگ من رو همیشه میخونند می دونند که من توی یکی از پستهای اسفندماه نوشته بودم که چهلمین سالگرد مامان و باباست... درواقع اون روز چهلمین سالگرد عقد مامان و بابا بود و درواقع سالگرد ازدواجشون ۲۴ خرداد ماهه... من و سارا هم تصمیم گرفتیم که یک جشن براشون بگیریم بدون اینکه خودشون خبر داشته باشن...

دیگه بماند که چطوری باید با وجود مامان و بابا توی خونه اینکارو می کردیم خدا میدونه که چقدر دروغ گفتیم و چقدر پنهان کاری کردیم که این دوتا متوجه نشن... دعوت کردن مهمونا که آسون بود و سفارش کردن که مامان و بابا خبر ندارن... و اما خرید کردن و آشپزی.... اوووووووووف

روز ۴شنبه همه خریدها رو انجام داده بودیم و هر دفعه مامان یخچال رو که باز می کرد با تعجب می گفت: برای چی این چیزها رو خریدید؟؟؟ وااااااا.... ما که همه چیز توی خونه داریم... ای بابا... یعنی چی... آخرش به دروغ بهش گفتیم پنج شنبه شب آیدا اینا (خواهرم) و روزبه (برادرم) میان اینجا میخواهیم برای روزبه تولد بگیریم... (تولد روزبه یکشنبه بود) گفت خوب باشه دیگه این همه خرید کردن نداره... گفتیم آخه ما روز جمعه میخواهیم بریم پیک نیک...

خلاصه روز پنج شنبه بعد از صبحانه مامان رو فرستادیم پی کارهای خودش و من و سارا رفتیم توی آشپزخونه... فکر کنید برای ۳۰ نفر آدم سالاد اولویه درست کردن و پیچیدن ۷۰-۶۰ تا پیراشکی گوشت و بقیه غذاها و دسر و میوه و...................

من که نشستم روی زمین و کارهامو انجام میدادم بابا اومد کنارم... گفت بابا جون این همه چرا داری سالاد اولویه درست میکنی؟ آخه مگه چند نفر میخواهید برید پیک نیک؟ گفتم بابا جون تعدادمون زیاده... بعد شروع کرد: این همه خیارشور نریز توش... فلان کارو نکن... گفتم ببین پدر جان هرچی اینجا بشینی من کار خودمو میکنم... پس خودتو خسته نکن... رفت سراغ سارا که ایستاده داشت پیراشکی میپیچید... با دیدن تعداد پیراشکیها گفت وااااااای چه خبره؟؟؟ که سارا هم یک قری براش داد و محترمانه بیرونش کرد...

موقع بسته بندی کردن کادوهاشون دیدیم جعبه چیزی که براشون خریدیم خیلی بزرگه من با خودکار ۱۰۰ جا نوشتم مبارکه تا اینکه سارا زد روی دستم و خودکار رو ازم گرفت گفت دیوونه اگه مشکلی داشته باشه و بخواهیم پسش بدیم طرف نمیگه اینا دیوونه اند؟؟؟؟

خلاصه ساعت ۷.۳۰ بود که مهمونا رسیدن و مامان هنوز بالا توی اتاق بود... بابا توی هال جلوی تلویزیون بود و هاج واج داشت نگاه می کرد که این همه مهمون از کجا پیداشون شده... وقتی مامان رو صدا کردیم با تعجب از پله ها اومد پایین که هممون دست زدیم و کل کشیدیم (خیلی جلفیم نه؟)

خلاصه جای همه دوستان خالی خیلی خوش گذشت....  اون شب داشتم فکرمی کردم که چهل سال ... خیلی هنر میخواد که دو نفر چهل سال با هم زندگی کنند و بعد از گذشت این همه سال هنوز هم عاشقانه همدیگه رو دوست داشته باشن...

نوشته شده توسط آلما در 8:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387

آشفته بود... از پله ها رفت بالا... منزلشان طبقه چهارم یک آپارتمان خیلی زیبا بود... طبقه اول رو ۲ تا جوان تانزانیایی که تازه ازدواج کرده بودند اشغال کرده بودند و صدای موزیک بلندشون قطع نمیشد... مگر نمی دونستند که اون داره برای فوق لیسانس میخونه اونم چه رشته ای... شیمی... حالش بد بود... خونه ریخت و پاش بود... کتابش رو پیدا نمی کرد... دیرش شده بود و باید میرفت سرکار... برادرش پایین توی ماشین (یک رنو زرد زهوار دررفته) منتظرش بود... وای چرا صدای موزیک قطع نمیشد... چشمش افتاد به ضبط صوتش... کلید آف رو پیدا نمی کرد که خاموشش کنه... دست برد و سیمشو از برق کشید... آخیش صدای موزیک قطع شد... کتابش رو زیر تخت پیدا کرد و با عجله برش داشت که بره پایین ... اشتباهی یک نیم طبقه رفت بالا و دوباره برگشت پایین... پیش خودش گفت همیشه همین اشتباهو می کنم... سوار ماشین شد... به برادرش گفت خوابم میاد و دلم نمیخواد برم سرکار... بوسه ای روی گونه برادرش گذاشت و گفت: سعید تو رو خدا بیا نریم سر کار... بریم کافه نادری....

اه... صدای زنگ  ساعت اومد... باید بیدار شم... عجب خوابی دیدم... توی خواب جای رزا دختر لوس و ننر دوستمون بودم که شیمی خونده و من با برادرش همبازی بودم و چقدر سعید بدبخت رو اذیت می کردم و جیغ می کشیدم هر دفعه هم عمو رضا میومد سعید رو دعوا می کرد که چی کار داری بچه رو و اون با چشمهایی که شبیه خط شده بود از زور گریه می گفت باباجون به خدا من کاری بهش ندارم... چرا این خواب رو دیدم؟... صدای سارا اومد که می گفت صبح بخیر... پا نمیشی بری سر کار؟  چقدر خوابم میامد ... توی خواب و بیداری به بچه گیام فکر کردم و سعید و تمام همبازیهام که دلم براشون تنگ شده...

چقدر دلم برای روزهای بچه گی و دوستام تنگ شده... کاش برگردند اون روزها... دریغا... دریغ...

نوشته شده توسط آلما در 10:9 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

عجب تعطیلات مزخرفی بود... من و سارا میخواستیم بریم مسافرت درست دو روز قبل از حرکت از طرف آژانس مسافرتی تماس گرفتند که مسافرت کنسل شد. چرا؟ مرز بلوک سیاسی شده... دلیلش هم سفر بعضی ها به اونجاست... خوب نظر شما راجع به اینکه اگر من و سارا بخواهیم بریم دریا، آب دریا هم خشک میشه چیه؟

سارا خیلی ناراحت شد... بهش گفتم دوست داری بریم شمال؟ اولش قبول کرد ولی بعدش پشیمون شد و گفت که بهتره بمونیم خونه و استراحت کنیم... من هم از خدا میخواستم که شمال نریم... میدونستم توی این تعطیلات شمال چه خبره...

سارا برای خودش برنامه ریزی کرد... یک روز ددر... یک روز کوه... یک روز استخر... یک روز خونه...

من عین این چند روز رو خونه بودم... فقط یک شب مریم و مجید (دختر عمه و پسرعمه ام) زنگ زدن که بیایید بریم بیرون... پوسیدیم توی خونه... تو رو خدا... گفتم اصلا نیازی به اصرار نیست... با کمال میل...

رفتیم بیرون و گشتیم و شام خوردیم و ایضا بعد از شام بستنی ... بماند که مریم تمام بستنیش رو ریخت روی فیلمهای اون پسره که فیلم میفروخت و یک گردنبند آرم پلی- بوی گردنش بود... پسره دلش میخواست مریم رو بکشه از بس که چشم غره رفت و زیر لب گفت تموم فیلمهام چسبیده به هم.... و هی با دستمال پاکشون کرد.... اون شب انگار همه مردم اومده بودند بیرون... جای پارک پیدا نمی شد... دم بستنی منصور یک صف ۲ کیلومتری بود.... حالا توی این هیر و ویر بنزین ماشین هم تموم شد...

رفتیم بنزین بزنیم... ماشین جلویی ما ۳ تا آقا پسر بودن که ۲ تاشون برای بنزین زدن پیاده شدن... قبل از اینکه بخوان بنزین بزنن دو تا ماشین جلوییشون بنزین زده بودن و داشتن میرفتن ... مجید گفت آقا نزن برو جلو الان ۲ تا پمپ جلویتون خالیه... پسره با لبخندی دندونهای خرگوشیش رو نشون داد و "نچی" حواله ما کرد و شروع به کار کردند.... یکیشون کارت رو گذاشت ... یکیشون پمپ رو گرفت تا بنزین بزنه... بعد اونی که کارت رو گذاشته بود اومد پمپ رو از دست اون یکی گرفت که ببره بذاره سر جاش و اون یکی رفت که کارت رو برداره...  یاد کارتون همینه افتادیم .... وقتی خواستن سوار شن مجید سرشو از ماشین بیرون برد و گفت: کار گروهیتون عالی بود... دوباره دندون خرگوشی لبخندی زد و رفت...

مجید هم ماشین رو برد جلوی پمپ اول... تا پیاده شد آقای مسنی از دو تا ماشین بعدی هوار زد: آقا... برو جلوتر ... عجب خودخواهی هستیاااااااااااااااااااااا.... مجید هم طفلک ماشین رو برد جلوتر و بنزین زد... آقا مسنه همین طور غرغر می کرد و با بقیه دعوا میکرد... تا اینکه مجید کارش تموم شد و داشت سوار میشد که آقا مسنه گفت: ای باباااااا چرا این پمپه کار نمیکنه... مجید هم رو به آقا مسنه گفت: پمپش خودخواهه...

بعد نشست توی ماشین و راه افتاد ... گفت: آخیش داشتم خفه میشدم... همش فکر میکردم چی بهش بگم که دلم خنک بشه... اصلا توی گلوم مونده بود....

گفتم حقا که پسر عمه خودمی....

بقیه روز ها رو هم توی خونه یا جلوی تلویزیون فیلم میدیدیم یا کتاب میخوندیم یا میخوردیم...  خیلی خوش گذشت...

نوشته شده توسط آلما در 7:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم خرداد 1387

پارسال بود که برای انجام کاری باید می رفتم یکی از شرکتهای زیرمجموعه شرکت خودمون... صبح زود رفتم و کارمو انجام دادم و برگشتم شرکت....

۲ روز بعد بود که دیدم تلفن روی میز کارم زنگ خورد:

- سلام خانم آلمایی... من بهرامی هستم... شرکت .... ۲ روز پیش تشریف آورده بودید اینجا... من میخواستم بدونم کارتون انجام شد... مشکلی ندارید؟

تشکر کردم و خداحافظی... هاج و واج موندم... گفتم چه شرکت باحالی... توی ایران... پیگیری میکنن که کارت انجام شد... ایول....

دیگه از اون روز تلفنهای آقای بهرامی شروع شد... هر ۲-۳ روز یک بار به بهانه ای زنگ میزد:

- خانم آلمایی سهام فلان شرکت رو نمیخواهید بخرید؟ خوبه ها.... خانم آلمایی نمیخواهید فلان سهام رو بفروشید؟ .... خانم آلمایی چه خبر؟ خانم آلمایی....

هردفعه خیلی مودبانه ردش می کردم.... تا اینکه دیگه کلافه شدم... زنگ زدم به همکارم که طبقه پایین بود و با آقای بهرامی آشنا... گفتم بابا این بهرامی خیلی اذیت میکنه... دم و ساعت زنگ میزنه الکی حرف میزنه... اونم گفت گوششو میکشم ...

تا اینکه دی ماه گذشته رفتم ساختمون شماره ۲... یک روز توی ناهارخوری داشتیم با بچه های ساختمون شماره ۲ ناهار میخوردیم که اومدن صدا زدن: خانم آلمایی تلفن... گفتم کیه؟ گفتند آقای بهرامی....

گوشی رو برداشتم و بعد از احوالپرسی گفت: خانم آلمایی حالا جاتون رو عوض می کنید شماره به ما نمی دید؟ گفتم چه لزومی داره شما شماره منو داشته باشید؟ گفت خوب یک موقع کار پیش میاد بالاخره ... گفتم من هر موقع با شما کار داشته باشم تلفن شرکت شما توی دفت تلفن ساختمون شماره ۲ هم هست... گفت نه خوب بچه های ساختمون شماره ۲ دارند سهام میخرند شما نمیخواهید؟ گفتم نه... گفت چرا؟ گفتم چرا نداره آقا... نمیخوام...

این تلفنها ۲-۳ دفعه دیگه هم تکرار شد تا اینکه یک روز خیلی بد باهاش برخورد کردم... گفت وا... خانم آلمایی شما از پول بدتون میاد؟ گفتم بله... این شد که دیگه جرات نکرد زنگ بزنه...

نزدیک عید بود که دوباره سر ناهار یکی از بچه های ساختمون شماره ۲ گفت: راستی خانم آلمایی رفته بودم فلان شرکت کار داشتم آقای بهرامی سراغ شما رو گرفت... در مورد شما سئوال می کرد... یک چیز عجیب هم سئوال کرد... پرسید خانم آلمایی چقدر حقوق میگیره؟؟؟

وای منو میگید... اینقدر عصبانی شدم که حد نداره... برداشتم فیش حقوقمو کپی کردم... مبلغش رو پاک کردم و یک فیش حقوقی خالی فکس کردم برای آقای بهرامی...

گذشت و ما منتقل شدیم به ساختمون شماره ۳... چهارشنبه گذشته بود که دیدم همون همکارم از ساختمون شماره ۲ زنگ زد به من: خانم آلمایی رفته بودم فلان شرکت آقای بهرامی رو دیدم جلومو گرفت و گفت خانم آلمایی کجاست؟ چرا تلفنشون رو جواب نمیدن... منم گفتم که شما از اینجا رفتید...

بعد از ۱۰ دقیقه یکی دیگه از همکارام از ساختمون شماره ۲ زنگ زد: آلما آقای بهرامی زنگ زده بود سراغتو می گرفت... منم گفتم که تو منتقل شدی ساختمون شماره ۳....

درست ۱۰ دقیقه بعد بود که تلفنم زنگ زد... وقتی جواب دادم یکی از اون ور خط گفت:

- سلام... خانم آلمایی... خوبید... منو به جا میارید....

من: (با حرص) بفرمایید....

- من بهرامی هستم... از ساختمون شماره ۲ رفتید؟

- بله... با من کاری دارید؟

- من میخواستم از طریق شما با بچه های ساختمون شماره ۲ یک کاری انجام بدم....

حرصم دراومده بود گفتم: شما که با بچه های ساختمون شماره ۲ خیلی خوبید... زنگ میزنید آمار منو از آقای ع. میگیرید... بعد دوباره زنگ میزنید از خانم ف. می پرسید... آقای ع. رو میبینید در مورد من سئوال میکنید... فکر نمی کنم نیازی باشه من شما رو به بچه های ساختمون شماره ۲ معرفی کنم... حالا بفرمایید کارتون چیه؟

- نه دیگه آخه شما از اونجا رفتید...

- گفتم بگید کارتون چیه؟

- من میخواستم شما یک ترجمه رو برام انجام بدید...

- خودتون متوجه اید دارید چی میگید؟ بچه های ساختمون ۲ باید ترجمه کنند یا من؟

- شما...

- خوب؟ پس چی میگید که از طریق من باید بچه های ساختمون ۲ براتون کاری انجام بدن؟ اصلا الان شماره منو از کی گرفتید؟ (این شماره رو وقتی من اومدم ساختمون شماره ۳ تازه خریدن برای من)

به تته پته افتاد: زنگ زدم ساختمون شماره ۳... از اونها گرفتم ... حالا اگه سوءتفاهم شده....

من دیگه نذاشتم حرف بزنه... قطع کردم... زنگ زدم به همکارم توی ساختمون شماره ۱ بهش گفتم زنگ بزن به بهرامی... بگو اگر یک بار دیگه منو تعقیب کنه که من کجام... چیکار میکنم... حقوقم چقدره زنگ میزنم به مدیر مستقیمش و پدرشو درمیارم...

پی نوشت: (اینو توی نظر خصوصی برام نوشته بودند... به نظر شما با توجه به اینکه شماره موبایل دادند درسته؟)

وبلاگ شما در بین 100 وبلاگ برتر نظر سنجی پرشین بلاگ قرار دارد از شما دعوت میکنیم در مراسمی که به همین مناسبت برای تقدیر از وبلاگ نویسان برتر ترتیب داده شده است شرکت فرمائید . برای ثبت نام و دریافت اطلاعات بیشتر می توانید از روز یکشنبه یازدهم خرداد بین ساعات 16 تا 20 با تلفن های زیر تماس خاصل فرمایید .
تاریخ برگزاری 23 خرداد ماه
محل برگزاری دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
ساعت : 16 الی 19
09354224229
09359459999

 

 

 

نوشته شده توسط آلما در 8:18 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم خرداد 1387

دیروز فریبا  (یکی از دوستام) زنگ زد که:

- آلما عصر میای با هم بریم بیرون؟؟؟ من عصر میدون آرژانتین وقت دکتر دارم ... از شرکت که دراومدی بیا اونجا...

قبول کردم... از شرکت که اومدم بیرون خودمو رسوندم سر قرار ... دیدم با مامانش منتظر من هستند... خلاصه رفتیم مامانشو رسوندیم خونه ... مامانش پیاده شد رفت و ما هم سر ماشینو کج کردیم و دور زدیم.... گفتم حالا کجا میخوایم بریم؟ گفت اول کارواش... گفتم ای بابا بیرون رفتنت این بود؟ رفتیم اون کارواش توی خیابون اسفندیار ... گفتم حالا باید ۱ ساعت وایستیم بیرون... گفت نه میریم توی کافی شاپش میشینیم... خلاصه ... رفتیم ۱ میراندا و ۱ نسکافه شد ۴۰۰۰ تومن  ... تازه داشتیم به خودمون و خریتمون می خندیدیم که در کافی شاپ باز شد و یک پسره اومد تو... با شلوار ورزشی و تی شرت و ۳ تا گردنبند و موهایی از فرط ژل می درخشید... به فریبا گفتم: طرف چقدر زیور آلات به خودش آویزون کرده.... یهو موبایل آقا پسره زنگ زد:

پسره (با صدای خیلی بلند): ها؟؟؟ چیه؟ جواب نمیدم چون دوست ندارم... دلم نمیخواد... حوصله خبرنگارا رو هم ندارم.. مصاحبه نمی کنم... چی میگی تو؟ حالا برای من شدی علی پروین...

ما هاج و واج داشتیم نگاه می کردیم... فریبا گفت: فکر کنم این پسره مشکل روانی داره... چرا اینقدر داد میزنه... گفتم چیکار داری ولش کن... میبینی که چقدر بی ادبه... میاد یه چیزی میگه.... ما به صحبتهامون ادامه دادیم پسره هم همچنان داد میزد و صحبت میکرد... داشتم جوش میاوردم... اصلا صدام به فریبا نمی رسید... به فریبا گفتم اعصابم داره خورد میشه... اون هم ادای منو درآورد: چیکارش داری ولش کن...

دوباره در کافی شاپ باز شد و ۲ تا پسر دیگه اومدن تو... از این زیبایی اندامها ... بازوها هرکدوم قد متکا ... تا رسیدن موبایلهاشون زنگ زد... یکیشون هم ۲ تا موبایلش با هم زنگ میزد... به فریبا گفتم پاشو بریم بیرون ... بی خیال ۴۰۰۰ تومن ...

اومدیم بیرون نشستیم روی نیمکت... اون ۳ تا هم نمیتونستن صدای همدیگه رو تحمل کنند اومدن بیرون و توی محوطه کارواش با صدای بلند و هوار هوار صحبت می کردند... پسر زیور آلاتیه که همش راجع به فوتبال صحبت می کرد ... به فریبا گفتم فکر کنم این یارو فوتبالیسته... خدا رو شکر که هیچکدومشونو نمیشناسم...

یهو یک پرادو اومد توی محوطه ... راننده عین بهرام رادان بود... گفتم هی فریبا ببین چقدر شبیه بهرام رادانه... بعد که پیاده شد دیدیم نه... شباهت خیلی زیاده ولی خودش نیست ... خلاصه کار ماشین تموم شد و نشستیم و حرکت کردیم...

رفتیم SFC جام جم سینی غذا رو که گرفتیم فریبا گفت بریم روی اون مبلها بشینیم رفتیم طرف مبلها دیدیم اوه... ۶ تا آقای سیاه پوست رنگ شکلات دارند غذا میخورند و بلند بلند انگلیسی صحبت می کنند... گفتم اوه عجب شکلاتهایی هستند اینا... فریبا گفت فقط نمی تونم بفهمم یکیشون که خیلی به ما نگاه میکنه داره منو نگاه میکنه یا تو رو... برگشتم نگاه کردم دیدم یکیشون یک چشمش آسمون رو نگاه میکنه یک چشمش زمینو (به قول اون پسره توی  یک فیلم بود که اسمش یادم نیست) ... به فریبا گفتم امروز روز دیدن آدمهای عجیب غریبه...

خلاصه شام خوردیم و حرکت کردیم به سمت خونه... یک بنز از کنارمون رد شد.. فریبا گفت ا... چقدر آقاهه شبیه علی دایی بود.. گفتم برو بابا دیگه علی دایی اینجا چیکار میکنه... همینطور داشتیم حرف میزدیم و می رفتیم  نزدیک سوپر جردن فریبا زد روی ترمز که یک آقا رد بشه... آقاهه هم خیلی مودب دست بلند کرد و لبخند زد و رد شد.... فریبا گفت چه آقای مودبی... چه جنتلمن ... نگاه کردم... یهو داد زدم:

فریبا ... فریبا ...افشین قطبی .... این  افشین قطبی بود....

نوشته شده توسط آلما در 14:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم خرداد 1387

وقتی در آغوش کشیدمشون خاطرات هجوم آوردن...

ما ۶ تا دوست بودیم... من، نازی، فرگل، فرزاد، گلرو و علی...

گلرو و علی نامزد بودند و فرگل و فرزاد خواهر و برادر... من و نازی هم که از بچگی دوست بودیم... یعنی خانواده هامون با هم دوست بودن... وقتی گلرو و علی ازدواج کردند و رفتند خونه خودشون دیگه بیشتر اوقات پاتوقمون خونه اونا بود... چقدر جمع خوب و دوست داشتنی ای بود... تقریبا همسن و سال بودیم... فرگل از همه ما بزرگتر بود متولد ۴۹ بعد فرزاد و علی متولد ۵۰ بعد من که ۵۲ بعدش هم گلرو و نازی که متولد ۵۳ بودند... بیشتر اوقات پیش هم بودیم... یا خونه ما یا خونه فرگل و فرزاد یا خونه نازی و از همه بیشتر خونه علی و گلرو...

یادمه یک شب خونه گلرو و علی بودیم ... گلرو یه دایی داشت که از ماها خیلی بزرگتر بود... دانشجوی کارگردانی بود... یک شب که ما اونجا بودیم اون هم اونجا بود... برگشت به گلرو گفت: گلرو جان شما اون عکسهای مسافرت آمریکا رو برداشتی؟ گلرو خیلی خونسرد برگشت گفت: نه به جان علی... یهو علی خودشو زد به مردن و افتاد زمین...

خرداد سال ۷۶ بود که تصمیم گرفتیم یک سر بریم اصفهان... عجب مسافرتی بود... اینقدر خوش گذشت که هنوز که هنوزه وقتی یادم میاد لبخند روی لبام میشینه... توی اتوبوس موقع رفتن برامون فیلم گذاشتن... "جدال در کندوان" فرزاد گفت وای نه تمام ۲ سال دوران فوق لیسانسمو که میرفتم اصفهان و برمی گشتم همین فیلم رو میذاشتن.... بعد از صندلی عقب ما هی خم میشد و با ما صحبت می کرد تا یکی بهش گفت آقا درست بشین میخوام فیلم ببینم... در گوش من گفت ای بابا من میتونم این فیلمو بازی کنم... چقدر توی بازار اصفهان خوش گذشت ... یک شب که اینقدر دیرمون شده بود دیگه هیچ جا شام نداشت... فرزاد به شوخی می گفت آقا تو رو خدا یه لقمه .... و ما ریسه می رفتیم از خنده... یاد پیتزایی که گرفتیم و جا نبود بشینیم رفتیم توی چمنا نشستیم... موقع برگشتن وقتی میخواستیم بریم ترمینال من و نازی و فرگل و فرزاد که توی یک تاکسی بودیم ترمینال رو اشتباهی رفتیم و وقتی رسیدیم که همه مسافرا سوار شده بودند و فرزاد می گفت همه اینا به کنار حالا چشمای خون کرفته علی رو کی میخواد تحمل کنه؟... دوباره توی اتوبوس برامون فیلم گذاشتن... "جدال در کندوان" ...

سال ۷۷ دختر علی و گلرو دنیا اومد و علی همش می گفت امسال جفت هفته... همه جفت میشن... و نگاههای فرزاد و نازی به هم دیدنی بود... بعد هم نامزدی فرزاد و نازی و بعد اسفند سال ۷۷ بود و پرواز فرزاد و نازی به آلمان و .... بعدش هم علی و گلرو رفتن کانادا و بعدش هم فرگل ازدواج کرد...

اواخر اسفند گذشته بود که دیدم سارا زنگ زد به موبایلم و اینقدر هیجان زده بود که نمی تونست حرف بزنه... آلما .. آلما باورت نمیشه کیو دیدم... گلرو و علی با ۳ تا بچه...

داشتم از خوشحالی غش می کردم... تا یه مدت ازشون خبر داشتم... ولی دیگه تقریبا ۳ سال بود ازشون خبر نداشتم ... میدونستم یک پسر هم داره ولی دختر کوچیکشو نمیدونستم... خلاصه روز ۸ فروردین بود که گلرو با پسرش اومد دیدنم... وای چقدر خوشحال بودم... حرف زدن پسرش که نیمه انگلیسی و نیمه فارسی بود... وقتی سارا بهش گفت نه این کاغذ رو باید بندازی دور... برگشت به گلرو گفت: مامی ... دور کجاست؟

حالا هم فرزاد و نازی بعد از ۹ سال برگشتن... یک پسر خیلی خیلی خوشگل ۸ ماهه دارن... وقتی دیدمشون و بغلشون کردم به فرزاد گفتم چطوری رفیق؟ هنوز آواز میخونی؟ (توی سفر اصفهان آوازهایی می خوند که میمردیم از خنده) گفت وای آلما یادته... عجب مسافرتی بود... دیگه نرفتی اصفهان؟ خندیدم و توی دلم گفتم:

دوستی کی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟

 

 

نوشته شده توسط آلما در 8:21 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!