شنبه بیست و نهم تیر 1387
خیلی باهاش خاطره دارم... با فیلمهاش... با صدای زیباش موقع دلکلمه شعرهای شاعر عزیزم سید علی صالحی... خیلی ناباورانه و زود رفت...
ای کاش می تونستم برای بدرقه اش برم... ای لعنت به این کار...
به قول هادی مرزبان:
اینجا میتونید نامه رضا کیانیان رو به خسرو شکیبایی عزیز بخونید... روحش شاد
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
خیلی خسته ام... فقط منتظرم امروز تموم بشه و من برم خونه و این سه روز رو استراحت کنم... البته اگر پنج شنبه کاری نباشه که مجبور بشم بیام شرکت... تقریبا ۳ هفته است که هیچ استراحتی نکردم... همش ماموریت ... پنج شنبه پیش هم که عروسی پسرعموم بود از شب قبلش کار کردم و مهمونداری کردم تا ....
راستی از من به شماها نصیحت... اگر کاری بلدید اصلا رو نکنید ... ۳ سال پیش یکی از دوستام گفت آلما بیا برو یک دوره گریم ببین یک خانم از انگلیس اومده یک کلاس باز کرده که خیلی خوبه... منم به خاطر علاقه ای که به رنگها و نقاشی و... دارم رفتم و یک دوره کامل (از گریم زیبایی و سینمایی و ...) دیدم ولی خداییش تاحالا هرکسی رو درست کردم یک قرون هم پول نگرفتم ... فقط پول مواد دادم... (از این آرایش ها هم که آدمها رو شبیه حیوون درست میکنند خیلی بدم میاد) روز پنج شنبه هم ۱۰ نفرو درست کردم (فکر کنید ۲-۳ تاشون عمه و زن عموهای بالای ۵۴ سال بودند پر از چین و چروک- کلی هم خوش به حالشون شد که جوونشون کردم) آخر از همه خودمو هول هولکی درست کردم که به عقد پسرعمو جان برسیم... خسته و کوفته ...
حالا فکر کنید توی این هفته هم از اول هفته ماموریت هستم ... شب ها هم تا میخوام بخوابم از ساعت ۱۰ برق قطع میشه تا ۱۲ ... توی این گرما... کل این دو ساعت رو هم فحش میدم تا از نفس بیفتم (میتونید از سارا سئوال کنید)
این پست پر از غرغر شد میدونم
تعطیلات خوبی داشته باشید![]()
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
دیروز آیلار برایم یک ایمیل فرستاد... من که با خوندنش کلی خندیدم ...میذارمش اینجا که شما هم بخونید... البته اگر تا حالا نخونده باشید:
اگر انسانها بجای حامله شدن تخم میگذاشتند...
راستی آيا تا به حال به اين موضوع فکر کردهايد که اگر انسانها بجای حامله شدن و وضع حمل، مانند پرندگان تخم میگذاشتند، چه اتفاقاتی در دنيا رخ میداد، و زندگی روزمرۀ ما دستخوش چه تغييراتی میشد
شاید بزرگترين و بهترين تغييری که در زندگی خانمها رخ می داد، اين بود که ديگر هيچ زنی نگران اضافه وزن و کاهش مجدد آن در دوران حاملگی و بعد از آن نبود و خانمها از بابت مراقبتها و رژيمهای غذايی دوران بارداری، راحت و بیخيال بودند، چون تخم میگذاشتند و با خيال راحت روی آن مینشستند. البته احتمالاً دوران روی تخم نشستن آنها، برای خودش داستانها و رسم و رسومات بسياری ايجاد میکرد و موضوع غيبت و پرحرفی خيلی از خانمهای پير و جوان میشد. مثلاً مراسم «تخم اندازون»!!! که طی آن خانمها دور هم جمع میشدند و با شيرينی و کادو به عيادت «مادر آينده» و «تخمهايش» میرفتند و پيرامون تخم و تخمگذاری و خاطرات تخمی خود، با هم به بحث و گفتگو میپرداختند. البته فراموش نشود که بعد از اتمام مراسم، تا روزها و هفتهها بحث شيرين غيبت ادامه میيافت.
مثلاً:
- واه، واه، واه، دختره رو ديدی اقدس جون! همچين با افاده روی تخمهاش نشسته بود که انگار تخم طلا گذاشته!!!
- آره خواهر، والله ما اون وقتها، شيش تا شيش تا تخم میذاشتيم و اينقدر هم ناز و ادا نداشتيم. امان از دخترهای اين دوره زمونه...!
و يا:
- وای، وای، وای، مهين جون، تخمهاشو ديدی؟؟!... عين گردو بود!!! هم کوچيک بود، هم سياه!!
- آره ديدم، شهين جون. چقدر هم مادر شوهره ازش تعريف میکرد، خدا شانس بده. من تازه که عروسی کرده بودم، يک تخم گذاشتم عين هلو!!! هر کی میاومد ديدنم، دلش میخواست گازش بگيره! ولی خدا شاهده که مادر شوهرم يک بار هم جلوی مردم از تخم من تعريف نکرد...
و اما دومين تغيير خوش آيند برای خانمها اين بود که آنها میتوانستند با خيال راحت و بدون تحمل درد و يا بيهوشی شاهد لحظۀ تولد فرزندشان باشند، چون ديگراز درد زايمان و «اپی دورال» و «سزارين» خبری نبود.
طبيعتاً علم پزشکی هم به صورت امروز نبود و مردم بجای مراجعه به دکتر زنان و زايمان، از وجود تخم شناسان حرفهای، و دکترهای «تخمي» بهرهمند بودند.
دردنيای تجارت و بيزنس نيز احتمالاً تغييرات فراوانی ايجاد میشد. مثلاً شرکتهای توليد کنندۀ لباس و لوازم حاملگی در دنيا وجود نداشت و بجای آنها کمپانیهای تخمی فراوانی در دنيا تأسيس میشد که کار آنها تهيه و توليد انواع و اقسام لوازم و ادوات تخمی، جهت نگهداری بهينۀ تخم بود. مثل «تخم گرم کن الکترونيکی هوشمند» و يا «محافظ کامپيوتری تخم، با قابليت اتصال به اينترنت و کنترل از راه دور»!!!
تزئينات تخم نيز برای خود ماجراهايی داشت و موضوع رقابت و چشم و همچشمی بسياری از بانوان محترم میشد. مثلاً روکشهای طلا برای تخم که در صورت سفارش بر روی آن برليان هم کار گذاشته میشد تا خانم با ناز و افاده بر روی آن بنشيند و به بقيه پز بدهد! و همين کارها باعث پيدايش کمپانیهای جديدی جهت اخذ «وامهای تخمي» با بهرههای جور وا جور و نهايتاً سرمايهگزاریهای تخمی در اين راه میشد.
خلاصه که خيلیها بسوی بيزنسهای تخمی میرفتند و ايدههای تخمی فراوانی، به ثمر مینشست و در نتيجه، خيلیها «مييلونر و ميلياردر تخمي» میشدند.
و چه بسا افرادی هم بودند که بخاطر ايدههای تخمی خود، دست به کارهای تخمی میزدند و پس از چند سال فعاليت بیحاصل تخمی، اعلام ورشکستگی میکردند و در نتيجه همۀ سرمايه خود را از دست میدادند.
در بخش تبليغات تجاری نيز مردم شاهد حضور آگهیهای ريز و درشت تخمی در در و ديوار و راديو و تلويزيون بودند، که مثلاً میگفتند:
· اگر تخم بزرگ میخواهيد، با دکتر ... متخصص امور تخم تماس بگيريد.
· استرس و افسردگیهای تخمی خود را با دکتر ... دارای بورد تخصصی از انجمن دکتران تخمی آمريکا در ميان بگذاريد.
· آقای ...، مشاوری مطمئن در امور تخمهای شما.
· خانم ...، وکيل آگاه و با تجربه برای دعاوی تخمی شما. عضو هيات مديرۀ کانون وکلای تخمی کاليفرنيا
· تخمهای خود را نزد ما بيمه کنيد و با خيال راحت به سايتهای تخمی نيز مانند سرطان، در عرض چند هفته تمامی کامپيوترها و شبکهها را تسخير میکردند.مسافرت برويد. شامل: سرقت، ترکخوردگی و شکستگی!
· اگر به علت مشغله کاری و يا بيماری، قادر به نشستن روی تخم نيستيد، با ما تماس بگيريد. ما از تخم شما مانند چشم خود محافظت میکنيم!
وب
در تلويزيون، مردم به مشاهدۀ ميزگردها و برنامههای پرسش و پاسخ تخمی مینشستند. مثلاً خانمی از اصفهان با تلويزيونی در لوسآنجلس تماس میگرفت و بعد از دهها دفعه که صدا قطع و وصل میشد، میپرسيد: آقای دکتر، من احساس میکنم که جديداً پوست تخمم نازک شده(!) چيکار بايد بکنم؟...
و طبق معمول هميشه، آقای دکتر يک جواب بی سر و ته به او میداد و گوشی را قطع میکرد و به سراغ بقيۀ سئوالات تخمی شنوندگان میرفت.
در برنامههای راديويی نيز، برنامههای روانشناسی تخمی، در بين شنوندگان جايگاه ويژهای داشت و دراين ميان خوانندگان و نوازندگان هم از اين داستان بینصيب نمیماندند و حتماً ترانههايی در وصف تخم و تخمگذار سروده میشد. بطور مثال:
- يک تخم دارم، شاه نداره. صورتی داره، ماه نداره...
و يا:- هيشکی مثل تو تخم نداره. نه داره. نه میتونه بذاره...
زندگی خانوادگی و روابط انسانها نيز جدا از اين تغييرات نبود و حتماً آداب و رسوم و معاشرتهای مردم نيز بر همان اساس تغيير میکرد. مثلاً مادران به پسران خود میگفتند و نصيحت میکردند که: مادر سعی کن زنی بگيری که واست تخمهای گنده گنده بکنه!!!
در هنگام خواستگاری نيز مادر عروس با افاده به خانواده داماد میگفت: خانوادۀ ما اصولاً «تخم بزرگ» هستند. من خودم وقتی تازه ازدواج کرده بودم، يک تخم گذاشتم، اندازۀ هندوانه!!!!...
به اسامی افراد و نامهای خانوادگی موجود نيز، احتمالاً چندين اسم و فاميل تخمی اضافه میشد. مثلاً: تخمعلی تخمیزاده، تخمناز تخمینژاد، تخمعباس تخمیپور و...
پدربزرگ، مادربزرگها مثل هميشه، شايعه درست میکردند و از تجربيات تخمی خود سخن میگفتند و برای جوانترها داروهای سنتی و گياهی تجويز میکردند و میگفتند:
- قديمیها گفتهاند: اگر روزی چهار تا استکان گل گاو زبون بخوری، تخمهات ميشه اندازه نارگيل!!!
و يا:
- اگر کنجد رو با پوست گردو مخلوط کنی و با هل و نبات بخوری، حتماً تخم دوزرده میکنی! و...
مردم هنگام قسمخوردن و يا قسمدادن يکديگر، از قسمهای تخمی نيز استفاده میکردند. مثلاً میگفتند: به جون تخم عزيزم راست میگم! و...
و هنگام دعوا و عصبانيت، علاوه بر فحش خواهر و مادر و جد و آباد، به تخمهای هم ديگر نيز فحش میدادند مثلاً: الهی تخمهات بشکنه! الهی تخمهاتو سگ ببره!!! و ...
در قوانين کشورها نيز احتمالاً چند قانون تخمی به بقيۀ موارد قانونی اضافه میشد و همين موضوع، مقدمۀ بروز يکسری جرم و جنايت تخمی میشد.
جنايتکاران جنگی به جای «نسل کشي»، «تخم شکني» میکردند و باندهای تبهکار و مافيايی علاوه برخلافهای قبلی، به جرائم تخمی مانند تخم دزدی و تخم فروشی و قاچاق تخم هم روی میآوردند.
حال شما بگوييد، حاملگی بهتر است يا زندگی تخمی؟!!
سه شنبه هجدهم تیر 1387
ببینید توی یاهو ۳۶۰ برام چی پیغام گذاشتن... من که مردم از خنده چقدر مردم بی کارن:
سلام بانوی بزرگوار
درخواستی متفاوت دارم .لطف میكنین اگر كامل بخونین و فكر كنین و نظرتون رو بفرمایین
بنده پسری 29 ساله از غرب تهران و تحصیلكرده هستم.یك ماشین پراید دارم كه تر و تمیز هست. راستش بنده علاقه بسیار زیادی دارم به اینكه مستخدم یا نوكر و راننده شخصی خانمی بزرگتر از خودم باشم... بنده به اینكار واقعا" علاقه دارم و حاضرم تمام و کمال در خدمت شما باشم و برای شما كار كنم. هیچ توقع مادی و معنوی هم از شما ندارم. میتونم تمام وقت یا نیمه وقت در خدمت شما باشم هر جور كه شما مایل باشین. ازتون خواهش میكنم اگر واقعا" و جدی جدی دوست دارین كه یك راننده شخصی یا یك نوكر و مستخدم مثل بنده در خدمت شما باشه...جواب بنده رو بدین... بنده هم قول میدم كه هر دستوری كه شما بفرمایین رو انجام بدم تا رضایت شما جلب بشه...
بیشتر وقت شما رو نمیگیرم و مشتاقانه منتظر جواب شما هستم
نوكر و پابوس شما : .....
شنبه پانزدهم تیر 1387
علی پسر خواهرم وقتی که زبون باز کرد هیچ کس نمی فهمید این بچه چی میگه... اینقدر خنده دار و با نمک صحبت می کرد که ما میمردیم از خنده... با همون زبان بی زبانی سئوالهایی می پرسید که نمیدونستیم چی باید جوابش رو بدیم... همیشه با دهن باز و چشمهای گرد به همه چیز نگاه می کرد... پیش خودمون اسمشو گذاشته بودیم پروفسور پخمه...
یک دفعه وقتی علی ۲-۳ ساله بود آیدا (خواهرم) گذاشتش پیش ما که بره به یه کاری برسه... خیلی بچه خوبی بود... چند ساعتی که گذشت امد پیش من و با همون دهن باز و چشمای گرد و حرف زدن شلش گفت:
- آله من گانگیچی می خوام...
خوب حتما متوجه شدید که آله یعنی خاله ولی هرچی دنبال معنی گانگیچی گشتم پیدا نکردم... بهش گفتم علی جون بگو چی میخوای؟ بچه هی گفت گانگیچی... آخرش گفتم عزیزم من متوجه نمیشم تو چی میگی حالا برو بازی کن... عصر که شد چون می دونستم عادت به خوردن عصرونه داره براش نون و پنیر و کره و مربا و عسل و ... گذاشتم توی سینی و صداش زدم که بیاد بهش عصرونه بدم... الهی بمیرم دیدم بچه نون برداشته و داره پنیر میذاره روش میگه:
- الان برای خودم یک گانگیچی درست می کنم...
منو میگی
مردم از خنده... تازه اونجا فهمیدم که گانگیچی یعنی ساندویچ...
روز ۴شنبه به من زنگ زد... تا صداشو شنیدم کلی قرون صدقه اش رفتم... امسال میره کلاس پنجم و کلی برای خودش احساس مردی داره... گفت خاله المپیاد ریاضی برنده شدم... اسممو زدن توی روزنامه... اینقدر خوشحال شدم و قربون صدقه اش رفتم که نگو... اون هم در سکوت گوش کرد ... بعد ازش پرسیدم جایزه چی دوست داری برات بخرم... طبق معمول (چون همیشه چیزهای غیرمعمول از آدم میخواد) یواشکی توی تلفن گفت: از این لباسها که توی کشتی کج می پوشن ... میدونم اگه براش بخرم آیدا چیکارم میکنه ولی خوب بچه خواسته...
از خوشحالی زنگ زدم به سارا و جریان رو براش تعریف کردم... میدونید واکنش سارا چی بود؟ گفت: الهیییییییییی پروفسور پخمه...
یکشنبه نهم تیر 1387
یکی از دوستام دوستی داره که تقریبا همسن و سال خودمونه به اسم پریسا. چند وقت پیش مامان یکی از دوستای پریسا بهش زنگ میزنه که بله ما یک فامیل داریم که اهل تبریزه و مهندس کامپیوتره و یک کارخونه کوچیک هم دارند و توی همین تهران زندگی میکنه و خونه داره و ماشین داره و ۳-۴ سال از تو بزرگتره ... خلاصه کلی تعریف ... که بله ایشون میخوان ازدواج کنند... من میخوام شما رو بهش معرفی کنم... فقط اینکه این آقا قبلا ازدواج کرده و یک دختر داره ولی دختره پیش مادرشه و کاری به کار تو نداره و ....
خلاصه اینقدر میگه و میگه تا اینکه پریسا میگه باشه... بالاخره شماره ها رد و بدل میشه و اینا چند دفعه با هم صحبت می کنند تا اینکه با هم یک قرار میذارن... همدیگه رو می بینند و کلی صحبت و همه چیز هم به خوبی و خوشی پیش میره و کلیییییییییی دو طرف از هم خوششون میاد... بعد از ۳-۴ ساعت که پریسا میخواسته دم خونشون پیاده بشه رو میکنه به پسره میگّه: خوش به حالتون شما چه موهای پرپشت و خوبی دارید... پسره هم تشکر میکنه و خداحافظی و...
بعد از اون پریسا هرچی منتظر میمونه میبینه خبری از پسره نمیشه... یکی دو دفعه هم بهش زنگ میزنه ولی آقا جواب نمیده... تا اینکه زنگ میزنه به مامان دوستش و جریان رو براش تعریف میکنه... مامان دوستش تعجب میکنه و میگه بابا اون که نظرش مثبت بوده ... بذار بهش زنگ بزنم ببینم جریان چی بوده...
فکر میکنید جریان چی بوده؟ کاشف به عمل میاد که پسره بنده خدا مو نداشته و از این کلاه گیسها سرش بوده و اون وقت پریسا صاف رفته و گیر داده که به به موهای شما چقدر قشنگه...
پسره گفته من اصلا دیگه روم نمیشه با این خانم روبه رو بشم... هرچی هم پریسا گفته بابا چه عیبی داره من که نمیدونستم... اصلا مهم نیست... پسره حاضر نشده با پریسا صحبت کنه...
اینجاست که میگن لعنت به دهانی که بی موقع باز شود... ![]()
شنبه یکم تیر 1387
روز ۴شنبه بعد از ظهر بود... از گرما و بی برقی کلافه بودم و داشتم آماده میشدم که برم خونه... در اتاقم باز بود... شنیدم یکی گفت سلام خانم آلمایی.... سرمو بلند کردم ... یکی از همکارام از ساختمون شماره ۱ بود... لبخند زدم گفتم:
- سلام آقای ک. بفرمایید ... احوال شما خوبید؟ همکارها خوبند؟
اون: مرسی ... شما چطورید؟ چه خبر؟ خوش میگذره؟ اینجا کار داشتم گفتم بیام بهتون یه سر بزنم...
من: لطف کردید خیلی ممنون... (عرق از سر و صورتش میریخت پایین) ببخشید برق نیست اینجا هم هیچی نداریم... نه چایی نه آب خنک ببخشید...
اون: خواهش می کنم خانم آلمایی... وجود شما برای ما ارزش داره... دیدن شما برای ما همه چیزه... آب... چایی.. آب میوه... نوشابه... بستنی... رانی هلو ... هلو...
من:
خواهش می کنم
لطف دارید.... دیرتون نشه ... خداحافظ شما...
