تبليغاتX
باور کن رفتنم را

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

با اینکه چند روزیه حال و حوصله ندارم و مثل سگ هار پاچه این و اونو میگیرم نمیدونم چرا یاد یک خاطره دور افتادم... خاطره ای که شاید برای خودم یه کمی خنده دار باشه...

چند سال پیش بود که با منصور آشنا شدم... ۳ سال از من بزرگتر بود و بسیار مبادی آداب... پدرش استاد نقاشی بود و به رحمت خدا رفته بود... ما هم سر همین مسئله با هم آشنا شده بودیم... یعنی نقاشی... البته منصور نقاشی نمی کشید فقط به نقاشی علاقه مند بود... بعد از اینکه چند بار توی جمع همدیگه رو دیده بودیم و من متوجه شده بودم که این پسر یک مشکل بزرگ داره ولی نمیفهمیدم دقیقا مشکلش چیه تا اینکه یک بار اتفاقی صندلیهامون کنار هم بود و شروع کرد به صحبت کردن...

منصور: ببخشید... من فکر می کنم شما خیلی مهربونید... یعنی چهره شما به آدم آرامش میده... خیلی دوست دارم با شما صحبت کنم... میدونید... من تبریز درس خوندم... مهندسی ... ولی هنوز مدرکم رو نگرفتم ... یعنی درسم تموم شده فقط باید برم مدرکم رو بگیرم... یک سری مشکل برام درست شده بود که مدرکم رو بهم نمیدن... من با مادرم زندگی می کنم... یک برادر دارم که ازدواج کرده... الان هم بیکارم یعنی می دونید کار پیدا نمی کنم... آخه من مهندسم... نمیشه سر هر کاری برم...

همین طور حرف میزد و من گوش میدادم... آخرش گفتم: خوب خوشبختم...

از اون به بعد بود که فکر کرد باید روزی ۱۰ دفعه به من زنگ بزنه... خوب اوایل تلفنم رو جواب می دادم و مثلا میگفتم ببخشید من الان محل کارم هستم... ببخشید من الان سوار تاکسی هستم... ببخشید من الان مهمان دارم... ببخشید من الان مهمونی هستم... ببخشید الان من توی آتلیه هستم... ببخشید... ببخشید...

پشتکار عجیبی داشت... یعنی اگر همینقدر توی درس خوندن یا کار پیدا کردن سمج بود باید تاحالا دکترا هم گرفته بود یا مدیر کل یک وزارتخونه میشد... بگذریم... خلاصه مجبور میشدم روزی ۱ یا دو دفعه باهاش صحبت کنم... یک پنجشنبه ساعت ۸ شب زنگ زد: آلما میشه فردا ۱۰ صبح ببیمت... کار فوری باهات دارم...

گفتم آخه بابا فردا جمعه است... من ظهر مهمونم... کلی کار دارم...  گفت باشه ساعت ۱۰ من میام میبینمت بعد تو برو مهمونی... میگم که سمج بود... بالاخره اینقدر گفت که قبول کردم... جمعه ساعت ۱۰ صبح با اخمهایی که تا چونه ام پایین بود رفتم دیدمش... نشستیم روی یک نیمکت و گفت: میدونی من قبلا با یک دختره دوست بودم... میخواستم باهاش ازدواج کنم... ولی اون اینقدر منو دوست نداشت که با بیکاری من کنار بیاد... هرچی بهش گفتم ازدواج کنیم تا من کار پیدا کنم قبول نکرد... خیلی بی معرفت بود... اصلا دخترها اینطوری هستند... و شروع کرد بد و بیراه گفتن به دختره... من هم با دهن باز و هاج و واج داشتم نگاهش می کردم... بهش گفتم:منصور تو متوجه هستی چی داری میگی؟ وقتی از پس زندگی خودت بر نمیای چطوری میخواستی ازدواج کنی؟ خوب معلومه دختره حاضر نمیشه باهات ازدواج کنه... اصلا کجا میخواستید زندگی کنید؟ نگاه حق به جانبی به من کرد و گفت: خوب ما که خونه داریم با مادرم... اون دختره هم که کار میکنه... چی میشد با من ازدواج می کرد تا کار پیدا کنم... راستی آلما میشه یه کمی روسری تو درست کنی؟ موهات خیلی پیداست.... دیدم واقعا صحبت کردن با این آب در هاون کوبیدنه... یعنی حرفهایی میزد که آدم اعصابش خورد میشد... مگه میشه کسی اینقدر خودخواه باشه...

خلاصه گذشت... تلفنهای منصور به روزی ۱۴-۱۵ دفعه رسید... یک بار زنگ زد... آلما... چرا تو به من زنگ نمیزنی؟ گفتم مگه مهلت میدی؟ وقتی تو اینقدر زنگ میزنی دلیلی نداره دیگه من زنگ بزنم... گفت: اصلا تو آدم خودخواهی هستی... اگه نمیخوای من بهت زنگ بزنم به من بگو... گفتم: هرجور راحتی... باشه دیگه زنگ نزن... بعد از اون دیگه زنگ نزد تا ۶ ماه... یک روز جمعه ساعت ۳ بود که دیدم شماره منصور افتاد روی گوشی موبایلم... گفتم وای این مصیبت دوباره زنگ زد... وقتی جواب دادم احساس کردم صداش یه کمی گرفته... بعد از احوالپرسی حال مادرش رو پرسیدم که بسیار خانم مهربونی بود... یهو زد زیر گریه و گفت مادرم فوت کرد... گفتم ای خدا... این بنده خدا که کسی رو نداشت این مادر رو هم ازش گرفتی... خیلی ناراحت شدم... منصور با برادرش قهر بود... با خاله هاش حرفش شده بود... با دختر خاله و پسر خاله هاش قطع رابطه کرده بود... کلا با هیچکس ارتباط خوبی نداشت...

میتونید حدس بزنید بعد از اون چی شد... روز از نو روزی از نو... تلفنها... اوووووووووف ... خوب من هم دلم براش میسوخت... سعی می کردم (البته فقط سعی می کردم) باهاش مهربون تر باشم... مشخص بود مشکل عصبی داره... یعنی وحشتناک مشکل داشت... دکتر اعصاب می رفت...  البته هنوز اون بیکار بود و وقت آزاد داشت... تا اینکه یک روز زنگ زد:

- آلما... میخوام یک چیزی بهت بگم... همون موقع مادر میخواست بهت زنگ بزنه و بگه... با من ازدواج میکنی؟

من: نه منصور جان ما هیچ تفاهمی با هم ندارم...

اون: یعنی چی؟ از کجا میدونی؟ چرا تفاهم نداریم؟

من: به خاطر خیلی چیزها...

اون: من کار پیدا کردم... میرم سر کار...

من: اصلا دلیلش این نیست... مشکل اینه که طرز فکر ما با هم اصلا جور نیست...

اون: اگه تو یه کمی حجابت رو درست کنی ما دیگه مشکلی نداریم... پیش بقیه هم روسری سرت کن... یعنی پیش شوهر خواهرها و مردهای فامیلتون... من چیز دیگه ای نمیخوام...

تا میرفتم حرف بزنم... اون حرف میزد... اصلا مهلت نمی داد... به خاطر اینکه دست به سرش کنم و تلفن رو قطع کنم گفتم: بذار فکر کنم بهت خبر میدم...

اون: باشه فردا زنگ می زنم...

ساعت ۷ صبح زنگ زد: خوب چی شد؟ گفتم بهت زنگ می زنم... شروع کرد اس ام اس دادن... اولش با اس ام اس عاشقانه شروع شد... بعد از ۲ ساعت زنگ زد... حالا من توی محل کارم بودم... خیلی سرم شلوغ بود... بهش گفتم من محل کارم هستم... صبر کن بهت زنگ می زنم... دردسرتون ندم تا عصر حدود ۱۰ دفعه زنگ زد... عصر که رسیدم خونه بهش زنگ زدم و باهاش صحبت کردم و براش توضیح دادم که مایل نیستم باهاش ازدواج کنم... گفت حالا باز هم فکر کن ... باز هم گفتم باشه و بهش گفتم من خیلی خسته هستم و میخوام بخوابم... ساعت ۱۱ شب زنگ زد... دیگه عصبانی شده بودم... بهش گفتم مگه من نگفتم میخوام بخوابم؟ گفت نه... تو باید همین امشب جواب منو بدی... مگه من چمه؟ اصلا باید بهم بگی دوستت دارم... من هم عصبانی شدم و گوشی رو قطع کردم... تا آمدم گوشی رو خاموش کنم دوباره زنگ زد... خلاصه من هم عصبانی شدم و دوباره قطع کردم... دوباره گرفت... تا اینکه عصبانی شدم و ... بله بهش گفتم که ازت متنفرم دست از سرم بردار....و...

بعد از ۴۰ روز زنگ زد: سلام آلما... من یک مشکلی دارم... میدونی ... آخه عقد کردم...

من: ا... خدا رو شکر.... مبارکه... دیگه چرا مشکل؟

اون: من سه روزه است عقد کردم... یکی از استادهام کسی رو بهم معرفی کرد... خانمم اهل تبریزه... هفته پیش رفتیم خواستگاری... مشکلم اینه که وقتی بهش میگم بهم بگه دوستم داره نمیگه... به نظرت من باید چیکار کنم؟

 

نوشته شده توسط آلما در 8:3 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم مرداد 1387

ببخشید چی شده؟چرانمیشه برای پست قبلیم کامنت گذاشت؟؟؟؟

ای بابا به خدا من یک پست نوشته بودم... چی شده؟؟؟ عجب

اصلا پست قبلیم غیب شد... جل الخالق

نوشته شده توسط آلما در 7:18 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم مرداد 1387

روزی که صدایم کردی

و اسمم را نمی دانستی

طنین خواستنت

هنوز اذان من است

این روزها غمگینم... کلافه ام... نه باور کنید اتفاق خاصی برای من نیافتاده... غمگینم از این که هیچ کس خوشحال نیست... غمگینم از این که صبح... ظهر... عصر... هر موقع از روز که به دیگران نگاه کنی لبخندی روی لب هیچکس نیست... غمگینم از مطالب روزنامه ها... از اخبار... از دیدن بچه های کار.... از دیدن دستفروشها... از فقر... غمگینم از غم دوستان عزیزم... وقتی وبلاگ دوست عزیزی رو میخونی و می بینی که خوشحال نیست... وقتی وبلاگ یک دوست دیگه رو که فکر می کردی باید خیلی پسر شادی باشه رو باز میکنی و میبینی که اون هم غمگینه...

دلت تنگه؟ آره خودت میدونی دلت تنگه برای اون لحظه های خوشی که داشتی... برای خواهرت... برای روزهای شاد... برای اون آلمای سرزنده که همیشه می خندید... برای اون آلما که همیشه برای سفر رفتن آماده بود... برای دوستات... برای اون آتلیه که با سوسن بشینی نقاشی بکشی و موزیک گوش بدید و هر و کر راه بندازی...

خوشحالی کجا رفته؟ سفر کرده از دلهای ما آیا؟

 

نوشته شده توسط آلما در 8:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

دیروز فریبا (دوستم) زنگ زد:

- سلام آلما برنامه امروز عصرت چیه؟

-چطور؟

- میخوام بیام خونه شما...

طبق معمول که نمیتونم به کسی بگم "نه" من کار دیگه ای دارم گفتم: باشه بیا..

اون هم در حالی که داشت چیزی میخورد گفت:

- باشه پس میام دم شرکت دنبالت..

- حالا چی داری میخوری؟ اول قورتش بده بعد حرف بزن...

- دارم هندونه می خورم... میخوای؟؟؟ میریزم توی ظرف میارم توی ماشین بخوری...

۲ تایی زدیم زیر خنده... گفتم: همین دیگه... فقط ما توی ماشین هندونه نخورده بودیم ...

جریان اینه که ۳ سال پیش اواخر مهر ماه بود که یک تعطیلی پیش اومد و من و فریبا رفتیم شمال ویلای فریبا اینا... خواهرش و شوهر خواهرشم بعد از ۱ روز اومدند... بماند که این خواهر وسواسی فریبا چی به سر ما آورد... ما میخواستیم ۳-۴ روز بمونیم ولی خواهر و شوهر خواهرش بعد از ۲ روز گفتند ما میخواهیم برگردیم... شما هم نمونید... تنهایی خوب نیست... هوا داره خراب میشه... فلانه... بهمانه... ما قبول نکردیم... صبح روزی که اونها می خواستند برگردند ما بیدار شدیم و یک ته چین بسیار خوشمزه برای ناهارمون درست کردیم (نه از این ته چین قالبی ها... از اینها که مرغ و سیب زمینی و... میذارن وسط پلو) ته دیگ رو هم سیب زمینی گذاشتیم و ... خلاصه ... یهو خواهر فریبا عین اجل معلق اومد...

- وای دارید چیکار میکنید؟ مگه شما نمیایید؟ نه من شما رو تنها نمیذارم... هوا خرابه... اگه طوفان بشه... اگه... اگه...

حالا این وسط فریبا حرصی می خورد که باید می دیدید... بالاخره گفت: آلما بیا بریم وگرنه اینقدر میگه که من دیوونه میشم... دم به ساعت هم میخواد زنگ بزنه... بریم...

القصه... قابلمه ته چین رو همراه وسایلمون گذاشتیم توی ماشین و راه افتادیم... رفتیم که بریم از جاده هراز بریم... گفتند جاده هراز بسته... طوفان شده بود و بارونی میامد که اصلا نمیشد رانندگی کرد... توی این بین ماشین خواهر فریبا و شوهرش رو گم کردیم ... خدا رو شکر موبایلها هم آنتن نداشت. که ژشت سر هم زنگ بزنه و ما رو دیوونه کنه... مجبور شدیم برگردیم که از جاده فیروزکوه برگردیم تهران... وااای اینقدر شلوغ بود که حد نداشت... بارون هم عین سیل.... مجبور بودیم مورچه ای حرکت کنیم... حالا ساعت چنده؟ ۳ بعد از ظهر... ناهار نخورده... گرسنه... اصلا هم فکر نمی کردیم اینقدر طول بکشه... گفتیم میرسیم تهران و غذا رو میخوریم... یک ساعت دیگه گذشت... ساعت ۴ بود که فریبا گفت آلما من دارم از گرسنگی میمیرم... گفتم قابلمه غذا اینجاست ولی چه طوری بخوریم؟ قاشق و ظرف نداریم... عیب نداره؟

منتظر جوابش نشدم.... از صندلی عقب قابلمه رو برداشتم و درش رو باز کردم... دوتایی با دست شروع کردیم به خوردن... اینقدر خندیدیم که نگو... باورتون میشه حتی به سیب زمینی ته دیگ هم رسیدیم و با دست کندیمشون و خوردیم...

 

نوشته شده توسط آلما در 9:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم مرداد 1387

از همه دوستانی که تولد وبلاگم رو بهم تبریک گفتند خیلی خیلی ممنونم.

و اما....

روز سه شنبه صبح زود از خونه رفتم بیرون. اولش رفتم اداره پست اکباتان که فرم تمدید پاسپورت بگیرم. رفتم توی اداره پست میگم: آقا یک فرم تمدید پاسپورت بدید.... آقاهه برگشت گفت: فرم تمدید نداریم... گفتم یعنی چی آقا دیروز من باهاتون تماس گرفتم گفتید داریم... گفت: فرمی به اسم فرم تمدید نیست... فرم پاسپورته چون دیگه هیچ پاسپورتی تمدید نمیشه ... گفتم ای بابا خوب همونو بدید...

فرم رو گرفتم و رفتم به سمت ثبت احوال خیابون آزادی... آبان ماه گذشته که کارت ملی منو آوردن دیدم که یکی از حروف اسم فامیلم رو جا به جا نوشتن و رفتم اعلام مغایرت کردم تا حالا فرصت نکرده بودم برم کارتم رو بگیرم... وقتی رسیدم اونجا دیدم اوه... عجب صفی... به سربازی که دم در نشسته بود توضیح دادم که بله کارت من این تاریخ اومده و این طوری شده و من اعلام مغایرت کردم و...... سربازه هم گفت خانم معلوم نیست کارتتون اینجا باشه... اگه درست شده باشه که باید برید خیابون شهید اکبری نزدیک دانشگاه شریف اگه اونجا نبود دوباره برگردید اینجا... گفتم آخه با این صف طولانی... گفت یک جا بگیرید مثلا ببینید اون خانم الان آخر صفه بهش بگید شما بعد از اونید بعد برید خیابون شهید اکبری اگه اونجا نبود برگردید... من هم عین آدم کوکی رفتم طرف خانمه و بهش گفتم شما آخرین نفرید؟ گفت نه دوتا خانم دیگه پشت من هستند گفتم پس شما بدونید من پشت اونام... بعد رفتم سوار تاکسی شدم که برم خیابون شهید اکبری... پیش خودم گفتم اگه اونجا نباشه من حتی قیافه خانمه هم یادم نیست که بگم من پشت شمام...

خلاصه... رفتم ثبت احوال خیابون اکبری ... خدا رو شکر که اونجا خلوت بود... رفتم اونجا و فیش رسیدم رو دادم بعد از ۵ دقیقه اسمم رو خوندن ... وای باورم نمیشد... کارتم اونجا بود... کارت رو گرفتم و سوار تاکسی شدم و برگشتم اکباتان...

خوب برای گذرنامه باید عکس جدید می داشتم و دو تا فیش واریزی و... باقی مسائل...

اول رفتم بانک ... ۴۰.۰۰ تومن به حساب خزانه داری کل کشور.. ۵۰۰ تومن به حساب شهرداری... متصدی بانک ۱ فیش رو بهم برگردوند: خانم حساب خزانه داری سیباست... الان سیبا قطعه برو بعدا بیا... گفتم باشه من چند دقیقه دیگه برمیگردم... رفتم عکاسی... رفتم توی اتاق مخصوص و شال مشکی رو تا جایی که میشد و موهام پیدا نباشه آوردم جلو و نشستم... پسره اومد و گفت خانم من سرتون رو درست میکنم شما هم تکون نخورید گفتم چشم... حالا فکر کنید باید سیخ بشینید و تکون نخورید تا آقا عکس بندازه...

- خانم اینقدر اخم نکنید... بخندید... یک لبخند کوچیک...

 آقا من که اخم نکردم... (خنده ام گرفت) پسره: آها حالا خوبه.... خوب تموم شد... عصر عکستون رو میدم...

تشکر کردم و اومدم بیرون. دوباره رفتم بانک... آقا سیبا وصل شد؟؟؟ نه خانم... کی وصل میشه؟ معلوم نیست... شاید تا آخر وقت وصل نشد...

من هم قیدشو زدم و اومدم خونه گفتم خوب ۵شنبه میرم.

دوباره ۵شنبه صبح بیدار شدم و مدارکم رو زدم زیر بغلم و رفتم بانک ... خدا رو شکر سیبا مشکلی نداشت و کارم راه افتاد... بعد رفتم عکاسی عکسم رو گرفتم و راه افتادم به طرف پلیس +۱۰ شعبه آزادی .... سه طبقه رو رفتم بالا و لبخند زنان رفتم به سمت بخش گذرنامه...

سلام خانم... سلام... ببخشید برای گذرنامه... امروز نمیشه... افسر مربوطه نیست... رفته مسافرت... شنبه بیایید...

اه... بخشکی شانس... حالا چیکارکنم؟ کی دوباره میخواد مرخصی بگیره؟ اصلا میدن؟ یکی بهم گفت توی آیت الله کاشانی یک شعبه دیگه هست... دوباره سوار شدم و رفتم اونجا ... وااااااااای چقدر شلوغ .. چقدر کارمنداشون بد اخلاق انگار ارث باباشون رو میخوان... خانم اسمتو بگو برو بشین... یادم افتاد از کارت ملی کپی ندارم... رفتم که کپی بگیرم گفتن دستگاه کپی خرابه برو اون طرف خیابون اون لوازم التحریر فروشیه کپی میگیره... رفتم ... دستگاه خرابه... کجا برم پس؟ خانم ۲۰۰ متر پایین تر یک مغازه هست کپی میگیره... وای توی گرما... رفتم کپی گرفتم برگشتم... رفتم دم باجه... خانم اسم منو خوندید؟ نه هنوز بشینید... نشستم ...۱۰ دقیقه... ۲۰ دقیقه... ۳۰ دقیقه... حدود ۴۵ دقیقه بعد اسممو خوندن رفتم که مدارک رو تحویل بدم... افسره یک نگاه به من انداخت و یک نگاه به عکس... گفت موهاتون معلومه... تا خواستم بگم به توچه مربوط که موهام معلومه... گفت: عکستون باید عوض کنی... گفتم چرا؟ من عکسو همین دو روز پیش انداختم... گفت موهات توی عکس معلومه.... گفتم کجا موهام معلومه؟ گفت ریشه موهات پیداست... وای نمیدونید چقدر عصبانی شدم... مدارکمو از دستش قاپیدم و زیر لب گفتم: گمشید بابا ...

اومدم  بیرون... توی راه برگشت به دوستم الهام فکر می کردم... ۲ ماه پیش از کانادا که اومد یک شب اومد پیش من... عصبانی بود... گفتم چی شده؟ گفت باورت میشه برای گذرنامه ایرانیم ۳ روزه دارم سگ دو میزنم؟گفتم آخه چرا؟ گفت ۱ روز تمام تمام اداره های پست رو زیر پام گذاشتم فرم پیدا نکردم... آخرش رفتم خود اداره گذرنامه باز هم فرم نداشت... گفتم تو رو خدا بگید کجا فرم چاپ میکنن من برم از چاپخونه بگیرم... بالاخره از اونهایی که دم در گذرنامه میشینن و فرم پر می کنن خریدم... چقدر توی بانک معطل شدم خدا میدونه...

یاد چند سال پیش که خود اداره گذرنامه همه این کارها رو انجام میداد بخیر... عجب ... دولت الکترونیک...

نوشته شده توسط آلما در 8:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم مرداد 1387

"باور کن رفتنم را" ۲ ساله شد.

۸ مرداد ۸۵ بود که اینجا رو ساختم. توی این دوسال دوستان خیلی خوبی پیدا کردم که از تک تکشون چیزهایی یاد گرفتم. دوستان خوبی که اگه بخوام اسم ببرم میترسم کسی از قلم بیفته و عزیزی دلخور بشه...

امیدوارم با محبتها و راهنمایی های شما بتونم این خونه رو سرپا نگه دارم.

پی نوشت: به خدا میدونم امروز ۸ مرداد نیست ولی خوب من فردا نیستم... مسافرت نمیرم فقط میخوام برم دنبال کارهای کارت ملی (که ۸ ماه پیش گرفتمش و به علت اشتباهی که توی اسم فامیلم رخ داده بود مجبور شدم برم و اعلام مغایرت کنم و هنوز فرصت نکردم برم بگیرمش) و پاسپورتم که اعتبارش داره تموم میشه. تعطیلات خوبی داشته باشید.

نوشته شده توسط آلما در 16:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم مرداد 1387

راستی چرا اینطوریه؟

روز ۴شنبه من و مامان و سارا رفتیم تالار وحدت ... کنسرت موسیقی فولکلور آذربایجانی... یک سری خانم از باکو اومده بودند و کنسرتی مختص خانمها داشتند...

وقتی وارد سالن شدیم با اینکه بلیط ها شماره صندلی داشت بهمون گفتند هرجا دلتون میخواد بشینید.. خوب نشستیم... تا نشستیم دیدیم اوه ... همه خانمها دارند کشف حجاب می کنند... طبیعی بود شاید... همه خانم بودند... خانم مسنی که پشت سرمون نشسته بود با صدای بلند از بغل دستیش پرسید: یعنی لوت اولاخ؟ (یعنی لخت بشیم )

اول برنامه یک خانم (ایرانی) اومد و شروع کرد به صحبت کردن... یک شعر هم خوند و اسمش رو اعلام کرد خانم ش.م. یک شلوار جین کهنه و یک تاپ مشکی رنگ و رو رفته تنش بود... هی شعار داد و هی مشتش رو گره کرد... فکر کرده بود میتینگ تبلیغاتیه... هی گفت یاشاسین آذربایجان و خانم ها هی دست زدن... هی گفت یاشاسین ایران ... دوباره ملت دست زدن... یهو گفت یاشاسین جمهوری اسلامی ایران... منو میگی  

خلاصه نوازنده ها اومدن و خواننده اومد و این خانم ش.م. نرفت... خواننده میخوند... این خانم ش.م. می گفت دست بزنید (فکر کرده بود عروسیه) یهو وسط خوندن خواننده می گفت: بیر لحظه چالمیوز... (یعنی یک لحظه ننوازید) بعد می گفت: اینجا رو گوش بدید جاااااااااانممممممممممم... بعد اجازه می داد دوباره ادامه بدند... بعد فکر کرده بود رهبر ارکستره... رو به مردم دستش رو تکون میداد... توی دلم هرچی فحش بلد بودم نثارش کردم... خلاصه به زور از صحنه رفت بیرون ... وسط خوندن میدیدیم از گوشه سن پیداش می شد و علامت میداد که دست بزنید... یا دست نزنید... یاد کارتون شرک افتادم... اون قسمت ورزشگاه که سربازها پلاکاردهایی دستشون بود که "خنده" مردم می خندیدند یا "دست بزنید" مردم دست می زدند و هورا می کشیدند...

آخرش خواننده کمی عصبانی شده بود... نمیدونید چقدر مردم عصبی شده بودند... اصلا این خانم نمیذاشت کسی از کنسرت لذا ببره... باز هم همون خانم مسن پشت سری گفت: نه دوز سوز آروات دی (چه خانم بی نمکیه)

ولی فکر کنید... آذری باشید... صدای گارمون و ساز بیاد و شما نتونید برقصید... خانم مسن تپلی اون جلو نشسته بود... تا آهنگ لزگی شد بلند شد و شروع کرد رقصیدن... خانمهای مامور اومدند نشوندنش... از این طرف یکی دیگه بلند شد ... مامورها رفتند اون سمت دوباره خانم تپله بلند شد و آی می رقصید دوباره مامورها اومدند سمت خانم تپله... خلاصه اوضاعی بود...

موقعی که کنسرت تموم شد رفتم به ماموره گفتم میشه خانم ش.م. رو ببینم؟ گفتند الان میاد بیرون... بیرون تالار وحدت آقایی که مسئول این کار بود ایستاده بود... رفتم طرفش و ازش تشکر کردم.. بعد گفتم امکانش هست انتقاد کنم؟ گفت یکشنبه تشریف بیارید کانون.. گفتم چشم ولی الان هم باید به حرفام گوش بدید... این خانم ش. م. کیه؟ گفت چی شده؟ مجریه... گفتم از طرف من به خانم بگید مخاطب خودش شعور داره.. میدونه کی دست بزنه کی تشویق کنه... این خانم اصلا نذاشت کسی از کنسرت لذت ببره... آخه این حرکات و رفتار چی بود؟ خواننده هم عصبانی شد... این توهین به خواننده است... چرا وسط خوندن بهش می گفت صبر کن که اون حرف بزنه؟ مگه ما اومده بودیم که به حرفهای اون گوش بدیم؟  من گفتم و بقیه هم شروع کردن...

یک خانم مسن چشم آبی گفت: دخترم... همین هم باشه خوبه... بذارید باشه... به همینش هم قانعیم... گفتم مادر جون... چرا بهتر نباشه؟ چرا وقتی که میشه بهتر از این باشه نباشه؟ چرا باید همیشه به کم قانع باشیم؟

راستی چرا؟

نوشته شده توسط آلما در 7:41 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم مرداد 1387

شرکت ما هر ماه مبلغی بن شهروند میده برای خرید. مسئول خرید شرکت هم یک پیرمرد فضوله که هیچ کس دل خوشی ازش نداره... خیلی هم سعی میکنه انگلیسی یاد بگیره بنده خدا ولی زهی خیال باطل... ۲ ساله کلاس زبان میره و از کل کلاس فقط hello و good bye رو یاد گرفته...

امروز زنگ زده به من:

- Hello

من: سلام آقای خبرچین (فامیلیش این نیستا) خوب هستید...

اون: (با لکنت زیاد - انگاری مجبوره انگلیسی صحبت کنه) How... are... you... i... see... you

من: واقعا؟؟؟ شما میتونید منو از پشت تلفن ببینید؟

اون: نه... منظورم اینه که دلمون براتون تنگ شده...

من: آها مرسی (منظورش I Miss You بود... متوجه شدید؟)

اون: این بن ها که میخوام براتون بخرم... بایکوتش رو چی بزنم؟

من: بایکوت؟ آها منظورتون بار کده؟

اون: آره دیگه همون بایکوت...

نوشته شده توسط آلما در 16:35 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!