یکشنبه هفدهم شهریور 1387
- خانم ... کارش خوبه؟
من که هنوز توی حال و هوای آرایشگاه و موهای خودم بودم پرسیدم: کی؟
- قنادیه رو میگم...
- نمی دونم شما به چی میگید خوب...
- اگه خوبه یک کیلو زولبیا بامیه برای من بگیرید...
-
چشم...
راه افتادم به سمت قنادی... وسط خیابون بودم که یهو داد زد:
- از اون ریزهاش (منظورش بامیه بود) بیشتر بگیر...
خلاصه رفتم ۱ کیلو زولبیا بامیه برای آقای راننده خریدم و یک کیک و برگشتم... رسیدیم دم خونه به راننده گفتم خوب کرایه من چقدر میشه؟
- با حساب ۱۰ دقیقه معطلی میشه ....
- اولا ده دقیقه نبود و ۵ دقیقه هم طول نکشید... باشه پس این پول شما با کسر حق الزحمه من برای خرید زولبیا بامیه برای شما...![]()
پی نوشت:
دوست عزیزم افرا منو به بازی "دلخوشی ها" دعوت کرده... راستش از فردا به مدت ۱۰ روز نیستم... اگر برگشتم می نویسم...
یکشنبه دهم شهریور 1387
مامان داشت میگفت: منیژه یادته؟ اون موقع با ممی بازی می کردیم؟ نیمرو درست می کردیم... من بدون ممی دست به نیمرو نمی زدم؟ منیژه هم همینطور با سر تایید می کرد و ...
من هم گفتم: آها خوبه دیگه... اون موقع دوست پسر داشتید... پس عیبی نداره ما دوستامونو بیاریم بشینیم باهاشون نیمرو بخوریم دیگه... سارا برگشت گفت: نه نیمرو دیگه قدیمی شده... ما اجازه داریم با دوستامون بریم بیرون پیتزا بخوریم...
بابا هم برگشت گفت شما دوستاتونو بیارید اینجا من باهاشون مشروب میخورم.. نگران نباشید...
