شنبه بیست و پنجم آبان 1387
سال ۵۶ بود که بابا یک خونه خیلی خوشگل توی یک کوچه خیلی با صفا ساخت و ما شدیم همسایه خانواده ر. و خانواده م.
خانواده ر. ۴ تا بچه داشت و خانواده م. هم ۴ تا... ما هم ۳ تا بودیم اون موقع... تقریبا همسن و سال البته از متولد ۴۵ داشتیم تا متولد ۵۳...
بچه های خانواده ر. به ترتیب حامد و هلیا و حورا و احسان... خانواده م. هم به ترتیب: رضا و رویا و رها و راحله... چند تا دیگه هم بودند که یا از ما بزرگتر بودند یا ما زیاد تحویلشون نمی گرفتیم... خلاصه ما ۱۱ تا بچه از صبح با هم بازی می کردیم تا شب... پدر و مادرهامون هم خیلی با هم دوست بودند... قشنگ یادم میاد یک شب هر ۱۱ تامون رو گذاشتند خونه ما و بقیه رفته بودند خونه یکی دیگه از همسایه ها که تازه اومده بودند شب نشینی... حامد هم به خاطر اینکه ما زیاد شلوغ نکنیم بهمون گفت من یک دوربین جدید دارم بیایید ازتون عکس بگیرم ما دخترها هم حمله بردیم طرف کمد لباس مامان و میز توالت و هرچی لباس و کفش و لوازم آرایش بود خراب کردیم تا مثلا مبدل به خانمهای شیک بشیم بعد هم حامد همه مون رو به خط کرد و احسان بدبخت رو خوابوند روی زمین و (ببخشید) باسنش رو داد طرف ما و مثلا از ما عکس گرفت ما هم باورمون شده بود و هی ژست های مختلف می گرفتیم و سر آخر ازش پرسیدیم عکسهامون کی حاضر میشه...
اینقدر با هم خاله بازی می کردیم و من همیشه می شدم مغازه دار و همه میامدند از بقالی من خرید می کردند... یادش بخیر
بعد از چند سال دیگه عاقل شدیم و بزرگ شدیم و دیگه سراغ اون عکسها رو از حامد نمی گرفتیم... خانواده م. زودتر از همه از اون کوچه رفتند یه جای دیگه و درسته که هنوز گاهی اوقات شاید سالی یک بار زشون خبری داشته باشیم ولی هیچ وقت ارتباطمون با خانواده ر. قطع نشد.
حامد پزشکی قبول شد و رفت دانشگاه... بعد از دو سال هلیا علوم سیاسی خوند و بعدش ازدواج کرد و از ایران رفت... بعد حورا رفت دانشگاه و بعد احسان که با رتبه یک رقمی پزشکی خوند و ...
خلاصه ... سال ۷۵بود که دعوت شدیم عروسی حامد... دیگه اون موقع حامد درسش تموم شده بود ... عروس خانم توی یکی از شهرهای دور پزشکی میخوند... حامد با نفوذی که داشت عروس خانم رو منتقل کرد تهران و بعد چه عروسی و ... خلاصه بگذریم... چند باری هم حامد با عروس خانم دیدم... توی خونه خودمون... توی عروسی خواهرش... توی خونه خانم ر. ولی همش فکر می کردم عروس خانم حامد رو دوست نداره... طفلک حامد خیلی دوستش داشت... خیلی بهش محبت می کرد... هرکاری از دستش برمیامد براش انجام میداد ... براش موبایل خرید... ماشین خرید... سفرهای جورواجور میبردش... بعد از اینکه درسش تموم شد براش توی بهترین بیمارستان کار جور کرد... ولی اون جلوی همه باهاش بداخلاقی می کرد...
خلاصه ... دو سال پیش بود که خانم و آقای ر. آمدند خونه ما... من که داشتم از خوشحالی پر درمیاوردم... احوال همه رو پرسیدم... گفتم حامد چطوره؟ گفت حامد هم شب میاد اینجا... گفتم ا چه خوب... گفت آلما جون میدونی حامد از زنش جدا شد... گفتم ا... چطور؟ گفت شب خودش میاد حتما برات تعریف می کنه...
شب که حامد اومد ... وای اصلا این حامد اون همبازی قدیمی من نبود... درب و داغون... لبخندهاش همه الکی... کلی با هم حرف زدیم... برام تعریف کرد که یک شب زنش بهش گفته دیگه نمیخوام باهات زندگی کنم... حامد هم کلیدهای خونه رو با تمام پس اندازی که داشته و حتی کارت حساب پس اندازش گذاشته روی میز خونه و ترکش کرده... بهش گفته فقط موبایلمو می برم که اگه پشیمون شدی بهم زنگ بزنی... یک سال میگذره ولی دختره بهش زنگ نمیزنه... آخرش یک روز وکیلش زنگ میزنه که لطفا بیایید توافقی جدا بشید... حامد می گفت من حتی یک بار باهاش بلند صحبت نکرده بودم آلما... گفتم حامد جان خوب قدرتو ندونسته... باید فراموشش کنی... گفت الان ۶ ماهه مادرش و خواهرش و برادرش زنگ میزنند که بیایید دوباره با هم ازدواج کنید ولی من دیگه نمیخوام... خیلی تحقیر شدم... آخه من هیچ کار بدی نکرده بودم که شایسته این تحقیر باشم... بهش گفتم خوب کاری کردی... کلی دلداریش دادم... گفتم حامد این دفعه که خواستی ازدواج کنی خیلی دقت کن... تا خودتو پیدا نکردی ازدواج نکن... گفت نه آلما اصلا الان نمیتونم... سخته برام... اینکه بخوام دوباره با کسی شروع کنم...
خلاصه گذشت... چند دفعه دیگه دیدمشون... تا اینکه چند ماه پیش که با خانم ر. صحبت می کردم گفت حامد میخواد ازدواج کنه... اینقدر خوشحال شدم که نگو... بالاخره ۵شنبه شب رفتیم عروسی حامد ... تا چشمم به عروس خانم افتاد که اینقدر مهربون و بی ریا بود و خانواده خیلی خوبی داشت و معلوم بود حامد رو دوست داره توی دلم گفتم: خدا رو شکر...
رفتم جلو به حامد گفتم: خیلی برات خوشحالم همبازی عزیزم...
دوشنبه بیستم آبان 1387
من: بله
اون: سلام... خوبی؟
من: مرسی...شما خوبید؟
اون: خیلی ممنون... زنگ زدم بهت صبح بخیر بگم...
من: مرسی لطف داری ولی دیگه ظهر بخیره... صبح من ساعت ۵ شروع میشه...
اون: داره بارون میاد...
من: وای راست میگی؟ من عاشق بارونم...
اون: ا... کاش عاشق من بودی...
من ![]()
....
شنبه هجدهم آبان 1387
گفتم: اوه.... توی این کمبود داماد...
گفت: باورتون نمیشه... هر ۳۰تاشون اومدن و رفتن و پشت سرشون رو نگاه نکردن... میخوام برم پیش فلان فالگیر ببینم بختم بسته است یا بازه...
گفتم قبل از اینکه بری پیش فالگیر اول برو اسمتو توی کتاب گینس ثبت کن بعد...
یکشنبه دوازدهم آبان 1387
چهارشنبه شب که اومده بود خونه ما دوتا انگشتر دستش بود... یکی با نگین درشت زمرد و یکی دیگه یک انگشتر طلا سفید بسیار درشت.... من و آیلار همزمان گفتیم وای چقدر این انگشترت قشنگه چه نگین خوشگلی داره... گفت آره زمردش ۵۰ قیراطیه دادم ساختن برام... مزد ساختش پارسال شد ۱ میلیون... گفتیم مبارکه خیلی قشنگه...
دیروز زنگ زدم بهش میخواستم برم کتونی بخرم... گفت الان توی رستورانِ ... توی گاندی هستم بعد میرم آرایشگاه ولی باهات میام... گفتم باشه پس عصر که کارت تموم شد بهم خبر بده... گفت:
- میشه تو به من زنگ بزنی؟ دیگه من پول موبایل ندم...
یکشنبه پنجم آبان 1387
دلم میخواد صبح بیدار بشم جای اینکه پاشم هول هولکی حاضر بشم و بیام سر کار، چرخ خرید رو بردارم و برم خرید... میوه و سبزی و شیر و ماست و... بخرم و بیارم خونه... خونه رو تمیز کنم و خریدهامو جا به جا کنم و آشپزی کنم ... بعد نگاه کنم ببینم تازه ساعت ۱۱ صبحه... یک قهوه دم کنم و لم بدم روی یک مبل راحت و مطالعه کنم...
تازه دلم بارون هم میخواد یک عالمه...
