تبليغاتX
باور کن رفتنم را

یکشنبه هجدهم اسفند 1387

۱- به احتمال ۹۹٪ این آخرین پست من در سال ۸۷ خواهد بود.

۲- ۸ مارس، روز جهانی زن رو به همه خانمها تبریک میگم.

۳- این روزها خیلی شلوغم... کار... خرید... بدو بدوی قبل از سفر... مهمون داری... همه و همه دست به دست هم داده تا کلی بد اخلاق بشم... با کوچکترین مسئله عین بچه ها اشکام سرازیر میشه...

۴- از شلوغی و ترافیک قبل از عید متنفرم... هر روز ۲-۳ ساعت توی ترافیک گیر می کنم و توی تاکسی چرت میزنم بعد که به محل مورد نظر می رسم که مثلا خرید کنم یادم میره چیا باید میخریدم... بعد که میرسم خونه تازه یادم میفته که فلان خرید رو انجام ندادم... باید دست به دامن سارا بشم که تو رو خدا داری میای خونه سر راهت (که اصولا هم اون چیزی که میخوام اصلا سر راه سارا نیست) فلان چیز رو برام بخر... سارا هم بنده خدا میره توی مغازه مورد نظر و از اونجا بهم زنگ میزنه... مثلا فلان بلوز رو داره این رنگ و اون رنگ کدوم رو بخرم... یا از فلان پارچه چند متر میخوای...

۵- راستی چرا همه تون فکر کرده بودید که توی پست قبلیم باید ترکی کامنت بذارید؟

۶- دلم یک مهمونی عالی دیگه مثل مهمونی ای که پنج شنبه پیش رفتم میخواد... کی مهمونی میگیره؟ یک نفر قول داده یک مهمونی عالی بگیره ... به قولت عمل کن باشه...

۷- خوب من چهارشنبه ۴ صبح عازم سفرم... امیدوارم سال خوبی داشته باشید... عیدتون مبارک باشه... آرزوی سلامتی و بهروزی براتون دارم...

۸- زیاده عرضی نیست...

نوشته شده توسط آلما در 9:13 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387

آخر اين چه شكستن است
كه هر صبح به اميد يكي غروب و
هر غروب
خيال صبح ديگري شايد!؟

                                           (سیدعلی صالحی)


نوشته شده توسط آلما در 11:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم اسفند 1387

دیروز مجلس سالگرد آقای دیده ای بود. اینقدر بهم خوش گذشت که تا ساعت ۱۱ شب دلم نمیخواست برگردم خونه. حیف که سارا نتونسته بود بیاد و داشت خونه رو تمیز میکرد. جاتون خالی اینقدر اتفاقات با مزه افتاد ولی الان اصلا حوصله ندارم تعریف کنم. خوش باشید....
نوشته شده توسط آلما در 8:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم اسفند 1387

امروز ساعت ۶.۳۰ صبح

با سارا داشتیم می رفتیم طرف ایستگاه تاکسی های ونک توی شهرک... یک پژو با سه سرنشین که داشتند با نگرانی به شماره بلوکها و ورودیها نگاه می کردند نظرم رو جلب کرد. به سارا گفتم:

- اینها دارند دنبال آدرس می گردند ولی اینقدر مغرورند که نمیخوان از کسی سئوال کنند...

سارا هم با خونسردی برگشت گفت: اگه از من بپرسند که درست بهشون جواب نمیدم... آدرس چپکی بهشون میگم...

گفتم: وا؟ چرا؟

گفت: آخه معلوم نیست اول صبحی میخوان برن سر کدوم بدبخت خراب بشن...

بدجنس بدذات

نوشته شده توسط آلما در 8:46 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!