سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388
از این به بعد اینجام :
http://almakhanoom.persianblog.ir/
امیدوارم بتونم آرشیوم رو منتقل کنم
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
دیروز که بهم زنگ زد کلی خجالت کشیدم... آخه وظیفه من بود که بهش زنگ بزنم و عید رو تبریک بگم... بعد بهم گفت بیا ببینمت... دلم برات تنگ شده بانوی اردیبهشت... ساعت ۵ بدو بدو رفتم دفتر مجله... چقدر دلم براش تنگ شده بود... شعرهاشو داد که بخونم...
قبلا شعرهاشو براش صفحه بندی کرده بودم موقعی که میخواست کتابش چاپ بشه... خودم اون تیکه های صفحات اول هر دفتر رو انتخاب کرده بودم...
حالا دوباره شعرهای جدیدش توی دست منه... دیشب کلی کیف کردم... دوباره باید اون تیکه ها رو انتخاب کنم و شعرها رو صفحه بندی کنم... چقدر این کارو دوست دارم...
گفت:
- بانو... هر شعری که به نظرت قشنگ نیست بندازش دور....
چقدر خجالت کشیدم... گفتم مگه شعرهای شما بدگل هم میشه؟
شاعر عزیزم همیشه به موقع به داد من میرسه... انگاری میدونه چه وقتهایی غمگینم...
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن....
پنجشنبه ششم فروردین 1388
برگشتم...
دوشنبه ساعت ۵.۳۰ صبح ...
تمام مدت پرواز رو خواب بودم... بدبخت پسره کنار دستیم سه دفعه بیدارم کرد... دفعه اول برای غذا... دفعه دوم بعد از اینکه غذاش رو با سر و صدای فراوان خورد با شرمندگی فراوان بیدارم کرد که ببخشید خانم من میخوام برم دستشویی دفعه سوم هم بیدارم کرد که بهم بگه خانم رسیدیم اگه اجازه بدید من میخوام برم خونه مون... ![]()
سفرم در کل خوب بود... حوصله سفرنامه نوشتن ندارم... فقط اینو بهتون بگم که استانبول شهر مسجد و سگ و گربه است... روزی ۵ دفعه صدای اذان میامد... پیش خودم گفتم ای بابا از تهران فرار کردیم اومدیم اینجا هم هر روز ۵ دفعه صدای اذان... سگ و گربه هم به وفور توی دست و پاتون وول می زدن و من هم که از تمام حیوانات میترسم عین فنر دم به ساعت می پریدم هوا و جیغ میزدم... بعد دیدم نه این حیوونهای خدا مثل سگ و گربه های تهران مخصوصا گربه های اکباتان نیستند که بیان بچسبن بهت و باهات راه بیان و احساس رفاقت کنند... با آدم کاری نداشتند... تقریبا روزهای آخر از تعداد پرشهام کم شد.
روز آخری که اونجا بودم روز انتخابات ریاست جمهوریشون بود... خوب از تبلیغاتی که روزهای قبل دیده بودیم فهمیده بودیم که یک انتخاباتی هست بالاخره... ولی تبلیغات اونا کجا و تبلیغات ما کجا...
راستش اصلا دلم نمیخواد هیچ مقایسه ای بکنم... ولی شما توی استانبول در مورد ۲ چیز دچار مشکل نخواهید شد... ۱. غذا... ۲. دستشویی... قدم به قدم وجوددارند... هم رستوران هم دبلیو سی...
یک دوست نقره فروش هم توی بازارش پیدا کرده بودیم که میرفیتم پیشش و اون شروع می کرد از ایران تعریف کردن و البته ترکیه رو هم قاطیش می کرد که بله ایران و ترکیه کشورهای خیلی خوبی هستند چون دارای تاریخ و پیشینه قوی ای هستند و ما هم هی سر تکان می دادیم و آلما چای
مینوشیدیم...
برام جالب بود که وقتی از کنار مغازه هاشون رد می شدم بهم می گفتند رومانیایی؟ چکسلواکی؟ من هم می گفتم نو... احتمالا به خاطر قد درازم بوده...
در بعضی موارد خاص یاد دوستان خیلی عزیز هم افتادم ... از وفای عزیز شرمنده ام که فقط توی کله پاچه فروشی یادش افتادم... شرمنده برادر نمیدونم چرا اونجا یادت افتادم البته جاهای بهتر هم یادت کردم ولی این تیکه اختصاصی بود.
باز هم سال خوبی براتون آرزو می کنم...
