تبليغاتX
باور کن رفتنم را

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388

دوست عزیزم حامد منو به بازی فرشته قانون دعوت کرده... اینکه اولین بار کی با قانون مواجه شدید...

راستش نمیخواستم بنویسم... یعنی حوصله اش رو نداشتم و شاید هم یادآوریش برام زیاد خوشایند نبود ولی خوب دعوت از طرف دوستیه که خیلی گرامیه...

بهمن سال ۶۱ بود... یک عصر سرد... داشتم مشقامو مینوشتم... دیدم بابا اومد خونه با همون آرامش همیشگیش... چند دقیقه ای با مامان پچ پچ کردند... دیدم مامان چمدون کوچیکه رو برداشته و داره برای بابا وسایل میذاره... گفتم بابا میخوای کجا بری؟ لبخند زد ... مامان و من و بقیه رو بوسید و سوار ماشین لادای آلبالوییش که خدا میدونه چقدر این ماشین رو دوست داشتم شد و رفت... تا ۱۰ سال ...

اولش دلیل رفتنش رو متوجه نشدم... اردیبهشت سال بعدش عروسی دختر داییم بود... خونه دایی با ما ۲ تا کوچه فاصله داشت... همه مون خونه دایی بودیم... پسرداییم اومد دم در و نفهمیدم به مامان چی گفت که مامان بلافاصله رفت خونه و با یک ساک برگشت... دوباره... سه باره... ای بابا کتابهای بابا رو چرا میارن اینجا....

چند شب بعدش وقتی نیمه های شب با سر و صدای حرف زدن و جنب و جوش بیدار شدم و دیدم که چند تا آقای ریشو با لباس سبز بابا رو از مامان میخوان و حتی توی کمد رو نگاه می کنند متوجه شدم چرا بابا رفته... همینطور شبهای بعد که سایه همون آقاها رو روی دیوار حیاط میدیدم...

این اولین بار بود که با قانون !!!! موجه شدم ولی مطمئنا آخرین بارش نبود...

 

 

نوشته شده توسط آلما در 14:54 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم تیر 1388

خوب نیستم...

همه چیز دست به دست هم داده تا خوب نباشم... تمرکز ندارم... نمیتونم کار کنم...

خوب نیستم....

این چند روز که مامان خونه نبوده عین دیوونه ها الکی آشپزی می کنم و خودمو سرگرم می کنم... دلم میخواد کسی بیاد پیشمون و نمیدونم کی... قهوه می خورم و به سارا میگم توی فنجونم رو نگاه کن... منتظر شنیدن چه خبری هستم؟؟؟ نمیدونم...

خوب نیستم...

موزیک گوش میدم و اشک میریزم... دور از چشم همه... دلم نمیخواد کسی اشک منو ببینه... باورم نمیشه.... حتی وقتی میرم عکسشو روی مزارش می بینم... ای بابا ... تو کجا اینجا کجا... تصویرش توی لحظه آخر... ای وای ... ای وای...

خوب نیستم...

چیکار کنم؟ آها ... دلم براش تنگ شده... خیلی زیاد... همه میدونن چقدر من دوستش دارم... ولی نمی فهمن چرا اینقدر عصبیم ... وقتی میخواهیم بریم اونجا که خوابیده... از اونجا متنفرم... آخه میدونم که اونجا نیست... آره دلم براش تنگ شده... خیلی... یواشکی فیلموش که هفته قبل از رفتنش ازش گرفتم نگاه می کنم... همون فیلمی که ... آره... جمعه صبح بود و مامان داشت زمین رو تی می کشید... سارا آهنگ "وای که دیوانه شدم میروی" رو گذاشته بود... بابا با رقص رفت طرف مامان خواستم ازشون عکس بندازم موبایلم روی فیلم بود... این شد فیلم... بابا و مامان با تی رقصیدن... آخی... بابا چه زود خسته شد... برگشت طرف من و دستشو برد بالا و گفت: میرویم... میرویم...

خوب نیستم...

یکشنبه توی جشن روز پدر از اول تا آخر اشک ریختم... وقتی مجری برنامه گفت برای پدرتون چی کادو میخرید؟...

خوب نیستم...

این شبهای تنهایی که مامان خونه نیست و من تا نیمه شب بیدار میمونم... میام پای اینترنت... وبلاگ میخونم... اون شب روی کاناپه بابا خوابم برد... خوابشو دیدم... دیدم وسط جمعیت داره شعار میده... وای چقدر حالم بد شد... گفتم ای وای نه... الان حالت بد میشه... الان حالت بد میشه... برای قلبت خوب نیست... وقتی بیدار شدم داشتم خفه میشدم... داشتم میمردم... نه باورم نمیشه که رفتی...

خوب نیستم...

اصلا خوب نیستم... روزهای تنهاییه بدیه... با اینکه اتفاق خوبی برامون افتاده و نگار خانم به جمع خانواده اضافه شده... با اینکه لبخند مامان رو بعد از مدتها دیدم...

خوب نیستم...

حوصله کار کردن ندارم... مدیرم میگه خانم آلمایی ناراحتی؟ میگم دست و دلم به کار نمیره... میگه طبیعیه... همه همینیم... ناراحتی جریانات اخیر باعث شده خوب نباشیم....

خوب نیستم...میترسم... از فردا... از تکرار فراموشی فردا... فقط سعی می کنم امیدوار باشم...

نوشته شده توسط آلما در 14:18 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم تیر 1388

پدر جان

نوه ات به دنیا اومد بدون اینکه مهربانی تو را حس کند... فقط می تواند عکس های تو را ببیند و نگاه مهربانت را... می تواند به تعریف مادربزرگ از تو گوش دهد ... به خاطراتی که عمه ها و پدرش از تو دارند گوش بدهد... خاطراتی پر از مهربانی ... از بازی هایی که با ما می کردی... مسابقه دو... هفت تیر بازی و هر سازی که ما می زدیم...

ولی پدر جان دیدی به من باختی؟ گفته بودی نوزاد حتما پسر خواهد بود... و من مصر که پدر جان دختره... سونوگرافی هم همین رو نشون داده... گفتی احتمالات رو در نظر بگیر... پسره.... اصلا بیا شرط ببندیم...

یادته سر چلوکباب شرط بستیم... حالا من برنده شده ام... دخترت به دنیا اومد... نگار خانم تشریف آوردند... سر ساعت ۹ صبح روز ۹ تیر ماه ۱۳۸۸

نوشته شده توسط آلما در 9:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم تیر 1388

روز بدی رو پشت سر گذاشتم... منظورم دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸... دیشبش انگشت کوچک پای چپم خورد به مبل و ... قرچ صدا کرد... محلش نذاشتم... صبح که بیدار شدم دیدم ورم کرده و کبود شده... درد داره شدید... با این حال سعی کردم پامو به زور توی کتونی کنم ... اوه خدایا حالا چطوری برم سر کار... آژانس گرفتم و رفتم شرکت... درد امونم نمی داد... کارهامو جمع کردم آوردم توی خونه انجام بدم... اومدم پامو بستم ...

زنگ زدم به برادرم... آخه قراره امروز بابا بشه... گفتم چه خبر؟ خانومش بود... گفت هیچی بابا نی نی جا خوش کرده نمیخواد بیاد بیرون... گفتم فهمیده دنیا چه خبره... بذار راحت باشه...

بنده خداها از صبح توی بیمارستان بودند... بهشون پذیرش نمیدادند... بیمارستانی که ۹ ماهه میره و میاد و پرونده داره و ... خلاصه از ۸ شب این دختر خانم ما میخواد بیاد به این دنیای پر از فتنه و تا حالا نیامده... رونما میخواد پدرسوخته...

درد دارم... نمیدونم این انگشت کوچیکه چی میگه این وسط....

اومدم آنلاین شدم... دوستی میگه شنیدی چی شد؟ نتیجه انتخابات رو تایید کردند... نفس توی سینه ام حبس میشه...

دیگه پام درد نمیکنه... درد جای دیگه است...

نوشته شده توسط آلما در 2:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم تیر 1388

یک شعر از برتولت برشت

 

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .

پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

 

این روزها خیلی دلم میخواد بتونم مثل قبل یک پست شاد بنویسم...   اما نوشتنم نمیاد

چطور میتونم شاد باشم؟ چطور میتونم به خاطرات شادم فکر کنم؟ چطور میتونم لبخند بزنم؟

فقط میتونم امیدوار باشم ... امید به آزادی و عدالت... امید به صلح... امید به شادی

 

نوشته شده توسط آلما در 9:2 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me! <