تبليغاتX
باور کن رفتنم را

شنبه سی و یکم مرداد 1388

شاید اگر یکشنبه گذشته توی خونه رضیه ، وقتی با علی و پاپتی نشسته بودیم و صحبت می کردیم آرمان اون پیشنهاد رو نمیداد اصلا حتی به فکر نوشتن این پست نمی افتادم. شب قبلش آرمان زنگ زده بود و اجازه نوشتنش رو گرفت... با کمال میل قبول کردم که بنویسه... ولی خودم... نه نمیتونستم...

دیشب که آرمان زنگ زد و اصرار که اول باید خودت بنویسی و از من انکار و از اون اصرار تا اینکه گفت من تاحالا چیزی ازت نخواستم دوست خوبم... ولی میخوام اینو بنویسی... چشم...

خیلی وقت بود که میخواستم دوستای خوبی رو که اینجا باهاشون آشنا شدم جمع کنم تا گپی با هم زده باشیم... آمدن پاپتی عزیز به تهران باعث شد به فکر بیفتم تا این دوست خوبم تهرانه منم دوستان رو دعوت کنم... به همه مسیج زدم... همه یعنی آرمان، رضیه، علی، محسن ، افرا ، حامد ، افشان و همفری بوگارت و چند تا دیگه از دوستان... سارا هم چند تا از دوستاشو دعوت کرده بود... تاریخش هم مشخص شد... پنج شنبه ۱۷ اردیبهشت...

همه با خوشحالی قبول کردند جز اونی که خیلی هم دوست داشتم بیاد... یعنی حامد...

من و سارا هم هی با هم مشورت میکردیم که چیکار کنیم که به همه خوش بگذره... سعی کردیم کسانی باشند که لااقل تا حدی با هم جور باشن... غذا چی درست کنیم که همه دوست داشته باشن... حتی موزیک ها رو هم ...

این وسط اتفاق خنده داری هم افتاد... یک روز که داشتم برای مهمونی خرید می کردم چشمم به دکه کوچیکی افتاد که سی دی هم می فروخت... یکی از سی دی ها نظرم رو جلب کرد... "گلچین ۱۵۰ آهنگ شاد عروسی" پیش خودم فکر کردم که خوبه با یک سی دی سر و ته مهمونی هم میاد دیگه لازم نیست هی سی دی عوض کنیم... خریدمش ... با خوشحالی رفتم خونه و گفتم سارا ببین چی خریدم... سی دی رو توی دستگاه گذاشتیم و اولی ... ردش کردم... دومی... اه... سومی... وای... چهارمی... چرنده... پنجمی... اووووووف.... خلاصه جونم براتون بگه که جدیدترین آهنگش آهنگ دلی دی لیلا فروهر بود که فکر می کنم لااقل مال ۱۲ سال پیشه...

روز قبل از مهمونی افرای دوست داشتنی مسیج زد که سفری در پیش داره و نمیاد...

مامان و بابا تصمیم گرفته بودند  که اون شب برن مهمونی تا دوستای من احساس راحتی کنند... هرچی بهشون گفتم بابا نمیخواد برید جایی... ما که مشکلی با هم نداریم بابا گفت نه بابا جون بذار دوستات راحت باشن...

عصر روز مهمونی رضیه به من زنگ زد که اشکالی نداره من و پاپتی زودتر بیاییم؟ من هم از خدا خواسته گفتم نه... من همه کارهامو کردم... منتظرم بیایید...

اول از همه رضیه و پاپتی آمدند ...من قبل از این رضیه و دختر دوست داشتنی و زیباش یعنی ماندانا رو دیده بودم ولی پاپتی رو برای اولین بار بود که میدیدم... خیلی عجیبه که بعضی اوقات آدمهایی رو که تابه حال ندیدی ولی چقدر احساس نزدیکی باهاشون داری...

مامان و بابا که رفتند مهمونی پاپتی برامون تنهایی کردی رقصید ... بعد یکی یکی دوستان آمدند... علی حیدری یک سوتی داد که حتما خودش توی نوشته اش خواهد نوشت... یکی از دوستام با همسرش با آرمان توی آسانسور با هم بودند و نمیدونستند که میخوان یک جا برن... دوستم میگه پیش خودم گفتم این آقای خارجی خوشتیپ کجا میخواد بره؟ اومدن افشان که چقدر خوشحالم کرد...

مهمونی اون شب من با وجود دوستای خیلی خوبم و رقص بسیار زیبای آرمان تکمیل شد... به من که خیلی خوش میگذشت... آخر شب هم با سازدهنی آرمان و آهنگ مرغ سحر که همه همراهی کردند... آخر آخرش هم که همه رفتن و ۳-۴ نفری مونده بودند نشستیم به صحبت کردن و همفری بوگارت عزیز که چقدر توی جمع و جور کردن به سارا کمک کرد...

راستش نوشتن درباره این مهمونی برام سخته... میدونم چیزی که نوشتم اصلا به درد نمیخوره...  میدونم تقریبا ۳ ماه و نیم ازش گذشته ولی درست دو روز بعد بود که اون اتفاق برای ما افتاد ... اون شب وقتی با آرمان صحبت می کردم بهش گفتم من خیلی ازت ممنونم که اون شب باعث خوشحالی بابا شدی... با رقص خیلی زیبات... با نواختن ساز دهنی... آهنگ مرغ سحر...

از همه دوستانی که اون شب با حضورشون من رو خوشحال کردن خیلی خیلی ممنونم...

حالا از دوستانی که اون شب منو خوشحال کردند و اومدن میخوام که اگر دوست دارند راجع به مهمونی بنویسند...

نوشته شده توسط آلما در 14:3 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم مرداد 1388

از موقعی که اس ام اس تحریم شد انگار برای بعضی ها دوستی ها هم تحریم شده...

 

 

نوشته شده توسط آلما در 8:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

یک زندایی دارم که الان حدود ۷۵ سالشه... یک خانم بی نهایت خوش پوش و تمیز و شیک و محترم مثل اسمش... از اونهایی که ما از بچه گی تا میدیدیمش معذب میشدیم و به سر و ریخت خودمون نگاه مینداختیم که نکنه بد پوشیده باشیم... یا حتما مراقب صحبت کردنمون می بودیم ...

این زندایی خانم ما مامان رو خیلی دوست داره چون مامان من شیر زنداییم رو خورده و درواقع یک جورایی مادرخونده مامان هم میشه...

همین ۲-۳ سال پیش بود که یک روز عصر اومده بود دیدن مامان از در که وارد شد دیدیم پالتوی مشکی پوشیده با یقه خز... روسری سفید و مشکی و یک نیم پوتین مشکی... وقتی پالتو رو درآورد یک کت و دامن بنفش روشن تنش بود... دست کرد توی کیفش روسری بنفش روشن درآورد سرش کرد (از وقتی حج رفته جلوی بابا روسری سرش میکرد که سر همین مسئله چقدر بابا اذیتش میکرد) از توی یک ساک دستی هم یک جفت صندل بنفش تیره درآورد و پاش کرد... خلاصه ما هم همیشه سعی میکردیم وقتی زندایی خانم میاد خونه ما یک کمی شیک باشیم... داشتیم پذیرایی می کردیم که دیدیم صدای زنگ در میاد.... نگو دخترخالم با همسرش داشتند از نزدیک خونه ما رد میشدن تصمیم میگیرن بیان یه سر به ما بزنن... طفلک وقتی از در میاد تو و چشمش به زندایی میفته نزدیک بود غش کنه... نگو اینها داشتند خونه شونو نقاشی می کردند بعد نمیدونم به چی احتیاج پیدا می کنند که برن بخرن همونطوری روی یک تی شرت رنگی مانتو میپوشه و میرن خرید بعد هم سر راه میان خونه ما... دخترخالم فوری اومد توی آشپزخونه و التماس به من و سارا که تو رو خدا یک چیزی بدید من بپوشم اینجوری آبروم جلوی زندایی میره... مامان بهش گفت ای بابا نمیخواد حالا مگه چی تنته؟ عیبی نداره زنداییه دیگه... دختر خالم برگشت گفت:

- خالا... باخ نه ست گلیبدی (خاله ببین چه ست اومده)

خلاصه این زندایی ما فقط یک عیبی که داره اینه که خیلی زیاد صحبت میکنه ... صحبت کردنشم مثل بقیه کارهاش خیلی خیلی خیلی آرومه... یعنی یک جمله رو که میخواد بگه ۱ ساعت طول میکشه اگه یک ماجرا بخواد تعریف کنه یک هفته طول میکشه... ما هم همیشه ازش فرار می کنیم...

پارسال که آیلار اومد ایران قرار بود ۲ هفته بعدش شوهرش بیاد... یک روز بعد از ظهر من و سارا و آیلار با سمیرا دوست آیلار توی اتاق ما نشسته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم که تلفن زنگ زد... آیلار پرید و گفت این رضاست و گوشی رو برداشت... یهو دیدیم آیلار خیلی خیلی مودب داره احوالپرسی می کنه و تقریبا ۲۰ دقیقه فقط میگه ... بله... درسته... خواهش می کنم... همینطوره... ممنونم... لطف دارید... بله... بله... که ما فهمیدیم زندایی خانمه... بهش گفتم حقته ... اینطوری پریدی تلفن رو برداشتی جای شوهرت ببین با کی داری حرف میزنی... حالا از این طرف سمیرا هی به آیلار میگه به زندایی بگو آلما میخواد باهاش صحبت کنه... منم دو دستی دم دهنشو گرفته بودم که بلند نگه که زندایی خانم بشنوه...

خلاصه بساطی بود... از اون به بعد هر وقت تلفن زنگ میزنه اول شماره رو کنترل میکنم بعد گوشی رو برمیدارم... خدا پدر و مادر آیدی کالر رو بیامرزه....

دیشب من و سارا داشتیم فیلم نگاه می کردیم مامان هم توی آشپزخونه بود... تلفن زنگ زد... سارا نگاه کرد و گفت از شهرستانه من برنمیدارم... منم گفتم مامان حتما با تو کاردارند... مامان اومد گوشی رو برداشت:

- سلام زن داداش... کیفیز ....

سارا گفت وای زنداییه... عجب شانسی آوردم... بعد هی شروع کرد مسخره بازی درآوردن... بیچاره مامان هم فقط میگفت: بله... خواهش الیرم (خواهش می کنم) ... یاخچی دیلر... (خوبند) ... ساغول (مرسی)....

تا ۴۵ دقیقه.... بعد یهو گفت: آلما؟ آلما حامام دا دی (آلما؟ آلما حمومه....) سارا... سارا اوزانوبدی (سارا دراز کشیده) بله... گوشی....

حالا سارا هم طفلک هی داشت با اشاره ادای خواب رو درمیاورد که بگو من خوابیدم...

منو میگی.... داشتم غش میکردم از خنده... از جام بلند شدم و رفتم به سمت پله ها که برم توی اتاقم بخوابم... ولی حالا مگه میتونم برم بالا... داشتم از خنده میمردم... حالا سارا هم داره از خنده غش میکنه نمیتونه گوشی رو برداره... خلاصه من رفتم بالا که سارا بتونه صحبت کنه... رفتم مسواک زدم و خوابیدم... بعد از نیم ساعت دیدم صدای بالا اومدن کسی از پله ها میاد و صدای مامان که میگه: ولش کن خوابیده... بعد صدای سارا که: به درک که خوابیده باید بیدار بشه...

طفلک سارا مجبور شده بود نیم ساعت با زندایی صحبت کنه بعد دق دلیشو با بیدار کردن من و ۲- ۳ تا کتک سر من خالی کنه...

 

 

نوشته شده توسط آلما در 8:50 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم مرداد 1388

یک بار دیگه هم گفتم...

نمیدونم چرا هرچی آبدارچی خنگ و بی ادب و دست و پا چلفتیه گیر واحد ما میفته...

یک آبدارچی جدید آوردن... من هم این چند روز اینقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمیکردم سرم رو بلند کنم... دیروز که کارم تموم شد داشتم از اتاقم میرفتم بیرون که دیدم آبداچیه فنجون به دست بدون نعلبکی و سینی داره چایی میبره اتاق یکی از مدیران ارشد که توی واحد ماست... گفتم ا.... اینطوری داری چایی میبری اتاق دکتر د. ؟؟؟ یک نگاهی کرد و گفت: خودشون گفتن... گفتم: خودش گفته که بدون سینی براش چایی ببری؟؟؟؟

بعد از اون دقت کردم... دیدم اصلا این آقا وسیله ای به اسم سینی نمی شناسه... تنبله... بی ادبه... بهش گفتم یک نسکافه برای من بیار... میگه من بلد نیستم نسکافه درست کنم... گفتم یک فنجون آب جوش + ۲ قاشق نسکافه + ۱ قاشق شیر... شکر هم نمیخوام... برگشته میگه: الان میخواهید؟ گفتم نه بذار موقعی که دارم میرم درست کن با خودم میبرم... یعنی چی؟ میگه آخه الان سرم شلوغه...

گفتم متوجه شدم پروژه شکافته شدن اتم دست شماست... بعد پیش خودم گفتم منو بگو که ۱۰ دقیقه است دارم با این کل کل می کنم... خودم میرم درست می کنم...

امروز صبح هرچی نشستم دیدم خبری از چایی نیست... رفتم توی آبدارخونه برای خودم چای بریزم دیدم وارد شد ... بدون اینکه سلام کنه... بهش گفتم: علیک سلام.... هول شد... گفت من سلام کردم... گفتم منم چیزی نگفتم، گفتم علیک سلام...

بعد چای ریخته برده توی اتاق همکارم... غر غر کرده که: چایی رو روی میزشون هم باید من بذارم... (شرکت ما آبدارچیها فقط کارشون چایی دادن و ایناست... نظافتچی با آبدارچی فرق میکنه یعنی اینها کار نظافت ندارند که انجام بدن بعد این غر میزنه که چایی رو هم من باید روی میزشون بذارم)...

در هر صورت اگر آبدارچی نمونه خواستید بگید من این آقا رو براتون بفرستم....

پینوشت: "باور کن رفتنم را" فردا ۳ ساله می شود.....

نوشته شده توسط آلما در 14:9 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم مرداد 1388

امروز احساس خوبی دارم... حالم بهتره... دلیلش رو هم خودم میدونم...

ولی نمیدونم چرا هنوز نمیتونم چیزی بنویسم... یعنی موضوعی به ذهنم نمیرسه...

سرم شلوغه... کارم زیاده... تازگی ها نمیدونم چم شده... اولش دلم میخواد بمونم توی خونه... کسی نباشه... بعد یهو دلم میخواد برم بیرون... برم مهمونی... بعد میشینم فکر می کنم خوب حالا کجا برم؟ پیش کی برم؟ با کی برم بیرون؟ بعد اون موقع است که می فهمی کسی نیست... تنهایی خیلی بده....

 

نوشته شده توسط آلما در 8:43 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me! <