تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

شنبه پانزدهم تیر 1387

علی پسر خواهرم وقتی که زبون باز کرد هیچ کس نمی فهمید این بچه چی میگه... اینقدر خنده دار و با نمک صحبت می کرد که ما میمردیم از خنده... با همون زبان بی زبانی سئوالهایی می پرسید که نمیدونستیم چی باید جوابش رو بدیم... همیشه با دهن باز و چشمهای گرد به همه چیز نگاه می کرد... پیش خودمون اسمشو گذاشته بودیم پروفسور پخمه...

یک دفعه وقتی علی ۲-۳ ساله بود آیدا (خواهرم) گذاشتش پیش ما که بره به یه کاری برسه... خیلی بچه خوبی بود... چند ساعتی که گذشت امد پیش من و با همون دهن باز و چشمای گرد  و حرف زدن شلش گفت:

- آله من گانگیچی می خوام...

خوب حتما متوجه شدید که آله یعنی خاله ولی هرچی دنبال معنی گانگیچی گشتم پیدا نکردم... بهش گفتم علی جون بگو چی میخوای؟ بچه هی گفت گانگیچی... آخرش گفتم عزیزم من متوجه نمیشم تو چی میگی حالا برو بازی کن... عصر که شد چون می دونستم عادت به خوردن عصرونه داره براش نون و پنیر و کره و مربا و عسل و ... گذاشتم توی سینی و صداش زدم که بیاد بهش عصرونه بدم... الهی بمیرم دیدم بچه نون برداشته و داره پنیر میذاره روش میگه:

- الان برای خودم یک گانگیچی درست می کنم...

منو میگی مردم از خنده... تازه اونجا فهمیدم که گانگیچی یعنی ساندویچ...

روز ۴شنبه به من زنگ زد... تا صداشو شنیدم کلی قرون صدقه اش رفتم... امسال میره کلاس پنجم و کلی برای خودش احساس مردی داره... گفت خاله المپیاد ریاضی برنده شدم... اسممو زدن توی روزنامه... اینقدر خوشحال شدم و قربون صدقه اش رفتم که نگو... اون هم در سکوت گوش کرد ... بعد ازش پرسیدم جایزه چی دوست داری برات بخرم... طبق معمول (چون همیشه چیزهای غیرمعمول از آدم میخواد) یواشکی توی تلفن گفت: از این لباسها که توی کشتی کج می پوشن ... میدونم اگه براش بخرم آیدا چیکارم میکنه ولی خوب بچه خواسته...

از خوشحالی زنگ زدم به سارا و جریان رو براش تعریف کردم... میدونید واکنش سارا چی بود؟ گفت: الهیییییییییی پروفسور پخمه...

نوشته شده توسط آلما در 7:48 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me!