تبليغاتX
باور کن رفتنم را -

شنبه بیست و سوم آبان 1388

پنجشنبه صبح یادم افتادم که ماشینم بنزین نداره... سارا هم داشت وسایل جمع میکرد که بره استخر... بهش گفتم بیا با هم بریم بنزین بزنم بعد تو رو میرسونم استخر...

شنیده بودم که شهرک آپادانا دوتا جایگاه بنزین گذاشته ولی نمیدونستم کجای شهرک... وقتی رسیدیم دم شهرک سارا گفت به نظرم باید بری سمت چپ... گفتم ما که نمیدونیم کجای شهرکه پس بذار از اولش بریم فوقش دور میزنم دیگه... رسیدیم انتهای شهرک به سارا گفتم میخوای سئوال کنیم؟ سارا گفت باشه... از اون آقاهه سئوال می کنیم... شیشه رو داد پایین ... رسیدیم به آقاهه سارا سرشو برد بیرون و پرسید آقا پمپ بنزین کجاست؟ منم اصلا به خودم زحمت ندادم که ماشین رو نگه دارم همینطوری پام رو گذاشته بودم روی گاز و می رفتم که شنیدم آقاهه با تمام قوا داد زد:

- مستقیم برییییییییییید....

نوشته شده توسط آلما در 8:56 |  لینک ثابت   • 
 
> Stats Maker Blogroll Me! Blogroll Me! <