<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>باور کن رفتنم را</title>
<link>http://almakhanoom.blogfa.com/</link>
<description>باور کن رفتنم را، که می روم تا خاطره ام با ماندنم، لگدمال نشود.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 Dec 2009 07:13:45 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://almakhanoom.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمیدونم چی شده... عین ترقه شده ام... طاقت هیچ حرف و سخنی ندارم... دیشب داشتم فکر می کردم که چقدر تغییر کردم... ولی چقدر خوبه که دوستان خوبی دارم... دوستان خوبی که حتی وقتی خیلی هم بد اخلاقم من رو تحمل می کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روز پیش با یک نفر صحبت می کردم که منو به اوج عصبانیت رسوند و برای اولین بار کاری رو که هیچ وقت توی عمرم نکرده بودم کردم... بهش گفتم میدونی چیه؟ من حوصله امثال تو رو ندارم... برو پی کارت... و قطع کردم... خنده دار بود... آدمی که بسیار منزوی و تنهاست به من میگه تو خلاء تنهایی داری به خاطر همینه که میری مهمونی... به خاطر همینه که همش با دوستات میری بیرون... (جریان این رو بعدا مینویسم) اینقدر توی دلم بهش گفتم خفه شو احمق... خفه شو ابله... که دیگه طاقت نیاوردم و گوشی رو با گفتن اینکه اصلا حوصله تو ندارم قطع کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی میدونم که تغییر کردم... دیروز دوستی به من میگفت که تو عوض شدی... خیلی جدی شدی... دیگه شوخی نمیکنی... یک نفر دیگه به من گفت تو مهربونی ولی بد اخلاقی... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا من تاحالا فکر می کردم خیلی خوش اخلاقم؟؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 07:13:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=almakhanoom&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>almakhanoom</dc:creator>
<guid>http://almakhanoom.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://almakhanoom.blogfa.com/post-286.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من و سارا صبح ها با هم از خونه میاییم بیرون و میریم ایستگاه اکباتان ونک و سوار تاکسی میشیم (البته گاهی روزها ماشین میبرم ولی سارا رو با خودم نمیبرم). تقریبا برای تمام راننده ها اسم گذاشتیم... هلو انجیری ... خط کش... آقا مهربونه... بداخلاقه...  آهنگیه.... مریض قلبی....  پسر مو سیخ سیخی ... برای بعضی از مسافرها هم همینطور... مثلا یک آقاهه هست اینقدر بداخلاق و عنقه که حد نداره. هروقت میرسه هرجا دلش میخواد می ایسته طبعا بقیه هم باید پشت سرش همونجا که اون ایستاده منتظر تاکسی بشن... ایشون هم فقط دلش میخواد سر پیچ وایسته... سارا میگه: فکر کنم این آقاهه ناظم دبستان باشه... عنق... از اونهاییه که همیشه خط کش و ترکه دستشه و بچه ها رو کتک میزنه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یا یک آقایی هست که پیره و خیلی لاغر و همیشه هم کت شلوار راه راه قهوه ای میپوشه و یک پوشه زیر بغلشه. به سارا گفتم: این آقا کارمند وزارت داراییه... حتما هم بخش بایگانی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک خانمه هست که با زمین و زمان دعوا داره... از وقتی میشینه توی ماشین ۲۵ دفعه زیپ کیفشو باز میکنه و می بنده... انواع نایلون ها رو از توش در میاره و خش خش دوباره تا میکنه میذاره توی کیفش... از اون کارمند بداخلاقهاست ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راننده ها هم برای خودشون داستان دارن... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هلو انجیری یک آقای شمالیه که روزهای زوج با یک پیکان سفید میاد و روزها فرد با یک پراید سفید... این اسم رو سارا روش گذاشته چون پشت سرش عین هلو انجیریه... رانندگی هم در حد افتضاح....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقای خط کش یک آقای جوونه که ریشهای بسیار منظمی داره... اسمشو من گذاشتم چون انگار با خط کش ریششو سانت زده و مرتب کرده و خط انداخته ... من ترجیح میدم سوار ماشین خط کش بشم چون از ونک میاد میرداماد انگاری محل کار اون هم میرداماده...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقا عنقه یک آقای خیلی مسنه با یک سمند نقره ای... همیشه بداخلاقه و هیچ وقت لبخند نمیزنه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقا مهربونه یک پیرمرد بسیار بسیار دوست داشتنی با یک پراید سفید ... وقتی سوار میشی میگه سلام صبح بخیر دخترم ...موقع خداحافظی هم میگه روز خوبی داشته باشید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آهنگیه یک آقای نسبتا جوون با ۴۰۵ دودی که آهنگهای شاد میذاره و تقریبا ید طولایی در دور کردن راه داره...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مریض قلبیه یک آقا با ۲۰۶ سفید که با دخترش میاد و دختر از خود راضیش جلو میشینه و تمام راه آرایش میکنه و با موبایل صحبت میکنه و پدره گاهی اوقات میزنه کنار و میره از صندوق عقب قرص زیر زبونی میذاره زیر زبونش....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پسر مو سیخ سیخی هم یک پسر دانشجوئه که براش فرقی نمیکنه بارون بیاد یا آفتاب باشه یا اصلا هوا تاریکه یا روشنه و همیشه عینک آفتابیش به چشمشه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز صبح از روزهایی بود که نمیخواستم ماشین ببرم شرکت... با سارا راه افتادیم رفتیم سر ایستگاه... دیدیم آقا مهربونه ایستاده و فقط یک مسافر کم داره... از توی ماشین برامون دست تکون داد و سلام کرد... به سارا گفتم تو برو من منتظر میشم با ماشین بعدی میرم... سارا هی تعارف که نه تو برو... گفتم نه این آقا مهربونه دقیقا میره توی ایستگاه ونک که برای تو راحتتره دیگه نمیره توی خیابون برزیل که راهت دور بشه... برو دیگه... هی هم بهت میگه روز خوبی داشته باشی... حالا  سارا گیر داده نه حالا که تو هم نمیری من هم منتظر میشم با هم بریم... خلاصه راضیش کردم که بره گفتم من با ماشین بعدی میرم... شاید خط کش بیاد برام راحتتره تا میرداماد هم میره... سارا سوار شد و رفت...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از ۵دقیقه دیدم به به خط کش اومد و من هم خوشحال و خندان سوار شدم و اولین کاری که بعد از بستن کمربندم کردم این بود که موبایلم رو درآوردم و به سارا اس ام اس زدم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- دارم با خط کش میرم میرداماد....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 11:05:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=almakhanoom&amp;postid=286</comments>
<dc:creator>almakhanoom</dc:creator>
<guid>http://almakhanoom.blogfa.com/post-286.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://almakhanoom.blogfa.com/post-285.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تمام روزم رو به بطالت گذروندم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب (درواقع صبح) ساعت ۲ خوابیدم و ۹ صبح بیدار شدم... صبحانه خوردم و با همون لباس تا ظهر روی کاناپه دراز کشیدم و میوه خوردم و تخمه شکستم و کانالها رو به امید پیدا کردن یک فیلم خوب عوض کردم... بی نتیجه... ظهر با مامان ناهار خوردیم و دوباره خوابیدم تا ۴... زنگ زدم به دوستم و قرار پیاده روی ای که باهاش داشتم رو کنسل کردم و دوباره دراز کشیدم و سعی کردم کتاب بخونم... خوابم برد... پاشدم یک فنجون قهوه غلیظ خوردم و حالا که باید برم بخوابم خواب از سرم پریده...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 19:03:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=almakhanoom&amp;postid=285</comments>
<dc:creator>almakhanoom</dc:creator>
<guid>http://almakhanoom.blogfa.com/post-285.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://almakhanoom.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هرگز روزی رو که پا به این دنیا گذاشتی رو فراموش نمی کنم... یادمه بابا با اون لادای قرمزش تو رو که توی لحاف ساتن آبی پیچیده بودند و فقط صورت سرخ و تپلت معلوم بود آورد خونه... چقدر خوشحال بود که دختر دیگری به جمع خانواده اضافه شده ... قیافه خوشحال روزبه رو یادم نمیره که اولین کسی بود که بغلت کرد و دیگه مثل موقعی که آیلار به دنیا اومد و روزبه دلش میخواست برادر داشته باشه بد قلقی نکرد... قیافه آیلار یادم نمیره که میگفت نی نی به دنیا اومده و اولین سیلی رو قشنگ به صورت تپلت زد و کسی جرات نکرد بهش چیزی بگه... بابا که بغلت میکرد و نازت میداد: دختر کوچولوی من.... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو شدی ته تغاری خونه ما و هرکسی یه جوری بهت رسیدگی میکرد... آیلار که همیشه محافظت بود و روزبه که هنوز هم که هنوزه با اینکه دیگه داره ۲۹ سالت میشه صدات میکنه &quot;مخمل&quot;... خواهر بزرگه ... من که همیشه فکر می کنم تو هنوز کوچولویی و باید ازت مراقبت بشه... باید حواسم بهت باشه... اگر خیابونها شلوغ بشه فوری بهت زنگ میزنم که زود برو خونه... اگه ناراحت باشی غمگین میشم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا روز توست... امیدوارم هر روز روز تو باشه و روز خوشحالی و شادی تو. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برات بهترین آرزوها رو دارم و امیدوارم همیشه و همیشه و همیشه شاد باشی &lt;A href=&quot;http://mashyane.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;خواهر کوچولوی مهربون من &lt;/A&gt;، تولدت مبارک. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 06:26:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=almakhanoom&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>almakhanoom</dc:creator>
<guid>http://almakhanoom.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://almakhanoom.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;عجب هوایی بود شمال... جای همه دوستان خالی... قدم زدن زیر بارون توی جنگل که از برگهای پاییزی هزار رنگ شده بود... باقالی خوردن زیر بارون با اون دوتا پسر عمه خل و چل که از بس غذا خورده بودند و بعدش شیرموز بستنی و بعدش باقالی دیگه داشتند بالا می آوردند... گشتن توی شهر کتاب گرگان و سربه سر گذاشتن با فروشنده مو سیخ سیخی .... چک کردن دم به ساعت موبایلم که قدرت خدا هیچکس بهم زنگ نمیزد و من دم به ساعت می گفتم چرا هیچکی منو دوست نداره و پسر عمه ام از توی ماشینش به موبایل من و سارا و محمد که توی شهر کتاب داشتیم کتاب می خریدیم زنگ میزد و بعد که از توی مغازه نگاهش می کردم مظلومانه لبخند می زد.... پارک جنگلی النگ دره و جاده ناهارخوران و ده زیارت... وای جای همه دوستان خالی... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این وسط هم حرص خوردن های سارا که حتما می بایست امروز شرکت می بود و ما ماشین پیدا نمی کردیم که برگردیم... خلاصه یک سمند پیدا کردیم و من و سارا و دختر عمه سوار شدیم که بیاییم تهران...  عجب راننده عتیقه ای گیرمون افتاد... از اول برامون آهنگ گذاشت چه آهنگهایی از اون رپهای مازندرانی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; ... سارا هم که پشت من نشسته بود اولش هی با انگشتاش پهلوی من رو سوراخ کرد دید دیگه محلش نمیذارم شروع کرد اس ام اس فرستادن... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- تو رو خدا بیا سی دی رو بدزدیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوشتم: تو فکرشم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی یک آهنگ (که معلوم بود از توی یک عروسی ضبطش کردن) یهو خواننده گفت: به افتخار نوازنده ... روزبه... که دیگه دختر عمه و سارا غش غش خندیدند... راننده آّهنگ رو عوض کرد... یک جاهایی نزدیک تهران هم توقف کرد و رفت که ساعت بزنه (پاسگاه) وقتی سوار شد گفت: بفرما چایی... بوی نسکافه پیچید توی ماشین... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اس ام اس رسید... دختر عمه: من نسکافه میخوام... نوشتم: کارد بخواه... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سارا: احمق به نسکافه میگه چایی ... دیگه داشتم غش می کردم از خنده... دوباره دختر عمه: فکر کرده همه مثل خودش گریگوری هستند... فرق نسکافه و چایی رو نمیدونه.... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه جای همه دوستان خوبم خالی بود...  بفرمایید چایی... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 10:51:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=almakhanoom&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>almakhanoom</dc:creator>
<guid>http://almakhanoom.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://almakhanoom.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پنجشنبه صبح یادم افتادم که ماشینم بنزین نداره... سارا هم داشت وسایل جمع میکرد که بره استخر... بهش گفتم بیا با هم بریم بنزین بزنم بعد تو رو میرسونم استخر... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شنیده بودم که شهرک آپادانا دوتا جایگاه بنزین گذاشته ولی نمیدونستم کجای شهرک... وقتی رسیدیم دم شهرک سارا گفت به نظرم باید بری سمت چپ... گفتم ما که نمیدونیم کجای شهرکه پس بذار از اولش بریم فوقش دور میزنم دیگه... رسیدیم انتهای شهرک به سارا گفتم میخوای سئوال کنیم؟ سارا گفت باشه... از اون آقاهه سئوال می کنیم... شیشه رو داد پایین ... رسیدیم به آقاهه سارا سرشو برد بیرون و پرسید آقا پمپ بنزین کجاست؟ منم اصلا به خودم زحمت ندادم که ماشین رو نگه دارم همینطوری پام رو گذاشته بودم روی گاز و می رفتم که شنیدم آقاهه با تمام قوا داد زد: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- مستقیم برییییییییییید....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 05:26:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=almakhanoom&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>almakhanoom</dc:creator>
<guid>http://almakhanoom.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://almakhanoom.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;عاشق فصل پاییزم... روزهای ابری و بارونی... برگهای رنگارنگ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عاشق این روزها هستم... نیمه شب که از خواب بیدار میشم حتما میرم کنار و پنجره و اگه بارون بباره ساعتها تماشا می کنم... (البته صبح هم خواب آلود میام سرکار)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این روزها همش دلم میخواد یک سفر برم بندر انزلی... نمیدونم چرا... همش دلم میخواد برم اونجا و توی یک مسافرخونه عین اونی که توی فیلم &quot;ماهی ها هم عاشق می شوند&quot; بمونم... عصرها برم اسکله قدم بزنم ... بارون بیاد و من تماشا کنم و لذت ببرم... برم توی اون قهوه خونه های کنار دریا چایی بخورم و کتاب بخونم... هوا مه آلود بشه و .... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اصلا دلم میخواد برم توی یک ده معلم بشم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 07:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=almakhanoom&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>almakhanoom</dc:creator>
<guid>http://almakhanoom.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://almakhanoom.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description>بعد از اون همه لباسی که از ترکیه برای خودم آوردم و هنوز نپوشیدم دیروز عین ندید بدیدها رفتم و دوباره کلی برای خودم خرید کردم.... نشونه افسردگیه؟؟؟؟ </description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 06:44:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=almakhanoom&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>almakhanoom</dc:creator>
<guid>http://almakhanoom.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://almakhanoom.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من فقط میخوام بدونم وقتی کسی بلد نیست صحبت کنه چرا اصرار داره لفظ قلم حرف بزنه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دو سه شب پیش خواب بودم و داشتم خواب هفت تا پادشاه رو میدیم (البته پسران پادشاه رو) که با صدای زنگ موبایل مجبور شدم باهاشون خداحافظی کنم... صفحه گوشی رو که نگاه کردم دیدم بله امیر... یکی از دوستان که مثلا استاد یکی از این کلاسهای روانشناسیه پشت خطه... جواب دادم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیر: سلام خانم آلمایی... احوال شما چطوره... خوبید... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منم که خواب خواب: ا... سلام امیر ... چطوری خوبی؟ (این مثلا استاد حدود ۳۰ سالشه و توی جمع دوستانه ما حضور داشت و من همیشه خدا سر به سرش میذاشتم - حالا داشت برای من لفظ قلم صحبت می کرد)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیر: مرسی ... لطف دارید شما... خانم آلمایی عزیز... خاطرتون باشه یکی از خواهراتون توی فلان کشور زندگی می کردند... و خاطرتون باشه شرکت پیمانکاری داشتند....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من وقتی که از با زنگ تلفن از خواب بیدار میشم و خوابالودم اصلا نمیفهمم چی میگم یا طرف چی داره میگه ولی این یکی دیگه خیلی خنده دار بود... خاطر من باشه که خواهرم فلان کشوره یا خاطر تو باشه؟؟... خاک تو سر اونهایی که میان سر کلاس تو میشنن... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیشم باز شده بود... گفتم خوب؟ آره خاطرم هست که خواهرم کجاست ولی خاطرم نیست که شرکت پیمانکاری داشته باشن... اونها از طرف فلان شرکت اونجا هستند... حالا چی شده؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیر: دوتا از دوستهای من خیلی دوست دارند برن خارج کار کنند.... میخواستم بدونم میشه خواهر شما برای اونها کاری انجام بدن؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من: خوب حالا تحصیلات این دوستان شما چی هست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیر: چیزه... تحصیلات خاصی ندارن... یکیشون جوشکاره... اون یکی هم برقکاره....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من: خوب ببین توی گوگل سرچ کن (اسم شرکت مورد نظر) بعد آدرسش رو در بیار... برن اونجا فرم پر کنند اگه لازم باشه خودشون می فرستند... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد هم با بدجنسی تمام اسم شرکت رو براش هجی کردم.... بعد از خداحافظی پیش خودم گفتم: خاطرم باشه که اینو توی وبلاگم بنویسم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 10:21:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=almakhanoom&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>almakhanoom</dc:creator>
<guid>http://almakhanoom.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://almakhanoom.blogfa.com/post-278.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یکی از دوستام توی میگون ویلا داره که ما گاهی اوقات آخر هفته ها میریم اونجا ... جای بسیار بسیار قشنگیه... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵شنبه با دو تا از دوستام داشتیم میرفتیم میگون ... دوستمون که صاحب ویلاست هم توی ویلا منتظر ما بود. تازه ۷-۸ کیلومتر از جاده لشکرک دور شده بودیم که یهو مریم گفت: ااااااا ماشین گاز نمیخوره.... ماشین رو کشید کنار و دیدیم بله.... ماشین دیگه استارت نخورد و روشن نشد... خلاصه مریم زنگ زد به تعمیرکاری که تهران ماشینش رو درست میکنه و اون هم از پشت تلفن هی راهنمایی کرد و آخرش کاشف به عمل اومد که پمپ بنزین ماشین سوخته... تعمیرکاره هم لطف کرد زنگ زد از فشم یک تعمیرکار بیاد که ماشین رو درست کنه... ما سه تا هم خوشحال و خندان انگار نه انگار که ماشین خراب شده نشستیم تا تعمیرکاره برسه... تازه تصمیم گرفته بودیم که بلالهایی که توی راه خریدیم رو یه جوری کباب کنیم که تعمیرکارها رسیدند... چون همراه خودشون پمپ نیاورده بودند باید ماشین رو بکسل می کردند... ما سه تا هم نشستیم توی ماشین مریم و خلاصه... هرکسی از کنار ماشین ما رد میشد میدید که سه تا خانم که دارند از خنده ریسه میرند به یک ماشین تعمیرگاه بکسل شدند و از خوشحالی دارند پس میفتند.... به مریم گفتم تحویل بگیر... این همه دوست داشتی ماشین شاستی بلند (درست نوشتم؟) داشته باشی؟ حالا این هم سر ماشینت که رو به هواست... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی تعمیرگاه بهمون گفتند که ۴۵ دقیقه طول میکشه تا ماشین درست بشه... خوب حالا ما باید چیکار می کردیم؟ یه کمی که پیاده رفتیم دیدیم یک رستوران همون اطراف هست تصمیم گرفتیم بریم چایی بخوریم... چشمتون روز بد نبینه ... کثیف ترین جایی که توش چایی خوردید کجا بوده؟ احتمالا ۱۰۰ برابر کثیف تر... وای انگاری مجبور بودیم... چایی که آوردند من گفتم من نمیخورم... این خیلی کثیفه... دوستم گفت به خاطر گارسونه بخور ببین چقدر شیکه... اون یکی دوستم گفت چایی که چیزی نیست... صبر کنید... بعد گارسونه رو صدا زد و گفت یک پرس سوسیس تخم مرغ برامون بیار... ولی باور کنید خوشمزه ترین سوسیس تخم مرغ عمرمون رو همونجا خوردیم و کلی خندیدیم بعد هم تصمیم گرفتیم عروسی مریم با حمزه رو همونجا برگزار کنیم (این آقای حمزه دو تا الاغ داره و بارکشی میکنه توی میگون... ویلای دوستمون بالای کوهه که ماشین نمیتونه بره اونجا درنتیجه هر موقع بار داشته باشیم زنگ میزنیم به موبایل حمزه که بیاد بارها رو ببره بالا... چون حمزه خیلی آقای مهربونیه قرار شده مریم رو بدیم به حمزه تا عاقبت به خیر بشن... ماشین عروسیشون هم قراره همون دوتا الاغ باشن که ما گل بزنیم بهشون)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا هرکی میخواد عروسی بگیره و جا نداره بگه من میبرمش اونجا معرفیش میکنم.... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 11:15:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=almakhanoom&amp;postid=278</comments>
<dc:creator>almakhanoom</dc:creator>
<guid>http://almakhanoom.blogfa.com/post-278.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
