داشتم فکر می کردم که چند سال پیش، زمانی که موبایل و اینترنت و چت و تلفن و اس ام اس و این چیزها نبود چقدر عشقها قشنگتر بود... چقدر عشقها صادقانه تر بود... چقدر واقعی تر بود...

الان شکستن دل به اندازه send شدن یک اس ام اس آسون شده...

 

 

 

 

دوستی دارم که تقریبا همسن مامانه و قبلا راجع بهش نوشتم... (الان حوصله ندارم لنک بدم به نوشته های قبلیم چون خیلی عصبانیم)

این خانم کلا خیلی مهربونه ولی یک ایراد خیلی خیلی بزرگ داره و اون اینه که فکر میکنه شما دربست متعلق به اونی... میتونه توی تمام کارهات دخالت کنه و تو هم باید دربست و تمام و کمال در اختیار اون باشی و تمام کسانی که من رو می شناسند میدونند که درسته که من شاید خیلی در مواقعی صبور باشم ولی اصلا این یک مورد رو نمیتونم تحمل کنم... کسی توی کار من دخالت کنه؟ شقه میشه... در بست در اختیار کسی باشم؟ اصلا...

این روزها خیلی شلوغم.... یعنی از وقتی که بابا رفته من وقتم واقعا مال خودم نیست... باید به فکر این میبودم که مامان تنها نباشه... سارا گناه داره... این ور سال هم که هم کارم طوریه که شبها دیرتر میرم خونه و هم اینکه ما کارمندها مگه چقدر وقت داریم؟ تمام روز رو که سر کاریم و بعدش هم توی ترافیک و بعد با این هوا و آلودگی و خوشگلیهای زندگی مگر انرژی برات میمونه؟ بعدش هم آدم برای برای دوستش وقت میذاره درست.... ولی باید آیا بهت خوش بگذره؟

بعدش هم که دوقلوهای آیلار به دنیا اومدن و من اگر وقت کنم ترجیح میدم برم و اون فسقلیها رو ببینم و مامان رو که خونه آیلاره... (همینجا بگم که من عاشق بچه های آیلار شدم... پسرش که بهش میگم خان خانان چون همیشه با اخم بهت نگاه میکنه و یا اگر خیلی بهت لطف کنه با یک چشم یکوری نگاه میکنه... و دخترش که عزیزم اینقدر نازه عین بچگی های آیلار... خوردنی)

خلاصه... از مطلب دور افتادم...

این دوست ما توقع داره که ما هر روز بهش زنگ بزنیم... هفته ای یک بار بریم دیدنش ... بشینیم و به درد دلش گوش بدیم که آی همسایه طبقه بالایی این کارو کرده... خواهرم این رو بهم گفته... همسایه طبقه اول آهنگ میذاره من سرم درد میگیره.. لطفا بیا برای من فال بگیر (من ذلیل مرده یک بار یک غلطی کردم گفتم فال ورق بلدم الکی) ...

۲ هفته قبل به من زنگ زد که: من تولدم بودم تو نیامدی دیدنم... گفتم عزیزم من که بهت زنگ زدم تبریک هم گفتم خودت گفتی این هفته نیایید... من هم دیگه وقت نداشتم که بیام... گفت پس این جمعه بیا... گفتم من نمیدونم آخر هفته برنامه ام چیه اگر تونستم بهت زنگ میزنم میام.

جمعه رسید و من اینقدر کار داشتم که اصلا فراموشم شد... صبحش رفته بودیم با مامان سری به برادرم زده بودیم و بعد برای خرید رفته بودیم... توی رستوران داشتیم ناهار می خوردیم که موبایلم رو چک کردم دیدم یک تلفن داشتم و یک مسیج ... دیدم همین دوستمه... نوشته بود نمیای خونه من؟

براشم نوشتم دوستم من گرفتار شدم نمیتونم بیام منو ببخش.

جواب نوشت: بله من باید بدونم که جمعه برای خانواده است نه برای دوستی مثل من که همیشه منتظرته... اشکالی نداره خودتو ناراحت نکن من دیگه عادت کردم...

من هم همینطور هاج و واج مونده بودم که یعنی چی؟ مگر من دوست پسرشم یا اینکه شوهرشم؟؟؟ اینقدر عصبانی شدم که دیگه جوابش رو ندادم و اصلا هم زنگ نزدم...

تا امروز ساعت ۱۲.۵۰ دقیقه تازه از ناهار خوری برگشته بودم که دیدم خانم با یک دسته گل میخک قرمز دم در اتاقم سبز شد... با اخم و تخم و ناراحتی...که آره تو زیادی برای خانواده ات وقت میذاری گفتم یعنی چی؟ منظورت چیه؟ گفت اصلا دلت برای من تنگ میشه؟

گفتم: ببین... من تا ساعت ۶.۳۰ هر روز سر کارم... بعدش هم توی این ترافیک تا برسم خونه میشه ساعت ۷.۳۰-۸ دیگه فکر می کنی وقتی باشه؟ آخر هفته هم باید وقت بشه که بیام همیشه آخر هفته ها ۱۰۰۰ تا کار هست...

گفت: آره... من همیشه با همه روراست بودم توی دوستی ولی همیشه برعکسشو تحویل گرفتم...

دیگه خیلی عصبانی شده بودم... گفتم مثلا من چیکار کردم که با تو روراست نبودم؟ اگر من اینقدر بدم چرا اصلا برای من گل آوردی؟ که مثلا من شرمنده بشم؟

گفت: آخه شرمنده هم نمیشی

گفتم چون اصلا دلیلی برای شرمندگی وجود نداره... باید یاد بگیری که دوستی یعنی بدون توقع بودن... یعنی درک کردن دوستت.... شرایطش رو متوجه شدن... تو اگر اینها رو متوجه میشی قبل از اینکه بیای زنگ میزدی یک قرار میذاشتیم ناهار با هم می رفتیم بیرون... نه اینکه گل بگیری بیای و بعد هرچی دلت خواست به من بگی...

خلاصه موقع رفتن گفت از من ناراحت نشو من فقط حرف دلم رو گفتم...

الان من دلم میخواد این گل رو بندازم توی سطل آشغال....

فکر کن ... نیمه شب از خواب بیدار شی و به ساعت نگاه کنی و ببینی ساعت ۲.۳۰ بامداده و از خوشحالی اینکه میتونی ۳ ساعت دیگه هم بخوابی تا خود صبح خوابت نبره...

 

 

 

پدرجان

حالم بد است... خیلی بد...

چند شب بود که مدام میامدی به خوابم و از دور به من نگاه می کردی... اما دیشب آمدی به خوابم ... تنگ درآغوشم گرفتی ... گفتی بابا جان دلم برات تنگ شده... گفتم بابا ببین این دختر آیلاره که توی بغل منه... گفتی آمدم این دو تا رو ببینم ... پسر و دختر آیلار... وای چقدر دخترش خوشگله... عین آیلار... گفتی امروز توی خانه میمانی و من نگران نباشم...

حالم خیلی بده... دل تنگم...

امروز ۱۰ مهره... روزی که تو خیلی دوستش داشتی ...روزی که با افتخار می نشستی و دوستانت هر ۱۰ مهر به دیدنت می آمدند... پارسال ۱۰ مهر نتونستم خونه رو بدون وجودت تحمل کنم... رفتم... اما امسال.... وقتی دوستانت زنگ زدند ... وقتی ازت یاد کردند... نیستی پدر جان؟ خودت گفتی امروز خانه ای...  امروز بیش از هر روز دل تنگتم...

مهرگان مبارک...

 

پر از تنفرم... از تبعیضی که توی اداره... توی سطح شهر... توی مملکت... همه جا می بینیش و حسش می کنی... حتی از اطرافیانت...

دلم میخواد فرار کنم... از این مملکت برم... از همه دور بشم... مگر چند سال زنده ایم؟ چرا باید برای داشتن کوچکترین حق طبیعی بجنگیم؟ این ترافیک مزخرف که تمام وقت آزاد ما رو میگیره... این گرونی بیش از حد... محدودیت در انتخاب هرچی که فکرشو بکنی... چه وضعشه؟

این مسئله حتی توی اداره کوفتی ما هم هست... فکر کن بهت میگن از این به بعد باید با فلانی کار کنی بدون اینکه اون حقی رو که باید بهت بدن... مسئولیتت ۳ برابر میشه و حقوق همونیه که هست ... حتی مدیرت اینقدر سواد نداره که "اغلب" رو "اقلب" ننویسه...

عصبانیم... خشمگینم و نمیدونم چیکار کنم...

ماشین باید وسیله رفاه باشه... شده مایه عذاب... صبح ساعت ۶.۳۰ باید برسی و کمین کنی که یک نفر ماشینش رو برداره و بره و تو مثل عقاب با ۱۰ تا ماشین دیگه دعوا کنی و اول صبح مفرحی بسازی و پارک کنی و بری اداره....

ماشین نیارم؟ خوب ... ساعت ۶ به زور از اداره درمیام و پیاده میرم سمت ایستگاه... صف... بالای ۱۰۰ نفر...

میری  خرید کنی.... توی کیفت رو نگاه میکنی... خوب پول دارم... ۸۷۰۰۰ تومان... یک بسته سینه مرغ + یک کیلو گوشت + ۱ کیلو پسته خام + ۲ شیشه روغن + ۲ کیلو شلیل + ۱ کیلو انگور + و...

تمام

یعنی چی؟

میری خرید لباس... چی بخرم که بشه توی اداره ازش استفاده کرد؟ خرید لباس منحصر شده به مانتوهای بلند و گشاد و بدرنگ ... فقط سرمه ای و قهوه ای و مشکی... و مقنعه... ازش متنفرم...

میری خونه... کتاب بخونم؟ حوصله ندارم... فیلم ببینم؟ کدوم شبکه تلویزیونی؟ مهمون بیاد؟ ساعت ۸ تازه میرسی چه مهمونی؟ مهمونی بری؟ کی دیگه مهمونی میگیره؟ همه درگیر و گرفتار و... تازه با کدوم وقت؟

اسمش چیه؟ زندگی سگی....

 

سارا یک گوشی موبایل داشت که از موقعی که خطشو خریده بود این گوشی باهاش بود... یک چیز افتضاح و زاغارتی بود که نگو... تمام دکمه هاش اشتباه کار می کرد هر دفعه هم بهش می گفتیم میگفت بابا چیکار دارید ... کار منو راه میندازه... این اواخر هم که نگار خانم (دختر برادرم) کرده بودتش توی دهنش و کلا دیگه داشت از کار میافتاد...

روز عید فطر شازده خان برای سارا گوشی خرید... نوکیا C5 ... دیگه کلی ما براش دست زدیم و کلی سر به سرشون گذاشتیم... سارا هم گوشی ندیده ... اصلا نمیدونست امکانات این گوشی چی هست...

دیروز من یک مسیج یک کلمه ای براش فرستادم (البته خیلی مودبانه نبود) ... بعد سارا طفلک توی ناهارخوری شرکت بوده و شکر خدا فقط یکی دوتا از دوستهای صمیمیش دور و برش بودن... دستش میخوره به دکمه Listen و طرف شروع میکنه:

massage from alma و بعد کلمه مورد نظر رو میخونه...

دیشب که سارا برام تعریف کرد اینقدر خندیدم که ماشین رو زدم کنار و غش کردم از خنده... بعدش رسیدیم خونه زنگ زدم به خواهر بزرگم و شاهکار خودم و سارا رو براش تعریف کردم... بعد براش گذاشتیم تا گوش کنه و بعد گفت صبر کن حالا من یک مسیج برای سارا میفرستم...

خلاصه دیشب ما یک تفریح جدید کشف کردیم... چقدر ما دخترهای قانعی هستیم... تفریحات سالم...