این روزها خیلی کسلم... محل کارم خیلی خسته میشم... با این مدیرهای بی سوادی که ما داریم و ماشاءالله اخلاق و تربیت هم در حد صفر... شاید کسی باور نکنه ولی از لحظه اولی که میام پشت میزم میشینم دلم میخواد یک بهونه جور کنم و برم بیرون از شرکت... ولی همیشه برعکس میشه... دقیقا همون روزهایی که اصلا دلم نمیخواد سر کار بمونم مجبور میشم تا ۷ شب بمونم و این احمقها رو تحمل کنم و بعدش هم توی ترافیک بمونم و ۹ شب برسم خونه....

دیشب به مامان گفتم که واقعا ما جوونی نکردیم... تمام وقتمون صرف این میشه که بریم سر کار و بعدش برگردیم خوهه عین جنازه بیفتیم بخوابیم و تازه شب هم خواب این قوم یعجوج معجوج رو ببینیم )منظورم مدیرای شرکته) ... مدیرهایی که حتی درست بلد نیستند سلام و علیک کنند...

دلم یک دلخوشی خیلی بزرگ میخواد... فکر کنم دارم افسرده میشم چون هم خیلی از تنهایی خوشم میاد هم اینکه افتادم روی دور خرید کردن... هی لباس میخرم... کفش میخرم... پالتو میخرم... خوب کجا بپوشم؟ اون روز با دوستم رفتم خرید بهش گفتم ببین خواهش می کنم اگر من خواستم کفش بخرم بزن توی سر من نذار...

دلم یک مهمونی خیلی خوب میخواد... درسته که تازه عروسی سارا بوده و کلی توی عروسی بهم خوش گذشت و بالا پایین پریدیم و ... ولی دلم یک مهمونی خیلی خیلی عالی میخواد با کلی دوست که بشینیم و حرف بزنیم و سر و صدا کنیم و خوش بگذرونیم و...

دلم میخواد یک دوست باشه باهاش برم کافی شاپ... برم خرید... برم رستوران... ولی همیشه نگرانم... نگران اینکه مامان تنها میمونه... مامان گناه داره... ای وای وقت ندارم... مهمون داریم...

 کسی نمیخواد مهمونی بگیره؟ من با کمال میل شرکت میکنم...

برف که میاد دلم نمیخواد بیام سرکار... دلم میخواد با یک دوست برم کافی شاپ و قهوه بخورم و گپ بزنم و به برف نگاه کنم...

برف که میاد دلم میخواد پالتو بپوشم و برم زیر برف قدم بزنم و فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم...

دلم میخواد مامان آش رشته درست کنه و بشینیم پای پنجره با خواهرها و برادرم یاد بچگی کنیم و آش بخوریم و گپ بزنیم...

برف که میاد یاد بابا میافتم... اینکه چقدر دلم براش تنگ شده... نه اینکه یادش نباشم... همیشه یادشم... ولی وقتی برف میاد یادش میافتم که با اون کلاه خوشگلش و کاپشن سورمه ایش میرفت روزنامه میخرید و من دعواش میکردم که توی این برف نرو بیرون میخوری زمین و بابا میخندید و میگفت فکر می کنی پیر شدم؟ پدرت پیره پدرسوخته...

صبح که داشتم رانندگی می کردم به سمت شرکت و سارا داشت با من حرف میزد (باور کنید سارا رفته خونه خودش فقط دیروز شازده رفته ماموریت و خواهرم اومده خونه ما) نمیدونم متوجه شد که حواسم بهش نیست یا نه؟ به فکر بابا بودم... به اینکه خیلی خیلی دلم براش تنگ شده... که بشینیم با هم حرف بزنیم... از کتابهایی که داشت میخوند... از حوادث روز... از سیاست... از همه چیز... راستش گاهی که میرم روی مبل مخصوص بابا میشینم حس خاصی بهم دست میده... فکر میکنم حالا که اینجا نشستم باید مثل بابا فکر کنم ... مثل اون لبخند بزنم... مثل اون خوش اخلاق باشم و مثل اون همه رو دوست داشته باشم...

از ساعت متنفرم !
این اختراع غریب بشر که مدام ،
جای خالی حضورت را به رخ دلتنگی یادم می کشد!!