دیشب بعد از اینکه سارا رو از سر کوچه شرکتشون برداشتم و یکی از همکارها رو هم تا یه جایی رسوندم و بماند که چقدر توی ترافیک موندیم تا رسیدیم اکباتان و با سارا رفتیم خرید سبزی و شیر و .... بعدش باید می رفتم از یکی از دوستام که برام وسایل کیک پزی خریده بود رو می گرفتم تازه یادم افتاد که بله... ماشین دیگه بنزین نداره... رفتم سمت شهرک آپادانا و وایستادم توی صف بنزین تا نوبتم شد... برای اولین بار از ماشین پیاده شدم و کارت بنزین رو دادم به متصدی بنزین تا برم کیف پولم رو بردارم دیدم که یک سرباز با یک سطل آهنی اومد و شیلنگ بنزین رو برداشت و داره سطلشو پر میکنه... چیزی نگفتم منتظر موندم کارش تموم شد که دیدم دو تا هم موتور سوار از این نیروی انتظامی ها اومدن و سربازه رو کرد به یکیشون که بیا این سطل پر شد در باکتو باز کن... من هم عصبانی شدم... گفتم یعنی چی؟ نوبت منه... دیدم یک موتورسوار دیگه بالباس پلیس گفت خانم این کارت بنزین مال پاسگاهه حالا که توی دستگاهه بذار ما کارمون تموم شه ...

گفتم یعنی چی؟ یه جوری میگید کارت بنزین که انگار اگر درش بیارید میسوزه... طرف برگشت گفت نمیشه خانم ما باید اول بزنیم... گفتم چرا؟ گفت ما مامور صد و ده هستیم... گفتم اتفاقا چون ماموری باید رعایت کنی...

دیدم داره صداش رو میبره بالا: نه خانم باید وایستی.... باید... اگر بهمون ماموریت بخوره چی؟ ما باید اول بزنیم.... شما هم باید منتظر بایستید تا کارمون تموم بشه...

گفتم اولاکه میگی اگه بهمون ماموریت بخوره....  تو ماموری؟ مگر مامور نظم و امنیت نیستی؟ ۸ شبه.. من غیر از حق قانونیم چیزی نمیخوام... من زودتر از شما اومدم حالا ۳ تا موتور و یک ماشین ایستادید که اول بزنید چون ماموری؟ اگر بچه من توی خونه چیزیش بشه شما مسئولیت قبول می کنید؟ (احتمالا منظورم از بچه ام لابد سارا بود که داشت توی خونه آشپزی می کرد)

گفت در هر صورت ما ماموریم باید اول بزنیم... گفتم ماموری که باش... رفتم جلو آرم فلزی روی مقنعه ام رو گرفتم طرفش... گفتم ببین من هم از فلان جا (اسم یه جایی رو اوردم که اگر آرم من رو میدید می فهمید که تقریبا خالی بستم... البته خالی که نه ما تقریبا وابسته به همونجا هستیم.) هستم... تقریبا همکار شمام... من هم دارم از سر کار برمی گردم... من هم تا حالا ماموریت بودم...

یهو طرف کشید کنار.... گفت خانم... نباید از لباست سوء استفاده کنی... گفتم من از لباسم سوء استفاده می کنم یا شما که ۱۵ دقیقه است میگی ما مامور صد و ده هستیم... من تا حالا چیزی نگفتم شما داری از لباست سوء استفاده می کنی...

دیدم یک آقای مسن درجه دار از توی ماشین پیاده شد و گفت: خواهش می کنم خانم شما اول بزنید... تقریبا همکاریم...

گفتم ممنون ولی میدونید که لطف نمی کنید این حق منه چون از شما زودتر اومدم....

سلام نظامی یادتون نره....

چند شب پیش یک اس ام اس برام اومد که: اولین چیزی که از من توی ذهنت میاد بهم بگو... من هم جواب طرف رو دادم و بعدش گفتم بذار من هم امتحان کنم. فرستادمش برای چند تا از دوستام... بعد که جوابها اومد مردم از خنده... جوابها اینه:

۱. یکی از دوستام... همسن خودم... خانم... که همکارم هم هست... وبلاگ نویس.. (بیشتر از این آبروشو نمی برم): بی شعور...

۲. همکار... خانم: شوخ طبعی

۳. همکار... آقا: غذا خوردن توام با خنده ...

۴. دوست عزیزم علی حیدری (لینکش این بغل هست دیگه): خانمی که گوشه کافه یارعلی نشسته بود و می خندید و با رضیه حرف میزد...

۵. همکار... خانم: محبت و مهربونی بدون چاپلوسی

۶. دوست... وبلاگ خوان: معرفت + سیب!!!

۷. فامیل... دوست... خانم: انرژی مثبت + خنده رویی + مهربانی + سرزندگیت

۸. آرمان (لینک دوستم کنار همین صفحه هست): یک لبخند دوستانه با یک رژ لب قرمز جیغ...

۹. همکار ساختمان شماره ۲... خانم: خاطرات خوب سر ناهار ... واقعا یادش و یادت بخیر...

۱۰. دوست... خانم: خیلی بی معرفتی (این خیلی بی معرفتی برمیگرده به یک خاطره خنده دار که شاید قبلا نوشته باشم یادم نمیاد باید نگاه کنم... من و این دوستم تا به هم میرسیم میگیم - البته با لحن داش مشتی ها- خیلی بی معرفتی....)

۱۱. فامیل... خانم: صورت بانمکت...

۱۲. دوست... دندون پزشک... وبلاگ نویس: یک تپل که مثل ایکیو سان میشینه و کرانچی دوست داره...

۱۳. آیلار ... خواهرم: اینکه دستم شکسته بود و با گچ میزدمت...

البته میتونستم برای خیلی ها بفرستم ولی راستش خیلی خوابم میامد و راستشو بگم اصلا خوابم برد و جوابها رو صبح دیدم...

هر سال از اول پاییز هر روز صبح که از خواب بیدار میشم اولین چیزی که آرزو می کنم اینه که کاش بارون بباره... امروز صبح اصلا با صدای بارون بیدار شدم... عاشق بارونم... زود پا شدم و سارا رو بیدار کردم که زود باش امروز بارونیه و شلوغه و ترافیک میشه و زودتر بریم بهتره... ولی فکر کنم اون هم فهمید که من باز بارون دیدم و هول شدم و عاشق اینم که برم زیر بارون...

۴ تا چتر دارم... ۱. نقره ای... ۲. قرمز گل گلی... ۳. طلایی... ۴. آبی ۴خونه... وقتی خواستم چتر بردارم یادم افتاد که یک چتر توی صندوق ماشین دارم...

خلاصه جای دوستان بسیار خالی ... رسیدم دم شرکت و پارک کردم و یک ربعی همونطور سرجام توی ماشین نشستم و موزیک گوش دادم و با صدای بارون که به سقف ماشین میخورد کلی حال کردم... فقط جای یک فنجون قهوه داغ با یک مافین شکلاتی کم بود... به خدا ماشین من بهترین کافی شاپ دنیاست... باور نمی کنید؟ امتحان کنید...

پی نوشت: من همیشه خوراکی توی ماشین دارم ... کیک و بیسکوئیت و گاهی آجیل و چیپس... باور کنید امروز به فکرم رسید یکی از این لیوان های مخصوص هست که مثلا میشه توش قهوه نگه داشت و اون روز توی یک مغازه دیدم و یه کمی خسیسیم اومد که بخرمش بگیرم ... برای این هوا لازمه ...

 

دیشب از محوطه که رد می شدم تا به خونه برسم دیدم به به عجب صدای ویولونی میاد... رفتم خونه و تا سارا میز شام رو بچینه دیدم دوباره همون صدا میاد... رفتم دم پنجره دیدم ۲ تا آقای بسیار متشخص کت و شلوار مرتب تنشون ... یکیشون ویولون میزنه اون یکی هم کیف و دم و دستگاه بلندگو روی شونه ... سر به سمت بالا و نگاه به پنجره ها در انتظار اینکه کسی پولی براشون بندازه پایین... گریه ام گرفت... وقتی خواستم پول رو بندازم پایین از خجالت مردم... گفتم ببخشید و پول رو انداختم پایین...

این چه وضعیه؟ جایگاه هنر در جامعه ما کجاست؟