امروز عصر داشتم در لابی رو با کلید باز می کردم که یک پسربچه ۸-۹ ساله داشت با اسکیتش بازی می کرد اومد جلو  و گفت: سلام این بوی عطر شماست؟

اولش متوجه نشدم گفتم چی؟ اومد جلو  و منو بو کرد و گفت آره دیگه بوی عطرشماست چقدر خوشبو...

منم مات و مبهوت مونده بودم که بچه به این کوچیکی چه چیزهایی میدونه.... بعد گفت شما طبقه چندمید؟ گفتم اگه راست میگی خودتون طبقه چندمید؟ گفت ما طبقه ۱۱ هستیم حالا شما طبقه چندمید؟ خندیدم گفتم اول... بعد گفت اینجا رو خریدید؟گفتم چطور مگه؟ گفت حالا بگو مالکید یا مستاجر؟ داشتم از خنده غش می کردم گفتم مالک.... گفت خوبه دیگه همیشه اینجا هستید...پولداریدا....

یعنی مونده بودم این بچه است یا؟؟؟؟؟؟

اگر یک روز کامل تنها بودید و کاری برای انجام دادن ندارید من یک راه حل خیلی جالب برای پر کردن اوقات تنهایی پیدا کردم... درست بعد از ظهر روز ۱۵ خرداد سال ۹۱ (دارم کشفم رو ثبت می کنم)

یک سبد توت فرنگی و توت سفید بذارید جلوتون بخورید و سریال نگاه کنید (یک ساعت) بعد تا شب بقیه اوقات تنهایی تون رو در دستشویی سپری خواهید کرد.....

 

 

یک سری خانم بی سرپرست هستند که مجبورن از راه سبزی خورد کردن و باقالی پاک کردن و پیاز داغ درست کردن و بادمجون سرخ کردن اموراتشون رو بگذرونن. از حق هم نگذریم بسیاااااااااااار کارشون تمیز و عالیه. ما هم همگی مشتری پر و پا قرص پیازداغهای بسیار عالیشون هستیم.

دیروز ۴ بسته پیازداغ که برای آیلار و مادرشوهرش گرفته بودم رو با خودم آوردم شرکت که عصری که میخوام برم اونجا براشون ببرم. پامو که گذاشتم توی خونه اونها مامانم گفت پس پیازداغها کو؟ گفتم ای بابا مون توی یخچال شرکت.

امروز صبح تا رسیدم به آبدارچی شرکت گفتم تو رو خدا عصر یادم بنداز من اینها رو ببرم. همکارم (آقا) میگه پیازداغ گرفتی؟ خودت درست کردی؟ آماده میگیری؟ برای خودت خریدی؟

گفتم اینها مال خواهرمه... گفت آها اونی که دوقلو داره؟ گفتم ببین من برای خودم هم میگیرم اگر هم فکر میکنی ما زنهای تنبلی هستیم اصلا مهم نیست...