با اینکه چند روزی به شدت مریض بودم و فین فین میکردم و تب داشتم ولی امروز حالم خوبه... خیلی هم خوبم... تصمیمات جدیدی برای زندگیم گرفتم ... خیلی فکر کردم... آدمهایی که واقعا کسالت آور بودند توی زندگیم و فقط داشتم بهشون سرویس میدادم به خاطر اینکه نمیتونستم بهشون نه بگم رو ایگنور کردم... تصمیم گرفتم برای خودم بیشتر وقت بذارم و کارهایی رو که دوست دارم رو انجام بدم... با دوستهایی که دوستشون دارم بیشتر رفت و آمد کنم.. سفر برم...

دیشب که با آیلار حرف میزدم تصمیم گرفتم اگر آیلار عید نیاد ایران من و مامان بریم پیششون و مامان مدتی بمونه اونجا و من برگردم...

سعی کردم خونسردتر و عاقلانه تر عمل کنم و خوشحالتر باشم...

تازه برای خودم جایزه هم خریدم....

 

گاهی اوقات خیلی تلخ میشم... شاید خیلی چیزها رو بتونم ببخشم ولی هیچ وقت توهین رو نمی بخشم...

همکاری دارم که همیشه خیلی خوب با هم سلام علیک می کردیم و با هم راجع به موضوعات مختلف صحبت می کردیم... چند ماه پیش سر یک موضوع (که بماند چی بود فقط بدونید موضوع خرید سهام و مسائل مالی داخلی شرکت و خودمون بود) برخورد بدی کرد و من خیلی ناراحت شدم نه تنها من چند نفر دیگه از پرسنل شرکت هم همینطور حقشون پایمال شد و از اون روز خیلی باهاش سرسنگین بودم. هرچی یکی دیگه از همکارهای مالی اومد و با من صحبت کرد گفتم ببین دوست گرامی من با این آقا کاری ندارم... ایشون به من توهین کرده و اگر میخواد باید بیاد عذرخواهی کنه.... شما هم احترامتون پیش من محفوظه....

خلاصه از همون روز فقط سلام و علیک بود و من اصلا توی صورتش نگاه هم نمی کردم. امروز از ناهارخوری که برگشتم یکی از همکارها گفت فلانی اومده بود با تو کار داشت... یکی دیگه از همکارها هم اومده بود و داشتیم با هم صحبت می کردیم که این آقا اومد. گفت خانم آلمایی من از طرف شما نایب الزیاره هستم... امیدوارم حلالم کنید و اگر بدی به شما کردم ببخشید... من فقط نگاهش می کردم و اون حرف میزد.... هی گفت شما رو اونجا دعا می کنم و امیدوارم شما هم برید خونه خدا و خدا ما رو به راه راست هدایت کنه و....

این هی حرف زد و نگاهش کردم ... اون یکی آقا هم همینطوری ایستاده بود و گوش می کرد... آخرش گفتم:

گفتم دعا میکنم خدا ببخشه شما رو چون من نمی بخشم... حلالت هم نمیکنم... ببخشید نیازی هم نیست از طرف من نایب الزیاره باشید چون بعید میدونم با این کارهایی که کردید زیارتتون قبول باشه... ضمنا من خودم میتونم برم حج و جای من نمیخواد دعا کنی... بعد هم من راهم راست و درسته و خدا کنه شما به راه راست هدایت بشید....

بعد طرف خداحافظی کردی و رفت. اون یکی همکارم گفت: عجب چیزهایی بهش گفتی... گفتم بد گفتم؟ چیزی که توی دلم بود گفتم چون اومده بود مثلا خداحافظی نباید دروغکی بهش می کفتم زیارتت قبول باشه... به نظرم شفاف بودن از همه چیز بهتره...

 

به شدت این روزها دلم میخواد پاییز رو با تمام وجود حس کنم... شاید به سرم بزنه روز پنج شنبه صبح بلندشم تنهایی برم تا جاده چالوس و رنگارنگ شدن برگها رو از نزدیک ببینم... قدم بزنم و هوای پاییز رو تنفس کنم... دعا کنید بارون بباره اون روز....

 

دیروز سر راه رفتم دنبال سارا که با هم بریم خونه ما طبق معمول کنار بزرگراه یک ربعی ایستادم تا سارا برسه و بعدش اینقدر ترافیک بود که نمیتونستم از جایی که ایستاده بیام بیرون راهنمای چپ رو زده بودم و منتظر تا کسی جوونمردی کنه و راه بده... بالاخره یک وانتی اومد و ایستاد و اشاره کرد که برو...

به سارا گفتم ایول داداش وانتی مرسی از مرام و معرفتش ... سارا گفت خوب حالا تو هم یک بوق بزن و تشکر کن...

گفتم کجای کاری؟ بوق زدم دست بلند کردم اونم برام دست بلند کرده فقط مونده شماره تلفن رد و بدل کنیم....

 

فقط خودم میدونستم که خیلی تغییر کردم... دیگه اون آلمای قبلی نیستم... شاید اطرافیان متوجه نشه بودند چون ماسک لبخند همیشه با من بود... ولی میدیدم که از درون دارم داغون میشم... خیلی با خودم فکر کردم... تصمیم گرفتم برای شروع یک برنامه خوب برای پنج شنبه و جمعه بذارم...

از چهارشنبه به سارا گفتم صبح پنج شنبه بیاد خونه ما تا با مامان بریم استخر... زنگ زدم به خانومی که توی استخره برای خودم وقت ماساژ گرفتم... ساعت ۹.۳۰ رفتیم استخر و تا ۱۰.۳۰ توی آب ورزش کردم ساعت ۱۰.۳۰ رفتم برای ماساژ و بعدش  هم رفتیم خونه و قهوه و ناهار و کمی استراحت و بعد هم یکی از دوستامون بچه اش دنیا اومده بود دوباره عصری سه تایی با مامان و سارا رفتیم تا خونه دوستم و برگشتیم و سارا و شازده هم که شب مهمونی دعوت بودن ... ساعت حدودای ۸.۳۰ یکی از دوستای خیلی عزیزم زنگ زد که من توی اکباتان هستم بیا ببینمت رفتیم توی محوطه نشستیم و گپ زدیم و خندیدیم دیگه تا برگردم خونه و بخوابم شد ساعت ۱۱.۳۰....

صبح جمعه راس ۶.۳۰ بیدار شدم و با مامان آماده شدیم رفتیم کله پاچه خوردیم اینقدر هوا خوب بود که حد نداشت بعد هم کارواش و پمپ بنزین و شهروند و برگشتن به خونه و پیراشکی درست کردن و خوردن و لالا...

عصر هم پاشدم چیتان پیتان کردم با دوستم که ۳ هفته است از کانادا اومده و هر هفته نمیشد برم ببینمش قرار داشتم ... کلی گپ و شام و سوغاتی و ....

در کل از آخر هفته خودم خیلی راضی بودم....

پینوشت: باز هم من رفتم کارواش و هوا بارونی شد....

جمعه گذشته مهمونی بودم... حالا مهمونی مال کی بود بماند فقط این رو بگم که یک مهمونی عصرونه بود با یک سری خانم بسیار متشخص که اکثرا در رشته پزشکی و پیراپزشکی فعالیت داشتند... توی این مهمونی یک خانم هم بود که از اقوام صاحبخونه بود و خانه دار... اواخر مهمونی یکی از خانمها گوشی موبایلشو در آورد تا با همسرش صحبت کنه ... این خانم خانه دار در گوش من گفت: واه واه خاک بر سر من بریزن.... طرف فقط یک پرستاره و گوشی لمسی داره....

من یهو شوک شدم... گفتم خوب؟ حالا چرا خاک بر سر شما بریزن؟ گفت ریختشو ببین... نه خوشگله نه هیچی؟ گفتم چشه؟ خیلی هم خانم با شخصیتیه... منظورت از اینکه فقط یک پرستاره چیه؟  از صبح میره سر کار... معلوم نیست چقدر شیفت شب میمونه... بچه هاشو خونه تنها میذاره میره کار میکنه اونوقت کسی که اینهمه سال درس خونده و کار کرده حق نداره برای خودش یک گوشی لمسی ناقابل بخره؟ اونوقت چرا خاک بر سر شما کنن؟ شغل شما چیه؟

واقعا چرا بعضی ها اینقدر خودشیفته و خودبزرگ بین هستن؟

پینوشت: روز یکشنیه خیلی بد بودم... تنهایی رفتم کافی شاپ نشستم و قهوه خوردم و فکر کردم و بعد برگشتم خونه... بد هم نبود... پایه کافی شاپ کسی نبود؟؟؟؟؟؟

 

شاید نوشتن دو پست در یک روز بعد از اینهمه مدت خنده دار باشه...

مدتهاست خودم هم میدونم که دیگه اون آلمای قبلی نیستم... خیلی وقته دارم آرزوها و خواسته هامو توی خودم خفه میکنم... فکر نکنید آرزوهای من خیلی هم بزرگ هستن اصلا... شاید اینقدر پیش پا افتاده هستن که باورتون نشه...

امروز اولین روز پاییزه فصلی که عاشقشم... فصلی که پر از بارونه... من هر روز توی این فصل خواسته ای دارم... شاید آرزوها و خواسته های من در همین حد باشه... داشتن دو سه تا دوست که بتونم باهاشون قرار بذارم و برم بیرون... رفتن به کافی شاپ و قهوه خوردن... کتاب خوندن و تلویزیون تماشا کردن بدون اینکه کسی مزاحمم بشه... قدم زدن زیر بارون و یک سفر کوتاه رفتن ...

شاید اگر کسی از بیرون به زندگی من نگاه کنه بگه تو که چیزی کم نداری... چی میخوای؟ ولی خودمونیم من خیلی چیزها میخوام... از همه مهمتر آرامش میخوام... میخوام مال خودم باشم... هر کاری که دلم خواست بتونم انجام بدم... اینقدر بند و بست به پاهام نباشه... دلم میخواد کسی توی زندگیم باشه که بهم آرامش بده نه سوهان روحم بشه.... میخوام کسی باشه که منو بفهمه ...

دارم به ۴۰ سالگی نزدیک میشم شاید این خواسته ها از نظر خیلی ها مسخره باشه ولی زندگی توی همین آرزوهای کوچیکه... یک روز ابری و بارونی... یک کافی شاپ و قهوه و کتاب و پیاده روی زیر بارون با یک آدم دوست داشتنی....

 

دوستان خوبم

من خوبم... نمینویسم چون نمیدونم راجع به چی بنویسم... راستش تازگیها چیزی توجهم رو جلب نمیکنه و همچنین چیزی زیاد برام جالب نیست که بخوام بیام و خوشحالیم رو با شما قسمت کنم... از احوالپرسی های شما هم خیلی ممنونم...