شاید نوشتن دو پست در یک روز بعد از اینهمه مدت خنده دار باشه...

مدتهاست خودم هم میدونم که دیگه اون آلمای قبلی نیستم... خیلی وقته دارم آرزوها و خواسته هامو توی خودم خفه میکنم... فکر نکنید آرزوهای من خیلی هم بزرگ هستن اصلا... شاید اینقدر پیش پا افتاده هستن که باورتون نشه...

امروز اولین روز پاییزه فصلی که عاشقشم... فصلی که پر از بارونه... من هر روز توی این فصل خواسته ای دارم... شاید آرزوها و خواسته های من در همین حد باشه... داشتن دو سه تا دوست که بتونم باهاشون قرار بذارم و برم بیرون... رفتن به کافی شاپ و قهوه خوردن... کتاب خوندن و تلویزیون تماشا کردن بدون اینکه کسی مزاحمم بشه... قدم زدن زیر بارون و یک سفر کوتاه رفتن ...

شاید اگر کسی از بیرون به زندگی من نگاه کنه بگه تو که چیزی کم نداری... چی میخوای؟ ولی خودمونیم من خیلی چیزها میخوام... از همه مهمتر آرامش میخوام... میخوام مال خودم باشم... هر کاری که دلم خواست بتونم انجام بدم... اینقدر بند و بست به پاهام نباشه... دلم میخواد کسی توی زندگیم باشه که بهم آرامش بده نه سوهان روحم بشه.... میخوام کسی باشه که منو بفهمه ...

دارم به ۴۰ سالگی نزدیک میشم شاید این خواسته ها از نظر خیلی ها مسخره باشه ولی زندگی توی همین آرزوهای کوچیکه... یک روز ابری و بارونی... یک کافی شاپ و قهوه و کتاب و پیاده روی زیر بارون با یک آدم دوست داشتنی....