پدر مهربانم

سه سال است بوسیدن روی تو...آرزوی محال شده!!!

 

 

همه کسانی که از قبل وبلاگ من رو میخونن حتما امیر کلون رو میشناسن.

درست روز پنج شنبه آخر سال ۸.۳۰ صبح در حال خوردن املت صبحانه بودم که یک تکه از دندان کرسی فک پایین سمت چپ (احتمالا حامد الان شماره دندون رو میگه) که قبلا پر شده بود و من روکش نکرده بودم شکست.

همه میدونند که من چقدر از دندون پزشکی میترسم... این یک طرف قضیه بود و طرف دیگه اینکه حالا توی این تعطیلات من دندونپزشک از کجا پیدا کنم؟ خلاصه زنگ زدم به یکی از دوستان قدیمی و بنده خدا لطف کرد و گفت من فردا کلینیک هستم بیا... من هم جمعه عصر با سارا پاشدیم رفتیم ... خلاصه اینکه دکتر گرامی اون یک تیکه از دوندو رو برداشت (البته بنده خدا خیلی سر صبر و حوصله چون من اینقدر حرف توی حرف آوردم و گفتم می ترسم و تو رو خدا و.. که اگر من جای دوست گرامی بودم حتما با چکش میزدم توی فرق سر مریض) ... قرار شد دندون من روکش بشه و من ۶ فروردین دوباره مراجعه کنم.

روز ۶ فروردین خیلی برام روز بدی بود... خسته بودم... تمام تعطیلات مهمان داشتیم و در حال پذیرایی بودم و بعد هم اومدم شرکت و خلاصه از نظر روحی خیلی خیلی حالم بد بود... زنگ زدم به دوستم مریم و گفتم میای با هم بریم کافی شاپ یا یه جایی بشینیم حرف بزنیم؟ من میدون ولی عصر ساعت ۵ وقت دندونپزشکی دارم...

خلاصه بعد از دندوپزشکی با هم رفتیم توی یک فست فود نشستیم و داشتیم گپ میزدیم که یک آقای قد بلند ریشو بسیار خوشتیپ اومد داخل و سفارش داد و نشست... من و مریم هم داشتیم گپ میزدیم. بعد از چند دقیقه مریم گفت: آلما تو این آقاهه رو میشناسی؟ گفتم راستش مریم قیافه اش خیلی آشناست چطور؟ گفت خیلی داره به تو نگاه میکنه طوری که انگاری میشناسه تو رو... خلاصه تمام اون ۱ ساعت که ما اونجا صحبت می کردیم اون آقا زل زده بود به من ... وقتی هم اومدیم بیرون دنبال ما اومد... هرچی به مغزم فشار آوردم که خدایا من این آقا رو میشناسم نتونستم بفهمم این کیه... خلاصه یه کمی هم دنبال ما اومد و بعد که ما رفیتم توی کوچه ای که ماشینهامون رو پارک کرده بودیم دیگه ندیدیمش...

سه شب بعد توی خونه نشسته بودم تلفنم زنگ زد...

- سلام آلما من امیرم... خوبی؟ سال نو مبارک...

منم باهاش احوالپرسی کردم و خلاصه برگشت گفت: من جادوگرم توی گوی شیشه ایم دیدم که تو با دوستت توی رستوران دارید مرغ سوخاری میخورید...

گفتم: امیر من شناختمت (دروغ رو حال کنید) تو چرا نیامدی جلو صحبت کنی؟

گفت: تو منو تحویل نمیگیری.... اصلا محل به من نذاشتی... راستی چقدر خوشگل شدی (این هم دروغ اون بود) تو رو خدا آلما میشه گاهی همدیگه رو ببینیم ... خونه هامون به هم نزدیکه... تو اون موقع خیلی از من ناراحت شدی... بیا دوباره امتحان کنیم...

شب بعدش ساعت ۹ بارون شدیدی می بارید که دیدم تلفنم زنگ زد... امیر بود: سلام آلما... ببین من داداشم از کانادا اومده داریم توی محوطه قدم میزنیم... میشه تو هم بیای؟ گفتم باشه میام...

خلاصه رفتم توی محوطه و دیدمشون کلی ابراز احساسات کرد و دلم برات تنگ شده و ... برادرش خیلی پسر خوب و معقولی بود... به من گفت تو رو خدا با هم بیشتر رفت و آمد کنید ببینید امیر چقدر خوشحاله شما رو دیده... حرف شما رو گوش میکنه بگید ریشش رو بزنه...  گفتم امیر اخلاقش خوب نیست... بعد جریان رو براش تعریف کردم البته توی شوخی و خنده کلی غش غش خندید و گفت با هم خوب باشید اصلا شما چرا با هم ازدواج نمی کنید؟

خلاصه گذشت و چند باری بعد از اون شب دیدمش البته صبح ها زنگ میزد که اگر میری شرکت من هم تا میرداماد باهات میام... توی همین راه فهمیدم عوض شده ولی نه در جهت مثبت از اون چیزی که بود بدتر شده... اون موقع میگفت بیا بهت دیفرانسیل یاد بدم  حالا میگفت بیا با هم انگلیسی صحبت کنیم... گفتم من و تو حرف همو به فارسی متوجه نمیشیم چه برسه به انگلیسی....

دوتا برادراش هم ازدواج کردن ... به من گفت آلما ببین همه اینها از من کوچیکترن ولی ازدواج کردن... من زنی رو که میخوام باهاش ازدواج کنم هر روز دارم میبینم ... گفتم خوب بهش پیشنهاد بده... گفت میترسم قبول نکنه... بعد نگاههای سوزناک به من میکرد و من هم سرم رو به آسمون سوت میزدم...

اون روز میگه: تمام دخترهایی که توی اینترنت هستند آدم حسابی نیستند... همه شون با مردها ارتباط دارن... گفتم خوب این عیبش چیه؟ چطور مردها میتونن با خانمها ارتباط داشته باشن ولی خانمها نه؟ گفت مردها اجازه دارن... دین اسلام به آقایون اجازه داده... اینقدر از این حرفها زد که واقعا تهوع بهم دست داد دم در خونه پیاده اش کردم گفتم زیاد صحبت نکن و برو...

میگه فلانی شانس آورد... زنش پولداره... کاش میشد من هم کار نکنم... خونه پدر خانم فلانی توی زعفرانیه است... چقدر شانس آورد...

راستش من هم دلم براش میسوزه هم خیلی خیطش می کنم... چند روز صبح زود بیدار شد و با من اومد تا شرکت... ولی کلا اینقدر تنبله که حد نداره... در هفته ۳ روز میره سر کار و ۳ روز رو خواب میمونه و نمیره...من هم بهش گفتم من دیگه بهت زنگ نمیزنم هر وقت خواستی بیای خودت به من زنگ بزن و صبح با من بیا... ۱ هفته ازش خبری نبود... تا دیشب اس ام اس زد: سلام ببخشید مزاحمت میشم میشه فردا با تو بیام شرکت؟ نوشتم البته... بعد زنگ زد: آلما ببخشید لطف میکنی... با تو که میام زندگیم نظم میگیره ...

گفتم باشه صبح با هم میریم... امروز هم نشست و کلی صحبت کرد: ایران خیلی بده... من توی کانادا کلی درآمد داشتم... یک سال کار کردم تونستم ایران خونه بخرم...

من فقط در سکوت گوش دادم و رانندگی کردم...

- میدونی آلما خارج هم خیلی بده... همه زنها به شوهراشون وفادار نیستند... اصلا نمیدونی این زنی که داری باهاش زندگی میکنی فردا که برگردی توی خونه هست یا نه....

من: بالاخره کجا خوبه از نظر شما؟ اصلا تو چرا برگشتی ایران؟

- اومدم ازدواج کنم...

- امیر جان تو تا آخر عمرت نمیتونی ازدواج کنی چون اصلا با این افکاری که تو داری هیچ کس قبولت نمیکنه...

- آره راست میگی... من ۱۰ سال پیش از کانادا اومدم ازدواج کنم نشد... تا پای عقد هم رفتم... دختره خیلی مورد خوبی بود... قد بلند... سفید... مو قرمز ... پولدار ... خونه شون شهرک غرب بود مادر پدرش پولدار بودن (معیارها رو حال میکنید؟)

من: دختره چه شانسی اورد با تو ازدواج نکرد...

- واقعا؟

من: اره خوب... زود شناختت... زود متوجه شد که تو به درد هیچ زنی نمیخوری....

- آلما تو رو خدا یعنی من اینقدر بدم؟

- نه من نمیگم تو بدی... دختره زیادی برای تو خوب بود...

خلاصه به این نتیجه رسیدم که آدمها عوض نمیشن داداش من...