ماجرای من و امیر colon

چند باری توی اکباتان اتفاقی دیده بودمش... پسر آرومی به نظر می رسید... با قد متوسط و چشمان روشن و عینک و پیشانی بلند... دفعه چهارم اومد جلو...

- سلام ... من امیرم... فکر کنم همسایه باشیم...

روزی بود که خیلی خوش اخلاق نبودم... خریدها هم توی دستم سنگین بود... فقط گفتم سلام... خوب؟

- من هم اینجا زندگی می کنم... میتونم باهاتون صحبت کنم؟ اصلا میشه کمکتون کنم بارها سنگینه...

گفتم: نه مرسی... خودم میتونم ببرم...

- پس اجازه بدید ... شما که ازدواج نکردید؟ حلقه دستتون نیست... من هم ازدواج نکردم... از شما خوشم میاد... میشه بیشتر با شما آشنا بشم؟ مهندس سخت افزار هستم... چند سالیه که از کانادا برگشتم...

از خودش گفت و گفت تا در خونه ما... به نظر خیلی آدم مودبی میامد... این شد که چند دفعه بعد که همدیگه رو دیدیم قرار شد بیشتر با هم آشنا بشیم... هرچی بیشتر میگذشت بیشتر میفهمیدم که چقدر عجیبه... ۱۶ سال قبل مادرش از سرطان فوت کرده بود و پدرش هم سرطان روده داشت... همش میترسید که سرطان بگیره... من هم این وسط مونده بودم که چطور بهش بفهمونم که بابا زندگی کن دیر یا زود هر کسی به طریقی میمیره...

هر شب ساعت ۹ زنگ میزد که الان میام دنبالت با هم بریم راه بریم... برای سلامتی خوبه... روم نمیشد بهش بگم آقا جون من ساعت ۱۰ میخوابم چند دفعه باهاش رفتم و دیدم فقط از اینکه چی بخوریم برای سلامتی خوبه... چی نخوریم برای سلامتی مضره... صحبت میکنه... تحمل کردم...

یک دفعه به من گفت: آلما بیا بهت ریاضی درس بدم... بهش گفتم آقا من خیلی وقت پیش درسم تموم شده ریاضی به چه دردم میخوره... گفت: وای دیفرانسیل عالیه... اینقدر سرگرمی خوبیه... اصلا بیا بهت فیزیک درس بدم... باز هم تحمل کردم...

یک شب شام دعوتم کرد بیرون... عجیب بود این آدم اصلا نمیتونست تصمیم بگیره... بالاخره سر از فرحزاد درآوردیم... وقتی نشستیم روی تخت دیدم کاپشنش رو درآورد و انداخت روی پاهای من... با تعجب نگاش کردم گفتم چی شد؟ من که سردم نیست... گفت: نه... پاهات معلومه... گفتم ببخشید؟ چطور از روی شلوار پاهای من معلومه؟ گفت پالتوت کوتاهه پاهات معلومه من دوست ندارم کسی نگاش بهت بیفته... شمردم: ۱

گفت: میدونی... وقتی با هم ازدواج کردیم دوست ندارم بری سر کار... لبخند زدم و شمردم: ۲ ... دوست ندارم با کسی رفت و آمد کنی... باید مطالعه کنی... وقت آزاد یعنی مطالعه... لبخند زدم و شمردم: ۳ و ۴ و ۵... بعد گفت: آلما میدونی اگر چادر سرت کنی چقدر خوشگل میشی... (توی دلم گفتم احمق خودتی) شمردم: ۶...

فهمیدم که این آدم دیگه خیلی غیر طبیعیه... بهش گفتم تو واقعا کانادا بودی؟ این افکار متحجرانه چیه؟

یک چیزی که خیلی من رو میخندوند توی این ارتباط و باعث شد که روی این آدم اسم بذارم این بود: هر روز گزارش روده اش رو میداد... وای امروز خیلی بدم... colonام چند روزه کار نکرده... من میدونم بالاخره سرطان میگیرم... اسمش رو گذاشتم امیر colon

یک شب که رفتم مهمونی و برگشتم زنگ زد: تو چرا اینقدر میری مهمونی؟ میدونی... اصلا تو خلاء تنهایی داری... بهتره مطالعه کنی... به جای اینکه بری مهمونی و با دوستات بشینی... خیلی وقتت رو هدر میدی...

دیکه تحمل نکردم... صدام رفت بالا... بهش گفتم بسه دیگه اصلا کی گفته که تو میتونی به من دستور بدی؟ مگه تو کی هستی؟ خسته شدم از بس چرت و پرت گفتی... من با دوستام رفت و آمد می کنم.... هرچی دلم بخواد میخورم... پیاده روی نمیرم چون خسته میشم... اصلا دلم نمیخواد هیچ عضوی از بدنم رو سالم تحویل عزرائیل بدم... دیگه تحمل گزارشهای روده ای تو رو هم ندارم... از ریاضی و دیفرانسیل هم بدم میاد... دیگه هم به من زنگ نزن...

باورش نمی شد... گفت باشه تو خسته ای الان برو استراحت کن... فردا می بینمت...

بعد از اون چند بار زنگ زد و هر بار خواهش کرد که باهاش برم پیاده روی حتی پیشنهاد داد بریم کافه نادری و من هردفعه بهانه آوردم...

وقتی این ماجرا رو برای یکی از دوستام تعریف کردم با دقت و سکوت تا آخرش گوش کرد و گفت: میدونی چیه آلما... من به این نتیجه رسیدم که تو یک دستگاه گه یابی...