تحمل ِ تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل ِ اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آن که بخواهد به تکدی حیات برخیزد؛
و آنها که اول سخن گفتند، بعد پشیمان شدند و آنها که نگفتند، پشیمان شدند ...؛
ندامت یک لغت بود در زیر آفتاب و باران و تاریکی و سالها مجموع باران و آفتاب و تاریکی بود...؛
و اینها رنگ ندامت را شستند... برای چه پشیمان باید بود؟؟؟
برای همه ی آنچه از دست رفته است؟؟
یا برای آنچه به دست آمدنی نبود؟؟و یا برای قصه ای که در پایانش رسیدیم و هیچ کس درباره ی آغازش سخنی نگفت؟؟؟

احساس رقابت ، احساس حقارت است . بگذار که هزار تیر انداز به روی یک پرنده تیر بیندازند. من از آن که دو انگشت بر او باشد، انگشت بر می دارم. رقیب، یک آزمایشگر حقیر، بیشتر نیست. بگذار آن چه از دست رفتنی ست از دست برود ...؛ ... برای چه پشیمان باید بود؟؟؟
برای همه ی آنچه از دست رفته است؟؟
یا برای آنچه به دست آمدنی نبود؟؟

نادر ابراهیمی

امروز صبح رفتم بنزین زدم و پشت چراغ قرمز منتظر بودم چراغ سبز بشه تا من بتونم بپیچم چپ و برسم به مقصدم.... همیشه دیده بودم که همه وقتی از پمپ بنزین در میان همین کارو میکنن و اصلا نمیدونستم که ممنوعه.... چراغ که سبز شد راهنما رو زدم رفتم بپیچم که یهو دیدم پلیسه  فریاد زد ۲۰۶ مستقیم برو.... من اصلا متوجه نشدم دوباره داد زد هووووووووووووووووووی با توام ۲۰۶ مگه کری؟؟؟

منو میگی؟؟؟ اونهایی که منو میشناسن میدونن که من توهین رو هیچ وقت نمیبخشم... مستقیم یه کمی از چهارراه رد شدم زدم کنار... کنارم ۴ تا پلیس ایستاده بودن با یک پلیس موتور سوار.... شیشه ماشین رو کشیدم پایین و سلام کردم... گفتم ببخشید آیا پلیس حق توهین داره؟ موتور سواره گفت نه چی شده؟ گفتم بر فرض من اشتباه کرده باشم... پلیس فقط حق داره جریمه کنه حق توهین که نداره... موتور سواره گفت بله حق با شماست... گفتم این همکارتون سر چهارراه اینطوری داد زده هوووووووووووی مگه کری... پلیسه گفت من واقعا متاسفم معذرت میخوام نه حق نداشته شما میتونید زنگ بزنید مرکز... گفتم رئیستون کیه؟ گفت سرهنگ گ. گفتم اسم این پلیس سر چهارراه چیه؟ گفتن ح... گفتم باشه بهش بگو به خاطر این توهینی که کرده پدرش رو درمیارم...

رفتم رسیدم توی پارکینگ شرکت دیدم یکی از همکارام که اتفاقا سرهنگ هم هست ایستاده... جریان رو براش تعریف کردم گفت اتفاقا سرهنگ گ دوست صمیمی منه... رفتم توی اتاقم و پیش میزم نشسته بودم دیدم گوشیم داره زنگ میخوره... دیدم یک شماره ایرانسل نااشناست  از اونجایی که اصلا شماره های ناشناس رو جواب نمیدم جواب ندادم... چند دقیقه بعد دیدم سرهنگ اومد بالا و گفت این شماره ایرانسل رو بگیر... گفتم کیه... گفتم همون پلیس سر چهارراه...

خلاصه زنگ زد گذاشت روی آیفون و اون هم قسم و آیه که به خدا خواهر من با شما نبودم با اون موتور سوار بودم... (که اصلا موتور سواری در کار نبود) به اون ضریح امام حسین به حضرت عباس.... خلاصه من هیچی نگفتم ... نمیخواستم هم اون به التماس بیفته ولی اینها باید یاد بگیرن که به مردم احترام بذارن... صرف اینکه اون لباس تنشه نباید فکر کنه میتونه بی احترامی کنه....

 

پنج شنبه ها رو دوست دارم...

صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم طبق عادت که هر روز ۵ بیدار میشم دیگه پنج شنبه ها و روزهای تعطیل دیگه خیلی زیاد بتونم بخوابم ساعت ۶-۷ دیگه بیدار میشم....

پنج شنبه ها روز منه... دوش گرفتم ... موهامو سشوار کشیدم... لباس قشنگ پوشیدم... کمی آرایش کردم... انگشتری که دیروز از دوستم کادو گرفتم (یک انگشتر که روش ۳ تا پروانه خیلی قشنگ داره) رو دستم کردم...  لاک و آستون و... رو برداشتم و رفتم پایین توی هال نشستم و شروع کردم به لاک زدن... مامان بیدار شد و منو دید میگه: من دارم میرم پیاده روی... کلید بردارم؟ جایی میخوای بری؟

گفتم نه... گفت آخه دیدم اول صبحی چسان فسان (اصطلاح مامانه جای چیتان پیتان) کردی فکر کردم میخوای بری جایی... گفتم نه به خاطر خودمه....

الانم قهوه ام رو خوردم... چند تا وبلاگ خوندم... فیس بوکم رو چک کردم.... فیلم هم میبینم...

راستی تا حالا صبحانه نون و فسجون خوردین؟؟؟