واقعا از همه دوستانم ممنونم بابت تبریکشون. آزاده که کلی منو شرمنده کرد با اون دسته گل خوشرنگ و کادوهای خیلی خیلی قشنگش...

روز تولد خوبی داشتم با مامان و سارا رفتیم ناهار خوردیم و کلی خندیدیم و بعدش مامان مجبور بود بره یک سفر و من و سارا برگشتیم خونه سارا. سارا زحمت کشیده بود برام کیک درست کرده بود ولی من امسال نه شمعی فوت کردم و نه اون برنامه هایی که در نظرم بود رو انجام دادم قرار بود یک مهمونی بسیار مفصل بگیرم که با عقب افتادن برنامه سفر آیلار به تعویق افتاد....

از همه دوستانم که برام پیام تبریک گذاشتن خیلی خیلی تشکر می کنم.

 

پینوشت: کاش آدمها بدونن با هر حرفی که میزنند ممکنه قلب کسی رو زیر پاشون له کنند... این روزها بدجوری دلم گرفته و دلم میخواد یک جایی برم و مفصل گریه کنم...

چهل سالگی

 

از عصبانیت آدمهایی که همیشه مهربونن خیلی بترسید

چون وقتی عصبانی میشن

دیگه نمیتونن لبخند بزنن

 

دیروز از صبح تنها بودم ... وقتی مامان رفت منم روی کاناپه ولو شدم و فیلم دیدم و سریال  تماشا کردم و هی از این کانال به اون کانال ... میوه خوردم و تخمه خوردم و قهوه خوردم... چرت زدم...

برای ناهار رفتم سراغ یخچال.... حوصله نداشتم که یک غذای پردردسر درست کنم در نتیجه ناهار دیروز من شد یک پاستای بسیاااااااااار خوشمزه با مرغ و قارچ و خامه و پنیر و....

دوباره بعد از ناهار ولو شدم روی کاناپه... نه تلفن جواب دادم نه به کسی زنگ زدم ... فقط خودم بودم و خودم....

یهو دلم خواست کاش میتونستم همون موقع پاشم برم ایستگاه قطار و بپرسم آقا اولین قطار کی حرکت میکنه؟ مقصدش مهم نبود فقط دلم میخواد یک هفته از همه چیز دور بشم.....