دیروز توی حال بد و تب و سرفه و عطسه و... بعد از دو روز خونه موندن پاشدم رفتم خرید و زنگ زدم به علی پسر خواهرم که قرار بود با مامانش بیان خونه ما و اونها هم گفتند نزدیک اکباتان هستند و رفتم دنبالشون و آوردمشون خونه...

قرار بود آیلار و سارا هم بیان همه نشسته بودیم که خواهر بزرگه رو کرد به مامان و گفت راستی مامان... امروز صبح زندایی اومده خونه خاله اینها و الان اونجاست... این زندایی ما شمال زندگی میکنه و خاله هم کرجه... مامان هم گوشی رو برداشت و زنگ زد خونه خاله  که با زندایی صحبت کنه...

ما خواهرها و شوهر خواهرها داشتیم با هم گپ میزدیم که یهو دیدم صدای مامان میاد از توی آشپزخونه که: زنداداش تو رو خدا الان آلما میاد دنبالت...

اولش فکر کردم اشتباه شنیدم... دیدم رضا شوهر آیلار غش کرده از خنده ... حالا ساعت چنده؟ ۱۲.۳۰ ظهر... من هم هر لحظه چشمام بیشتر در میامد حالا مامان توی هال بود و هی میگفت به جون زنداداش الان آلما میاد دنبالت... ناهار بیا اینجا...

رضا و شازده غش کرده بودند از خنده و رضا هی میگفت پاشو آلما پاشو کفشهاتو بپوش باید بری کرج دنبال زندایی شازده هم می گفت الان مامانت میگه شما در رو باز کنید آلما پشت دره...

خلاصه شانس آوردم که زندایی قبول نکرد. بعد از اینکه مامان گوشی رو قطع کرد گفتم: مامان... تعارف اومد نیومد داره... حالا اگه قبول میکرد من الان باید پامیشدم میرفتم کرج؟

مامان گفت راستی ها... اگه قبول می کرد چی؟

 

نمیدونم چرا تازگیها هرکس به من میرسه میپرسه راستی چرا ازدواج نکردی؟

این شد که نشستم فکر کردم که چرا ازدواج نکردم؟ چند روزی که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که خوب اول باید بفهمم که چرا باید ازدواج کنم بعد دلیل اینکه چرا ازدواج نکردم رو از روی اونها لابد میتونم پیدا کنم.

اولا که باید نداره... دوما... به نظر من ازدواج باید (این باید داره) آدم رو به آرامش برسونه... اگر قرار باشه ازدواج کنم و زندگیم همینی باشه که هست خوب به چه دردی میخوره؟ تازه آدمهای دور و بر آدم زیاد میشن... مسئولیتت زیادتر میشه... صبح باید بیای سر کار عصر بری خونه شام درست کنی مهمون بیاد برای ناهار فردات فکر کنی... اگر بخوای بری مسافرت باید اجازه بگیری... پاسپورتت تاریخش تموم بشه باید شوهره اجازه بده که اونهم اگر دلش نخواد اجازه نمیده... میخوای بری خونه مامانت دلت شور میزنه که شوهره میاد یا نمیاد... تویی که گاهی زورت میاد بری برای خودت قهوه دم کنی یا چایی بریزی باید برای آقای شوهر چایی بریزی پس مسئله کارهای دلبخواهی میره کنار....

آیا فرصت می کنی کتاب بخونی؟ فرصت میکنی بری رستوران با دوستات؟ سفر؟ اصلا تنهایی دیگه معنی خواهد داشت؟

با این اوضاع و احوال اصلا کسی هست که آدم رو درک کنه؟ اصلا چرا خودم رو بندازم توی دردسر؟

ببینید نیایید بگید من بدبینم باشه؟ تازه خیلی چیزهای دیگه هم هست که حوصله گفتنش رو ندارم. اینها فقط برای خانمها نیست برای آقایون هم هست... نیایید بگید من گفتم مردها بد هستند اصلا منظورم این نیست...

برای آقایون هم یک سری محدودیت ایجاد میشه بعد از ازدواج. منظور من اینه که آیا واقعا کسی هست (چه مرد چه زن) که بعد از ازدواج طرف مقابلش رو محدود نکنه یا اصلا اون محدود نکنه... شرایط ازدواج واقعا اینطوری نیست؟

 

 

خیلی بده... دچار روزمرگی شده ام شدید... فکرشو بکنید... هر روز صبح ساعت ۵.۱۵ ساعت موبایلتون زنگ بزنه... موبایل رو بگیرید توی مشتتون و دوباره چشماتون رو ببندید... بعد از دو سه دقیقه وحشت زده از اینکه نکنه دیرتون بشه بپرید... چراغ اتاق رو روشن کنید... برید دستشویی و دست صورت بشورید و بعد دوباره برگردید توی اتاق... لباس بپوشید... یه کمی آرایش کنید... تختتون رو مرتب کنید... آخر سر مقنعه کوفتی رو سرتون کنید و کیفتون رو بردارید و برید توی آشپزخونه... غذای ظهرتون رو بردارید و برید از خونه بیرون... تا اینجا شده ساعت ۶ صبح... بعدش هم سوار ماشینتون بشید و استارت بزنید و یا علی مدد به سمت شرکت... چرا اینقدر زود؟ خوب اگه زود نرسم که جای پارک پیدا نمی کنم... پارکینگ شرکت هم مال ما نیست... مال از ما بهترونه... اگر خدا بخواد و ترافیک نباشه بین ساعت ۶.۳۰ تا ۶.۴۰ میرسم نزدیک شرکت و پارک می کنم و میرم داخل شرکت... کارت میزنم و میرم سر جام میشینم و منتظر میشم تا این مدیر بی ادب بداخلاق برسه و معمولا ۱ دقیقه هم طول نمیکشه که میرسه... درواقع روز من خیلی زود شروع میشه... زودتر از ساعت اداری... از همون لحظه هم استرس شروع میشه تاااااااااااااااااااااااا.... تا کی؟ تا هر وقت که بشه... گاهی اوقات که خیلی هم کم پیش میاد میشه سر ساعت اتمام کار بیام بیرون یعنی ۴.۳۰ که البته تقریبا هر سال نوری ممکنه اتفاق بیفته... وگرنه معلوم نیست ساعت ۶ یا ۷ یا حتی شده ۸ .... تازه اول بدبختیه که توی این ترافیک کشنده برسی خونه و دراز به دراز بیفتی روی کاناپه جلوی تلویزیون و مامان صحبت کنه و تو سر تکون بدی و بعد از چند دقیقه بشنوی که آلما؟ خوابت برده؟

نمیدونم چرا این خستگی از بدن من بیرون نمیره... امسال مسافرت هم نرفتم... دوتا جراحی سخت داشتم که نزدیک بود جونمو از دست بدم که البته پولهامو از دست دادم... نمیدونم چرا فکر میکنم اتفاق خوبی در راهه... همش منتظرم... منتظر چی؟ نمیدونم...

غر زدم زیاد...

فردا تولد مامانه... مامان عزیز ما فردا ۶۰ ساله میشه و من امیدوارم که فردا از اون روزهایی باشه که هر سال نوری رخ میده و من بتونم سر ساعت از شرکت برم بیرون و برسم خونه که برای مامان جونمون تدارک تولد ببینیم...

مادر عزیزم امیدوارم ۱۰۰ ساله بشی... میدونی که ما عاشقتیم...