خیلی بده... دچار روزمرگی شده ام شدید... فکرشو بکنید... هر روز صبح ساعت ۵.۱۵ ساعت موبایلتون زنگ بزنه... موبایل رو بگیرید توی مشتتون و دوباره چشماتون رو ببندید... بعد از دو سه دقیقه وحشت زده از اینکه نکنه دیرتون بشه بپرید... چراغ اتاق رو روشن کنید... برید دستشویی و دست صورت بشورید و بعد دوباره برگردید توی اتاق... لباس بپوشید... یه کمی آرایش کنید... تختتون رو مرتب کنید... آخر سر مقنعه کوفتی رو سرتون کنید و کیفتون رو بردارید و برید توی آشپزخونه... غذای ظهرتون رو بردارید و برید از خونه بیرون... تا اینجا شده ساعت ۶ صبح... بعدش هم سوار ماشینتون بشید و استارت بزنید و یا علی مدد به سمت شرکت... چرا اینقدر زود؟ خوب اگه زود نرسم که جای پارک پیدا نمی کنم... پارکینگ شرکت هم مال ما نیست... مال از ما بهترونه... اگر خدا بخواد و ترافیک نباشه بین ساعت ۶.۳۰ تا ۶.۴۰ میرسم نزدیک شرکت و پارک می کنم و میرم داخل شرکت... کارت میزنم و میرم سر جام میشینم و منتظر میشم تا این مدیر بی ادب بداخلاق برسه و معمولا ۱ دقیقه هم طول نمیکشه که میرسه... درواقع روز من خیلی زود شروع میشه... زودتر از ساعت اداری... از همون لحظه هم استرس شروع میشه تاااااااااااااااااااااااا.... تا کی؟ تا هر وقت که بشه... گاهی اوقات که خیلی هم کم پیش میاد میشه سر ساعت اتمام کار بیام بیرون یعنی ۴.۳۰ که البته تقریبا هر سال نوری ممکنه اتفاق بیفته... وگرنه معلوم نیست ساعت ۶ یا ۷ یا حتی شده ۸ .... تازه اول بدبختیه که توی این ترافیک کشنده برسی خونه و دراز به دراز بیفتی روی کاناپه جلوی تلویزیون و مامان صحبت کنه و تو سر تکون بدی و بعد از چند دقیقه بشنوی که آلما؟ خوابت برده؟
نمیدونم چرا این خستگی از بدن من بیرون نمیره... امسال مسافرت هم نرفتم... دوتا جراحی سخت داشتم که نزدیک بود جونمو از دست بدم که البته پولهامو از دست دادم... نمیدونم چرا فکر میکنم اتفاق خوبی در راهه... همش منتظرم... منتظر چی؟ نمیدونم...
غر زدم زیاد...
فردا تولد مامانه... مامان عزیز ما فردا ۶۰ ساله میشه و من امیدوارم که فردا از اون روزهایی باشه که هر سال نوری رخ میده و من بتونم سر ساعت از شرکت برم بیرون و برسم خونه که برای مامان جونمون تدارک تولد ببینیم...
مادر عزیزم امیدوارم ۱۰۰ ساله بشی... میدونی که ما عاشقتیم...
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.