فقط خودم میدونستم که خیلی تغییر کردم... دیگه اون آلمای قبلی نیستم... شاید اطرافیان متوجه نشه بودند چون ماسک لبخند همیشه با من بود... ولی میدیدم که از درون دارم داغون میشم... خیلی با خودم فکر کردم... تصمیم گرفتم برای شروع یک برنامه خوب برای پنج شنبه و جمعه بذارم...

از چهارشنبه به سارا گفتم صبح پنج شنبه بیاد خونه ما تا با مامان بریم استخر... زنگ زدم به خانومی که توی استخره برای خودم وقت ماساژ گرفتم... ساعت ۹.۳۰ رفتیم استخر و تا ۱۰.۳۰ توی آب ورزش کردم ساعت ۱۰.۳۰ رفتم برای ماساژ و بعدش  هم رفتیم خونه و قهوه و ناهار و کمی استراحت و بعد هم یکی از دوستامون بچه اش دنیا اومده بود دوباره عصری سه تایی با مامان و سارا رفتیم تا خونه دوستم و برگشتیم و سارا و شازده هم که شب مهمونی دعوت بودن ... ساعت حدودای ۸.۳۰ یکی از دوستای خیلی عزیزم زنگ زد که من توی اکباتان هستم بیا ببینمت رفتیم توی محوطه نشستیم و گپ زدیم و خندیدیم دیگه تا برگردم خونه و بخوابم شد ساعت ۱۱.۳۰....

صبح جمعه راس ۶.۳۰ بیدار شدم و با مامان آماده شدیم رفتیم کله پاچه خوردیم اینقدر هوا خوب بود که حد نداشت بعد هم کارواش و پمپ بنزین و شهروند و برگشتن به خونه و پیراشکی درست کردن و خوردن و لالا...

عصر هم پاشدم چیتان پیتان کردم با دوستم که ۳ هفته است از کانادا اومده و هر هفته نمیشد برم ببینمش قرار داشتم ... کلی گپ و شام و سوغاتی و ....

در کل از آخر هفته خودم خیلی راضی بودم....

پینوشت: باز هم من رفتم کارواش و هوا بارونی شد....