عروسی هم عروسی های قدیم....
۴ شنبه شب عروسی دوست صمیمی سارا بود... من و سارا دعوت بودیم.. از همون اولش گفتم من نمیام ... ولی از دست این مامان که همش میگفت زشته... وقتی دعوت کردند باید بری...
خلاصه... من و سارا شال و کلاه کردیم و بالاخره ساعت ۸.۳۰ رسیدیم به محل عروسی... عروسی رو کلا سپرده بودند به یک موسسه که همه کار انجام میده از قبیل فیلمبرداری و عکاسی و شام و مهماندار و ارکستر و.... خلاصه همه چیز...
خونه طوری بود که یک سالن بزرگ داشت بعد یک راهرو کوچولو ۲ متری میخورد به یک سالن کوچیکتر... وقتی ما رسیدیم دیدیم یکی دیگه از دوستای سارا که آمریکا زندگی میکنه و تازه بچه دار شده هم اومده و با مامانش اینا توی اون سالن کوچیکه نشستند ... ما هم مجبور شدیم همونجا بشینیم... خوب طبعا مشخصه که همه چیز توی سالن بزرگه بود... درواقع همون پیست رقص... بعد از نیم ساعت اونجایی که ما نشسته بودیم تبدیل شد به خانه سالمندان
یعنی هرچه آدم مسن بود آمدند توی سالن کوچیکه نشستند... به سارا گفتم بیا... منو آوردی خونه سالمندان؟ سارا اینا هم مجبور شدن فقط همون جا جلوی ما برقصن...
نمیدونم این چه کاریه؟؟؟ به جای ارکستر، دی جی میارن... خوب مگه خودشون فلجن؟ نمیتونن سی دی بذارن؟ با اون رقص نور که هیچ کس هیچ کسو نمیبینه... بعدشم تا ساعت ۱۲ شام ندادند سارا همش می گفت وای دارم از گرسنگی میمیرم ... نکنه اصلا شام نباشه... خوب اگه نیست بریم خونه شام بخوریم... راستی آلما توی کارت نوشته بودند شام؟؟؟؟ ساعت ۱۲ بالاخره گفتند تشریف ببرید سالن پایین شام... فکرشو بکنید... با اون کفشهای پاشنه دار... حدود ۳۵ تا پله ... ۲-۳ تا خانم خوردن زمین... جای همه تون خالی شام که چه عرض کنم... غذاها همه یخ... نوشابه ها هم یخ توش آب شده بود ... بیچاره سارا که فقط یک قاشق سالاد کلم بهش رسید ... ![]()
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.