دیروز عصر رفتم یه سر به دوستم هایده بزنم (هایده حدوا ۵۴ سالشه و ازدواج نکرده) . وقتی رسیدم اونجا دیدم هایده سرشو با یه روسری محکم بسته و رنگ و روش پریده. گفتم چی شده؟ برام تعریف کرد که همسایه طبقه پایین خونش یک خانواده هستند که متاسفانه یک دختر روانی دارن. پدر خانواده تهران نیست و این دختر طفلک با نامادریش زندگی میکنه و مدام جیغ میکشه و فحش میده... هرکسی هم که توی خونه میخوابه این دختر میره بالای سرش که خفه اش کنه... اینها هم مدام این دختر رو از خونه میندازن بیرون ... این بنده خدا هم جیغ میکشه و میزنه به در و فحش و بد و بیراه میگه... هایده هم خواب بوده و با صدای جیغ و داد بیدار شده و سر درد شده...
همین طور که هایده داشت درموردش صحبت می کرد یهو آنچنان صدای جیغ وحشتناکی اومد که من فکر کردم یکی رو کشتن ... باورتون نمیشد من و هایده عین بید می لرزیدیم... صدای جیغ و گریه قطع نمیشد... هایده گفت بیا بریم ببینیم چه خبره آخه... رفتیم بیرون دیدیم همسایه ها از بقیه واحد ها هم اومدند طبقه دوم (دم خونه همون دختره) ... دختره عین ابر بهار گریه می کرد و جیغ میکشید... خیلی صحنه دلخراشی بود ... واقعا دلم برای این دختر سوخت... هایده که خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود رفت جلو به دختره گفت:
- عزیزم ... آخه چی شده؟ ... چرا گریه می کنی؟ چرا جیغ میزنی؟
دختره: (همچنان گریه می کرد و جیغ میکشید) آخه هایده جون ... تو به اینا بگو... بابا من شوهر میخوام... من شوهر میخوام... آخه به کی بگم.... تو رو خدا بیا به این فامیلمون بگو بیاد منو برای ۱پسرش بگیره.... من شوهر میخوام.....
وقتی اینو گفت دیگه قیافه هایده دیدنی بود... همه سعی می کردند به هم نگاه نکنند که خنده شون نگیره...
من هم زیر لب گفتم: کل اگر طبیب بودی.... سر خود دوا می کردی....
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.