۱. خیلی اوقات سارا از من پیش میفته... مثلا دیشب ساعت ۷ که من خونه بودم و اون هنوز نرسیده بود بهش اس ام اس دادم که کجایی؟ گفت ونک ... توی صف تاکسی... نفر ۲۳۱ ....
۲. توی شرکت برای بعضی ها کلاس آموزش زبان انگلیسی گذاشتند... یکی از همکارام که یه آقای مسنه (۶۲ سالشه) توی این کلاس شرکت کرده ... البته تمرینهاشو هر روز میاره که من براش حل کنم... میگم آخه شما اینجوری اصلا یاد نمیگیرید میگه عیبی نداره شما برام حل کن من از روش میخونم... حالا خوبه که جریان به همینجا ختم بشه... وقتی تمرینهاشو براش مینویسم و میاد دفتر و کتابشو میبره، ۱۰۰ دفعه میاد میگه ببخشید این تمرین رو برام بخونید.... معنیش کنید... بعد که دیگه خجالت میکشه پاشه بیاد زنگ میزنه به شماره داخلیم و من باید مشکلشو حل کنم... دیروز درسشون راجع به اعضای بدن بود و مریضی و سرما خوردگی و از این چیزها... اومد گفت ببخشید سر درد چی میشه براش گفتم هی سئوال کرد و تکرار میکرد آخرش می دونید به سردرد چی گفت؟ گفت هد کیک ![]()
۳. جدی خاصیت توی کلاس نشستن چیه که هرکی به عنوان یادگیری وارد یک کلاس میشه شیطنتش گل میکنه؟ یک برنامه اتوماسیون روی کامپیوترهای شرکت گذاشتن که از حق نگذریم برنامه خیلی مزخرفیه یعنی انگار برنامه outlook رو فارسی کرده باشید... هدفشون هم این بوده که کاغذ از نامه نگاری های داخلی شرکت حذف بشه.... 30 نفر آدم گنده رفتیم نشستیم توی اتاق کنفرانس و هرهر و کر کر کردیم و برای هم یادداشت نوشتیم و معلم رو مسخره کردیم... آخر کلاس که شد از 30 نفر فقط 6 نفر مونده بودیم (ملاحظه کنید که من چقدر شاگرد ساعی هستم) بعد با همکارم به این نتیجه رسیدیم که تمام آقایون شرکت کفشهاشون صدا میده انگاری که کفش پاشنه دار پاشونه و خانمهای شرکت همه شون کفشهاشون بیصداست چون اکثرا اسپورت میپوشن (البته نتیجه گیریمون هیچ ربطی به موضوع کلاس نداشت) ![]()
۴. راستی دیدید چی شد؟ تا من شعری از قیصر امین پور نوشتم بنده خدا افتاد و مرد... حالا کسی دوست داره من شعری، نوشته ای چیزی ازش توی وبلاگم بنویسم؟ (در راستای این اتفاق امروز میخواستم یک داستان از سارا بنویسم که البته با دریافت رشوه ای از جانب خواهر عزیز منصرف شدم)
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.