دیروز اینقدر سرگردان بودم که نگو... اولش نشستم یک فیلم واقعا درپیت دیدم (بی وفا - ایرانی- مزخرف) بعد که دیدم اوضاع بدتر شد رفتم نشستم جلوی کتابخونه و زل زدم به کتابهام... خوب حالا چی بخونم؟؟؟ اصلا کتاب جدید ندارم... حالا چیکارکنم؟؟؟  چشمم افتاد به "سه کتاب" زویا پیرزاد... نه... بیش از ۴ بار خوندمش... جنگ و صلح ... ۶ دفعه خوندمش... جاودانگی میلان کوندرا.... نه الان اصلا حوصله کوندرا رو ندارم... گفتم بهتره کتابهام رو دربیارم و دوباره بچینمشون... همین طور که کتابها رو میاوردم بیرون یهو چشمم افتاد به یک کتاب که ورق ورق شده بود.... یادم افتاد اون موقع که توی مطبوعات کار می کردم یکی از دوستان منو معرفی کرد به ر.اعتمادی که کتابهاش رو براش ویرایش کنم همون موقع بهش گفتم من حوصله نوشته های اونو ندارم... این شد که کتاب بنده خدا موند دست من و تا حالا هم توی کتابخونه من خاک خورد...

همین طور که داشتم کتاب رو ورق می زدم سارا رسید... گفت بده ببینم چی داری میخونی؟ گفتم چیزی نیست... کتاب رو از دستم گرفت و نگاه کرد... بعد یه جوری بهم نگاه کرد که از ۱۰۰ تا فحش بدتر بود... گفت: باورم نمیشه... ر. اعتمادی؟؟؟؟ آلما واقعا باورم نمیشه... تویی که اینهمه کتاب خوب خوندی... آخه این چیه؟؟؟؟ من رسما از اینکه خواهرتم معذرت میخوام....

من هم اصلا توضیح ندادم... چون حوصله نداشتم... تا اصلاع ثانوی من ۲تا خواهر دارم...