وقتی که آدم سنش کمه چه کارهای عجیب و غریبی میکنه... امروز خیلی اتفاقی یاد چند سال پیش افتادم... یک روز دوستم پروشات و دختر عمم مهتاب خونه ما بودن... همینطوری که حرف میزدیم یهو مهتاب گفت وای نمیدونی یکی از دوستام تازگی ها رفته پیش یک فالگیر نمیدونید چه چیزهایی بهش گفته همه درست دراومده... اون موقع من ۲۳ سالم بود و مهتاب ۲۵ سالش بود و پروشات ۲۷ ساله ... سه تایی افتادیم به هول و ولا که حتما همون روز بریم دیدن فالگیره... خلاصه با چه مصیبتی مهتاب زنگ زد و خلاصه دوستش رو توی خونه دخترخالش پیدا کرد ... از قضا دوست مهتاب شماره تلفن فالگیره رو نداشت و فقط حدود آدرسش رو به ما گفت ... ما هم شال و کلاه کردیم سه تایی راه افتادیم...

وقتی فکر می کنم میبینم چقدر ما بی فکر بودیم... رو به روی دانشگاه صنعتی شریف یک خیابون بود (فکر کنم اسمش طوس بود) اون خیابون رو گرفتیم و رفتیم تا ته ته (فکر کنید... پیاده) رسیدیم به یک خونه هایی که خیلی قدیمی بود و کوچه ها باریکتر و باریکتر میشد... خلاصه رسیدیم به یک کوچه که چند تا بچه داشتن توش بازی می کردن... تا ما رو دیدن (که اصلا قیافه هامون به اونجایی ها نمیخورد) گفتن اومدید فال بگیرید؟؟؟ سه تایی به هم نگاه کردیم و پروشات برگشت گفت چه بچه پررویی به تو چه که ما چیکار داریم... بچه هه هم برگشت گفت معلومه دیگه... اومدید فال بگیرید... پیش رزا ... این خونه هست برید توش اینجا خونه ماست...

بعد با دستش یک خونه رو نشون داد که صد رحمت به خونه قمر خانم ما سه تا هم عین مسخ شده ها سرمون رو انداختیم پایین و رفتیم در خونه رو زدیم... از توی خونه صدای ۲-۳ مرد اومد که بفرمایید بالا... ما سه تا هم انگاری یکی هیپنوتیزممون کرده باشه رفتیم تو... دیدیم سه تا مرد توی طبقه اول نشستند درب و داغون... قیافه ها تریاکی... بوی تریاک و این چیزها هم میامد... من خیلی ترسیدم پرسیدم ببخشید خانم رزا ... اونا هم گفتند برید بالا... دوباره ما از پله ها رفتیم بالا... دیدیم ۲ تا خانم ارمنی هستند که قیافه هاشون از اون مردها هم بدتره...

خلاصه... نشستیم و برامون فال گرفت... یکی از یکی احمقانه تر... ما هم دوباره سرمون رو انداختیم پایین و برگشتیم و از خونه اومدیم بیرون... تازه اون موقع رو کردم به پروشات و مهتاب گفتم آخه این چه کاری بود ما کردیم؟ درسته که اینا مفنگی بودن ولی اگه بلایی سرمون میاوردن چی؟

این شد که دیگه دور فال و فالگیری رو خط کشیدیم...