دیروز ساعت ۶ از خونه اومدم بیرون... رفتم ایستگاه تاکسی ونک (زیر پل اکباتان) اینقدر تاریک بود که نگو... آخرش هم من نفهمیدم نوبت اول و آخر این تاکسیا چطوریه... اگه برم سمت ماشین آخری، راننده ها میگن خانم ماشین اولی رو سوار شو و برعکس... خلاصه به رانندها سلام کردم و گفتم کدوم ماشین رو باید سوار شم؟ اونا هم یک سمند زرد رو نشون دادن فهمیدم امروز فاتحه من خوندست... آخه رانندش یک پیرمرده که باورتون نمیشه هر ۱ دقیقه آنچنان میزنه روی ترمز که اگه کمربند رو نبسته باشید سرتون میره توی شیشه (فکر نکنید دارم برای بستن کمربند تبلیغ می کنما) خلاصه خدا خواست و سالم رسیدم ونک. باید می رفتم تجریش یک کاری انجام بدم بعد برم شرکت ... یک پراید اومد و رفتم تا تجریش... بعد که کارم تموم شد دیدم وای دیرم شده (ما ساعت ۷.۳۰ الی ۷.۴۵ باید کارت بزنیم وگرنه تاخیر می خوریم) گفتم به جهنم باید دربست بگیرم...

یک تاکسی اومد گفتم دربست میرداماد... گفت میشه ۳۰۰۰ تومن ... شاخ درآوردم... گفتم آقا من همون اول میرداماد میخوام برم چه خبره آخه؟ خلاصه با چک و چونه به ۲۵۰۰ راضی شد. وقتی نشستم گفت خانم صرف نمیکنه من اصلا دربست سوار نمی کنم (ارواح عمت) گفتم چرا؟ شما که تاکسی هستید به اندازه کافی هم بهتون بنزین میدن اگه سواریها بگن یه چیزی... زیر لب غرغری کرد که نفهمیدم چی گفت...

ساعت ۴ توی تخت طاووس کلاس داشتم فرض کنید اولین روز کلاس باشه و بخوای دیر برسی... (تازگی ها هم خسیس شدم دلم نمیاد پول آژانس بدم) درنتیجه ساعت ۳ مرخصی گرفتم ... پیش خودم داشتم فکر می کردم برم ونک و سر تخت طاووس و انتهای تخت طاووس بهتره یا برم محسنی و سیدخندان و انتهای تخت طاووس که دیدم اینقدر این چراغ سر میرداماد شلوغه که بهتره ونک رفتن رو فراموش کنم رفتم اونور خیابون و جلوی یک پراید رو گرفتم... میدون محسنی.... سوار شدم... یک پیرمرد بود که مدام دستش میرفت زیر تشک صندلیش ... پیش خودم گفتم نکنه از اون عوضیا باشه... دوباره فکر کردم به من چه من که دارم بیرون رو نگاه می کنم... همون طور که بیرون رو نگاه می کردم گفتم آقا تا سید خندان هم میرید؟ گفت بله میرم... توی میدون محسنی ۳ تا دیگه مسافر سوار کرد و اونجا فهمیدم که آقا پولهاش رو زیر تشک صندلیش میذاره

سیدخندان که پیاده شدم یک ماشین سوار شدم که برم انتهای تخت طاووس ... راننده یک پسر جوان بود وقتی ترافیک رو دید گفت خانم شما خود ترکمنستان پیاده میشید؟ گفتم بله گفت پس من از کوچه پسکوچه میرم... خلاصه رفت و رفت و رفت توی اندیشه ها و... (همش هم خلاف میرفت و ورود ممنوع) یک خیابون مونده به سر ترکمنستان یک ماشین از روبرو میامد .... تا ما رو دید وسط خیابون ایستاد... دستشم کرد توی دماغ که یعنی دارم کار مهمی انجام میدم... پسره رو کرد به من:

- خانم شما عجله دارید؟ این داره اذیت میکنه میخوام روشو کم کنم...

گفتم : بله که عجله دارم... تازه شما دارید خلاف میرید میخواید روی این رو کم کنید...

پسره: پس پیاده شید بقیه راه رو پیاده برید راهی نیست ...

من: (عصبانی شده بودم حسابی) من به شما گفتم کجا پیاده میشم شما هم منو سوار کردید یعنی چه که بقیه رو پیاده برو؟ اصلا من نمیدونم اینجا کجاست...

پسره هم سرشو از ماشین کرد بیرون به ماشین روبرویی که برو کنار میخوام رد شم... داشت دعوا بالا می گرفت که گفتم آقا شما دارید خلاف میرید یکمی بیا عقب بذار رد بشه خوب... خلاصه پسره کشید عقب و اون آقا رد شد ولی اینقدر به جد و آباد و مادر و خواهر هم فحش های کش دار دادند که نگو... من هم لال شده بودم... دلم میخواست با کیفم بزنم توی سر پسره ... وای نمیدونید چقدر بی ادب بود... اصلا براش مهم نبود که یک خانم کنارش نشسته.... وقتی خواستم پیاده شم پول رو پرت کردم توی صورتش و گفتم این پول رو بگیر برو خرج ادبت کن که بفهمی جلوی یک خانم عفت کلام داشته باشی...

ساعت ۷.۳۰ کلاسم تموم شد... از کلاس که اومدم بیرون گفتم وای خدایا حالا چطوری برم خونه؟ منتظر تاکسی ایستاده بودم که دیدم یکی از بچه های کلاس اومد و گفت سوار شو... گفتم کجا ؟ تو که مسیرت به من نمیخوره... گفت بیا حالا تا یه جایی میرسونمت... گفتم آخه تا کجا؟ گفت سر قبرم... گفتم آها خوبه میام... خلاصه اون هم منو تا هفت تیر رسوند ... درست کنار اون باغچه نگه داشت که پیاده بشم گفتم خودمونیم ها عجب قبر با صفایی داری  

از اونجا سوار یک پیکان خیلی درب و داغون با راننده درب و داغون تر شدم که برم بلوار کشاورز (ایستگاه اکباتان اونجاست) یک دختره هم بود که داشت با موبایلش صحبت می کرد... همش هم به طرف مقابلش می گفت خفه شو بی شعور بعد هر هر میزد زیر خنده داشتم از تعجب شاخ درمی آوردم ... اصلا براش مهم نبود که ۴ نفر دیگه هم نشستن... راننده هم با اینکه ظرفیت تکمیل بود هی برای همه بوق میزد که بیان سوار بشن آخرش یک آقایی از صندلی عقب گفت پدر جان دیگه جا نداریها... راننده هم گفت: ها... ا... پس چرا من نفهمیدم...

خلاصه ساعت ۸.۱۰ بود که سوار اتوبوسهای اکباتان شدم... خوابیدم تا اکباتان... وقتی پیاده شدم ساعت ۹ بود ... اینقدر محوطه تاریک بود که راستش ترسیدم از توی محوطه برم... خدا خواست و یک ماشین گیر اومد که تا بلوکمون منو برد... وقتی میخواستم پیاده بشم راننده (اینقدر پیر بود که نگو) با حالت تحکم آمیزی گفت: خانم در کیفتو ببند... اولش متوجه نشدم... گفتم بله؟ دوباره با عصبانیت گفت: در کیفتو ببند... ما همسایه ایم... خلاصه تا رسیدم خونه ساعت ۹.۱۵ بود...

این بود یک روز تاکسی سواری آلما خانم در تهران بزرگ.