یک دوستی داریم که جراح و متخصص مغز و اعصابه... بنده خدا همیشه افسرده است... هر دفعه ازش بپرسم حالتون خوبه تنها جوابش اینه: ای...  وقتی هم می پرسی چرا؟ میگه بابا ما از صبح تا شب با مریض هایی در ارتباطیم که دیگه آخر خطن... یا زیر دست ما میمیرن، یا قراره ۲-۳ ماه دیگه بمیرن یا اینکه وقتی میارنشون دیگه لحظات آخرشونه.

یک دفعه برام یه چیزی تعریف کرد ... خودش می خندید و تعریف می کرد ولی تاسف عمیق و تلخی رو میشد توی وجودش حس کرد.

می گفت یک روز یک جوونی رو آوردن که تصادف کرده بود... سوار موتور بوده که تصادف کرده، می گفت ما یک اصطلاحی داریم (اصطلاحش رو گفت ولی من یادم نیست) که وقتی مغز کسی وارد دماغش میشه یعنی دیگه هیچ کاری نمیشه براش کرد... می گفت کنار ایستگاه پرستاری ایستاده بودم و داشتم با پرستارها صحبت می کردم... پرستاره پرسید: دکتر هیچ کاری براش نکنیم؟ عکسی چیزی؟

دوستم میگه من اصلا متوجه نبودم که پدر این مریض یه کمی اون طرفتر ایستاده و داره گریه می کنه یعنی اصلا نفهمدیم که پدر اون مریضه، گفتم: نه کاری نمیشه براش کرد تا ۲-۳ ساعت دیگه میمیره...

میگه یهو پدره جوش آورد شروع کرد به داد و بیداد: شما ها حیوونید... من از همتون شکایت می کنم... میدم پدرتون رو دربیارن... شکایت میکنم... دیه پسرم رو از شماها میگیرم...

دکتره: پدر جان از کی میخوای شکایت کنی؟؟؟ دیه بگیری چیکار کنی؟

پدر مریض: آره دیه میگیرم... همه دیه شو میرم گل میخرم میذارم سر قبر تو...

ــــــ

پی نوشت: راستی من فایل کتاب "خاطرات روسپیان سودا زده ی من" گابریل گارسیا مارکز رو دارم هرکی میخواد بگه براش با ایمیل می فرستم.