همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد...

                                                                فروغ فرخزاد

۱۸ سالم بود که عاشق شدم. عاشق یه پسری که ۴ سال از من بزرگتر بود و قیافه اش عین داریوش (خواننده) بود. نه تنها قیافه اش، صداش هم عین داریوش بود یا شایدم از بس که داریوش رو دوست داشت صداشو شبیه اون می کرد. تاریخ دقیقش یادمه ۴/۴/۷۰ بود. اون موقع ها مثل حالا نبود که راحت بشه با یه پسر دوست شد و باهاش ارتباط برقرار کرد و باهاش بری بیرون و از این حرفها. ما یواشکی تلفنی با هم حرف می زدیم دیدارمون هم منحصر می شد به اینکه من برم دم در خونمون اونم بیاد رد بشه و همدیگه رو ببینیم. یه دفعه هم یادمه ناغافل چند دفعه آمد از سر کوچه ما رد شد و هر چند دفعه من با دوستم مشغول هرهر و کرکر بودیم. البته خیلی با شخصیت بود فقط بعدش که به من زنگ زد گفت: آلما خانم من امروز ۳-۴ دفعه از سر کوچه شما رد شدم و دیدم شما دم در ایستاده بودی...

یادش بخیر...

بعدش هم این دوست گرامی با یکی از همکلاسی های من ازدواج کرد. مدت دوستی ما خیلی کم بود. ۵ ماه بعدش اون مجبور شد با اون همکلاسی من ازدواج کنه بنا به دلایل خانوادگی. اون موقع من خیلی گریه کردم، خیلی ناراحت شدم ولی خوب... گذشت...

بعد از اون من دیگه دور دوستی و عاشق شدن رو خط کشیدم تا........... ۲ سال پیش. ۲ سال پیش عاشق شدم و... ۳ ماه پیش این دوستی تمام شد. علتش هم خوب ... چی بگم؟؟ البته دوستی که هیچ موقع تموم نمیشه من هنوز هم به عنوان یک دوست دوستش دارم و ازش با احترام یاد می کنم ولی خوب اون هم دلایل محکمی داشت ... البته ای کاش این دلایل رو از روز اول به من می گفت ...