دیروز ترم ۲ کلاس شروع شد... ساختمون جدید فقط یک بدی داره اینه که ساعت کارش تا ۵ عصره... کلاس هم ساعت ۴.۳۰ شروع میشه... من تازه ساعت ۴.۳۰ تصمیم گرفتم که برم به یکی از بچه ها زنگ زدم گفت که توی جردنم و میام دنبالت تا برسیم شد ۶ یعنی نصف کلاس رو از دست دادیم... وارد شدیم و سلام کردیم و نشستیم ... نصف بچه ها رو نمی شناختم... بحث کلاس راجع به ترس بود... چشمم افتاد به منصور که یکی از بچه های ترم پیشه ... با چشم و ابرو و اشاره ازم پرسید کجایی؟؟؟ پیدات نیست... چرا دیر اومدی؟؟؟ منم درصدد بودم که جوابشو یه جوری بدم... که استاد متوجه شد و همینطور که داشت راجع به ترس صحبت می کرد رفت طرف منصور و گفت:
- مثلا خیلی ها از سگ می ترسن...
دقیقا زمانی که گفت سگ دستشو گذاشت روی شونه منصور.... اولش سعی کردم نخندم... فقط کاغذ رو آوردم جلوی صورتم... ولی بقیه بچه ها که زدن زیر خنده منم خندیدم... بعد استاد رفت سر منصور رو بوسید و رو کرد به من که:
- آلما خانم خیلی کارتون زشت بود...
من
گفتم ببخشید این همه صندلی و میز و مبل اینجاست شما رفتید سراغ منصور و بهش میگید سگ بعد کار من زشت بود؟؟؟؟![]()
پی نوشت: دارد دارد دارد
۱- امروز در راستای شاد شدن از خونه تا محل کارم ۷ بار آهنگ no face no name no number گوش دادم ۳ دفعه Desperado
۲- هی تو.... آره با خود خودت هستم... می دونی چقدر دوستت دارم (چیکار کنم که دوستم نداری؟ خودم که میتونم خودمو دوست داشته باشم)
۳- مخاطب خاص دارد دارد دارد (منظورم پی نوشت ۲ بود) (شاید هم مخاطب خاص خودم بودم)
۴- امروز دارم میرم بوم بخرم... خیلی وقته قول دادم به کسی که یک تابلو براش بکشم... یک طرح خیلی خوشگل توی ذهنمه باید بکشم
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.