همین که یادمان نمی رود هنوز

می شود از بعضی گریه های نابهنگام گذشت

و رفت

و هرچه داری ببری برای باران و

طبقی ترانه و ریحان بیاوری

خودش خیلی است...

                                        سیدعلی صالحی

بعد از تقریبا ۳ سال دیدمش.. چقدر حس خوبی داشتم... نشستیم و فنجانی قهوه و گپی طولانی... گفت چطوری بانو... بانوی اردیبهشت... یکی از مجموعه هاشو امضا کرد و داد بهم... گفت حیف که هایکوها رو اینجا ندارم ولی نخری ها برات گذاشتم کنار ایندفعه که اومدی میدم بهت... به یک شرط... گفتم چه شرطی؟ گفت هر هفته بیا .. شعرهامو بخون... بگو کجاش نامفهومه... گفتم وای این چه حرفیه؟ من کجا و شعرهای شما کجا؟ گفت بیا... حتما بیا... فلانی سراغت رو گرفت... میخواهیم دوباره مجله رو راه بندازیم...

دیشب توی خواب شعر گفتم... ناگهان حالم خوب شد... صبح که بیدار شدم شعرم یادم رفته بود... نمیدونم چرا توی خواب فکر می کردم سارا شعرم رو یادداشت میکنه درنتیجه نگران نبودم از اینکه فراموشش کنم ... وقتی بیدار شدم تصمیم گرفتم به پیشنهاد دوست عزیزم عمل کنم... دوست عزیز شاعرم... حتما به کلاسها خواهم رفت... حتی به پیشنهاد کاریش هم فکر می کنم..

حالم خوبه... شوق دارم.. ازاینکه دوباره پام به مطبوعات باز شد... از اینکه دوباره دوستای عزیز قدیمی رو می بینم... خوشحالم که خودمو پیدا کردم...

حالم خوب است، هنوز خواب می بینم، ابری می آید

و مرا تا سرآغاز روئیدن بدرقه می کند